کلبه ی عمو تم - اسفند 1386

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
29 اسفند 1386

ژرالدین دخترم !

اینجا شب است.... یک شب نوول.در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند نه برادر و خواهر تو و حتی مادرت...به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن به این اطاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو بسی دورم خیلی دور...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تورا از خانه ی چشم من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه تأتر شانزه لیزه میرقصی.این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و شکوه ، نقش آن شاهدخت است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش وبرقص ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار  من پدر تو هستم ژرالدین ! من چارلی چاپلین هستم.وقتی تو بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم قصه ی زیبای خفته در جنگل ، قصه ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم میامد طعنه اش میزدم و میگفتمش برو ، من در رویای دخترم خفته ام روبا میدیدم ژرالدین ، رویا ، رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم بر روی صحنه ، فرشته ای میدیدم بر روی آسمان که میرقصد و میشنیدم تماشاگران را که میگفتند دختره را . میبینی؟ این دختر همان دلقک پیره ، اسمش یادته ؟چارلی ، آری من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم ، امروز نوبت توست برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان میرقصی این رقصها  و بیشتر از آن صدای کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان ها خواهد برد. برو آنجا هم برو ، اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را با شکم گرسنه میرقصند و با پایی که از بینوایی میلرزد.من یکی از اینان بودم ژرالدین. در آن شبها ، در آن شبهای آفسانه ای کودکی که با لالایی قصه های من بخواب میرفتی ، من باز بیدار میماندم و در چهره ی تو مینگریسم. ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم «چارلی ، آیا این بچه گربه هرگز تورا خواهد شناخت؟» تو مرا نمیشناسی ژرالدین ، در آن شبهای دوربس قصه ها با تو گفتم اما قصه ی خود را هرگز نگفتم . اینهم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد ، این داستان من است من طعمع گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزد اما سکه ی صدقه رهگذر خود خواهی آنرا میخشکاند احساس کرده ام، با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد ، داستان من به کار تو نمیاید. از تو حرف بزنم بدنبال نام تو نام من است . چاپلین ، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی میکنی تنها رقص و موسیقی نیست . نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده ی تاکسی که تورا به منزل میرساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه بگاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو «من هم یکی از آنان هستم» توهم یکی از آنان هستی دخترم ،نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای اورا نیز میشکند وقتی بدانجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خود خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان من آنجا را خوب میشناسم. از قرن ها پیش آنجا گهواره ی کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید زیبا تر و چالاکتر از تو ، مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تاتر شانزلیزه خبری نیست. نور افکن رقاصکان کولی تنها نور ماه است.  نگاه کن خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد و این را بدان که در خانواده ی چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده  است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم.هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لارم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آنست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمان بس نازک را میروند نگران بوده ا م ، اما این حقبقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آنشب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی زیبایی شاهزاده ای تورا گول بزند آنروز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه «این الماس بر گردن همه میدرخشد» اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است ، این را میدانم بروی صحنه جز تکه ای از حریر نازک چیزی بدن تورا نمیپوشاند ، بخاطر هنر میتوان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که نختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آورمیزنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری. بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی. نترس این ده سال تورا پیر نخواهد کرد به حر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود . میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارندبا من با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمیاید با این همه پیش از آنکه اشکهای من نامه را ترک کند میخواهم یک امید به خودم بدهم امشب شب نوول است ، شب معجزات است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را من براستی میخواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین ، دیر یا زود باید بجای آن جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی ، حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه ای نگاه کن . آنجا نیز مرا خواهی دید ، خون من در رگهای  تو ست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد ، چارلی پدرت را فراموش نکنی .
من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم تو نیز تلاش کن ، رویت را میبوسم.

29 اسفند 1386

دادائیسم، یا به قول معروف جنبش دادا، به سال ۱۹۱۶ از کافه ای کوچک در شهر زوریخ شروع شد. این کافه پاتوق حلقه ای از جوانان پرشور و نا آرام بود که از سایر کشورهای اروپایی به سویس، که در جنگ اعلام بی طرفی کرده بود، پناه آورده بودند. سه چهره برجسته گروه هوگو بال، تریستان تزارا و هانس آرپ بودند که بیشتر به شعر و موسیقی علاقه داشتند.

جوانانی که نام عجیب، چندپهلو و تصادفی "دادا" را برای خود برگزیده بودند، یا خود مستقیما در جنگ شرکت کرده و رنج آن را با گوشت و پوست احساس کرده بودند (مثل ماکس ارنست، اوتو دیکس و گئورگ گروس) و یا در گریز از آن به سویس پناه آورده بودند (مثل ریشارد هولزنبک و تریستان تزارا).

هنر طغیان

تریستان تزارا، نویسنده منشور دادا، گفته است: "زایش دادائیسم آغاز یک سبک هنری تازه نبود، آغاز انزجار بود."

جوانان یاغی و سرکشی که در زوریخ گرد آمده بودند، دغدغه آفرینش هنری نداشتند. آنها از همه چیز فرهنگ اروپایی، به انضمام هنر آن بیزار بودند. آنها تمام نهادهای فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جامعه معاصر را در برافروختن جنگ جهانی اول مقصر می دانستند.

سوداگری در آغاز قرن بیستم، سرمست از دستاوردهای شگرف علمی و پیروزی های چشمگیر فنی، با فخر و غرور تازه ای به آینده می نگریست. اما این رشد و ترقی برای فرزندان عاصی دادا، پشیزی ارزش نداشت.

انقلاب فنی و پیشرفتهای علمی به گسترش رفاه عمومی و خوشبختی انسان کمترین کمکی نکرده بود. بر عکس، این تمدن، بیشترین مهارت خود را در تجهیز ماشین جنگ، در تولید سلاحهای کشتار، گازهای سمی و بمب افکنهای وحشت انگیز جلوه گر ساخته بود. "عصر جدید" با تمام نهادها و قوانین و بنیادهای فرهنگی و سیاسی اش، نتوانسته بود از جنگی سخیف و بیهوده و به همان اندازه کثیف و وحشیانه جلوگیری کند.

مارسل دوشان گفته است: "از نظر ما جنگ بلاهت محض بود و هیچ نتیجه ای نداشت. جنبش دادا شکل دیگری بود از تظاهرات به خاطر صلح".

دادائیسم نفرین نسلی خیانت دیده است، که زمامداران و رهبران "والامقام"، با فریب و دروغ، به نام ملت و میهن، آن را به مسلخ فرستاده بودند. آنها فریاد زدند که در میدانهای جنگ از فر و شکوه خبری نیست. جبهه ها از لاشه های متعفن و اعضای مثله شده و استخوانهای پوسیده، پوشیده شده است.

رسالت هنری دادا

دادائیسم سرفصل هنر پیشگام یا آوانگاردیسم هنری در قرن بیستم است. تمام آثار انتزاعی مدرن غریب و غیرطبیعی و به گفته مخالفان "اجق وجق"، چیزی به این مکتب بدهکار هستند.

هدف اولیه دادائیست ها نه تأسیس یک مکتب هنری تازه، بلکه نوعی دهن کجی به عالم هنر بود، که آن را قلابی و دروغین می دانستند.

دادائیستها تعاریف "رسمی" را دور ریختند: برای آنها وظیفه هنر نه تجلی احساسات لطیف است، نه خلق تابلویی زیبا و نه بازآفرینی جهان عینی... دادا قصد نداشت دیدگان را بنوازد و دلها را مفتون کند. دادا می خواست بلرزاند و "شوکه" کند. می گفت: با هنر باید جهان را تحقیر کرد، تکان داد، و در صورت امکان ویرانش کرد.

هدف دادائیست ها آن بود که خشم و بیزاری خود را از نظام موجود هرچه رساتر بیان کنند، فارغ از تمام قید و بندهای هنری. چه باک اگر اثارشان نارسا، نابالغ، یا حتی "ضدهنر" باشد.

ساختارشکنی و فرم زدایی آگاهانه

اولین برنامه های دادا "شو" هایی بود با همراهی شعر و موسیقی. در جوار نمایشگاه بزرگ دادائیسم چند اتاقک برای پخش نمونه های موسیقی و اشعار دادائیستی اختصاص یافته است. در اینجا می توان با "انحرافات" دادائیستها روبرو شد: آهنگی که هارمونی را کنار زده و شعری که تا حذف زبان پیش رفته است.

اما خطاست اگر گمان رود دادائیسم "به کردار بازی" یا از سر تفنن به سنت شکنی دست می زد. محتوای دادا یکسره اجتماعی و عمیقا سیاسی بود، اما شاید به گونه ای منفی یا غیرمستقیم.

می توان گفت که دادا فریادی دردآلود است که از فرط خشم و غضب، رسم و راه بیان را از یاد برده، زبانش بند آمده و حرفش گنگ و نامفهوم شده است.

دادائیست ها در اشعاری بی معنی، با تقلید لحن فاخر خطابه ها و سرودهای میهنی، آنها را به تمسخر می گرفتند. وقتی سیاستمداران در تبلیغات میهن پرستانه یاوه به هم می بافند، سخن سرایان در شعرهای مطنطن بر واقعیات مخوف سرپوش می گذارند، و ژنرالها با خطابه های آتشین مردم را فریب می دهند، پس چرندگویی بالاترین هنر است!

آنها هیچ نمی گفتند، یا چیزی برای گفتن نداشتند. یا چیزی که می گفتند همان "هیچ و پوچ" بود. اما آنها برای "یاوه گویی" منطقی داشتند: وقتی هر کلامی، در نهایت تنها پوششی بر دروغ و فریب است، دیگر معنی به چه درد می خورد؟ وقتی هر پیامی دروغین است، پس ارتباط نامعتبر است. عدم ارتباط بر آن ترجیح دارد و می توان آن را به مقام هنر ارتقا داد. دادائیسم متنی است که از عدم ارتباط، هنر می سازد.

توهم زیبایی

تریستان تزارا گفته است: "هنر دوران ما به عمل جراحی نیاز داشت و ما آن عمل را برایش انجام دادیم."

دادا قراردادهای والا و حقیقی هنر را دور ریخت. در دنیایی سرشار از توهم و فریب، حقیقت دیگر چه معجونی است؟ دادائیسم حقیقت را توهم می دانست، هم در شکل متعالی (ترانسندال) و هم در قالب عادی و روزمره آن.

دادائیستها زیبایی طبیعی یا حقیقی را دروغین می دانستند. آخرین مکاتب هنری بزرگ اروپا مانند امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم، مرزهای زیادی را شکسته، اما در نهایت به اصل زیبایی هنری وفادار مانده بودند.

دادا آخرین گام را برداشت و نفس زیبایی را زیر سؤال برد: امر زیبا چیست و اصلا به چه کار می آید؟ وقتی فوج فوج جوانان را به کشتارگاه می فرستند؛ وقتی فرصت زیستن چنین اندک و حیات آدمی تا این حد بی مقدار است، "امر زیبا" به چه درد می خورد؟ هنر می تواند زشت و کریه باشد. خشن باشد مثل زندگی، درهم و آشفته باشد مثل زمانه. یک باند زخم بندی خونین یا یک پای مصنوعی، از تمام شاهکارهای هنری برتر است، زیرا با زمانه همخوانی بیشتری دارد!

پیروان دادا به طبیعی گرایی اعلام جنگ دادند و اسلحه اصلی شان تجرید بود. در طراحی و نقاشی حذف نگارگری فرمال و طبیعت گرایانه، و تقلیل آن به خطوط و نقشهای ابتدایی؛ در شعر تجرید زبان و فروکاستن آن به آواهای انتزاعی، در موسیقی لغو قواعد تونال و اصول هارمونی...

گریز از "هماهنگی" برای آنها پشتوانه ای عینی داشت. ریشارد هولزنبک گفته است: "هنر تجریدی برای ما به معنای صداقت مطلق بود."

نوآوری های دادا

پیروان دادا نه تنها به بنیادها و قرادادهای هنری پشت کردند، بلکه مرزهای رایج را نیز پس زدند. "هنر" آنها آمیزه ای بود، اغلب ناهماهنگ، از چند هنر دیداری و شنیداری. برای یک اثر دادائیستی هیچ چیزی که نشانی از زندگی داشته باشد، بیگانه نیست. گاه عناصر "غیر هنری" زندگی مصرفی را نیز به "آثار" یا تابلوهای خود راه می دادند: از قوطی حلبی تا دکمه اونیفورم!

آنها به قالب اثر هنری، کمپوزیسیون کلی اثر، هماهنگی عناصر و مواد کار آن با دیدی تازه نگاه کردند. هر تکنیکی می تواند درجایی سودمند باشد. اصل آنست که هنر ویژگی های زندگی مدرن را نشان دهد، که آشوب و ناهماهنگی بخشی از آنست.

دادائیست ها تکنیک کولاژ را (پس از نوآوری های پابلو پیکاسو و ژرژ براک) در سطح تازه و گسترده ای به کار بردند. آنها با فتومونتاژهای جسورانه شان راه طراحی و گرافیک مدرن را هموار کردند.

آنها به نفس آفرینش هنری با دید تازه ای نگاه کردند. نبوغ هنری را انکار کردند و هنرمند را از آن مقام والا فرو کشیدند. به هنرمند مدرن جسارت و شهامتی بی سابقه بخشیدند تا بتواند خود را از بندهای "آکادمیک" رها کند. برای آنها هنرمند تافته جدا بافته نبود. گفتند هرکس بتواند درد و احساس درونی خود را به نحوی مؤثر و تازه بیان کند، می تواند هنرمند باشد.

به کار آفرینشگران گمنام، انواع هنرهای مردمی و بومی، هنرهای ابتدایی، کارکردی، طراحی صنعتی و غیره ارزش نهادند. آنها به دستخط فردی و انحصاری هنرمند، بی اعتنا بودند. برخی از آثار آنها کار مشترک یا گروهی است و امضای هنرمندی واحد را بر خود ندارد.

میراث دادا

نمایشگاه بزرگ "دادا" با عبور از چند تالار، ایستگاه های جغرافیایی دادائیسم را نشان می دهد: زوریخ، مونیخ، درسدن، هانوفر، کلن، برلین، پاریس و سرانجام آمریکا.

زادگاه دادا زوریخ بود. در سال ۱۹۱۷ ریشارد هولزنبک جنبش را با خود به آلمان برد، در زمانی که کشور با جنگ و بحران ژرف سیاسی دست به گریبان بود. دادا در آلمان بیش از هرجای دیگر با سیاست گره خورد. دادائیست ها ارزشهای فرهنگی و نهادهای سیاسی امپراتوری پروس و سپس جمهوری وایمار را به باد حمله گرفتند. در آلمان جورج (گئورگ) گروس، جان هارتفیلد (هانس هرتسفیلد)، هانا هوش، اوتو دیکس، کورت شویترز و رودولف شلیشتر به جنبش دادا پیوستند.

کولاژ به ویژه در آلمان و در فوتومونتاژهای جان هارتفیلد یکپارچه در خدمت مبارزه سیاسی قرار گرفت. بیشتر دادائیستهای آلمان پس از جنگ به اردوی چپ پیوستند و وارد میدان سیاست شدند.

در سالهای دهه ۱۹۲۰ که اروپا با بحران روزافزون اجتماعی و سیاسی روبرو بود، دادا دستخوش تحولی بنیادین شد، در فرانسه با سوررئالیسم و در آلمان با اکسپرسیونیسم اجتماعی درآمیخت.

دادا در دهه ۱۹۳۰ به آمریکا رفت و دوری از دگردیسی را تجربه کرد. جنبشی که در اروپا از تجرید آغازیده و به اعتراض سیاسی رسیده بود، در آمریکا مسیر عکس پیمود، یعنی از "تعهد" به هنر محض رسید، و تا حد زیادی از محتوای سیاسی و اجتماعی تهی شد.


دادا به شکل اصیل آن شاید ده سالی بیشتر دوام نیاورد. اما بر تمام هنر مدرن اروپا تأثیری ماندگار باقی گذاشت.
29 اسفند 1386

حمید فرخ نژاد را اولین باردرهیئت یک جوان جنوبی متعصب و در فیلم "عروس آتش" خسرو سینایی دیدیم و  با وجود این که نقشش منفی بود از نوع حرکات و لهجه اش خوشمان آمد. "ارتفاع پست"، نخستین همکاری اش با ابراهیم حاتمی کیا بود. فیلمی که از روی یک ماجرای واقعی ساخته شده بود و فرخ نژاد این بار دیگر کاملا ثابت کرد که چه بازیگر خوب و توانایی است."به رنگ ارغوان" حاتمی کیا را نتوانستیم ببینیم و هنوز هم داریم حسرتش را می خوریم، چون داستان فیلم آنقدر بدیع و خاص هست که بی صبرانه منتظر نتیجه کار باشیم، هرچند که دیگر بعید است این اتفاق لااقل در سینماها بیفتد.پارسال و در "چهارشنبه سوری" اصغر فرهادی از دیدن بازی خوب فرخ نژاد لذت یردیم و امسال هم منتظر بودیم تا در "پوست موز" علی عطشانی ببینیمش که البته نشد. هفته گذشته آخرین قسمت سریال "حلقه سبز" حاتمی کیا پخش شد و همین قضیه بهانه ای است تا کمی درمورد فرخ نژاد بنویسیم، البته با تمرکز بر سریال و نقش عجیب و غریب حسن گلاب."حلقه سبز" دومین تجربه تلویزیونی حاتمی کیا بعد از "خاک سرخ" است که از همان ابتدا حساسیت ها و کنجکاوی های زیادی را پیرامون خود ایجاد کرده بود. داستان از این قرار است که یک جوان معلول دچار مرگ مغزی می شود و مسئولان بیمارستان تصمیم می گیرند قلبش را به یک بیمار اهدا کنند. در این میان یکی از پزشکان زن بیمارستان قادر است روح حسن را ببیند و با او ارتباط برقرار کند و از این طریق متوجه می شود که روح حسن راضی نیست قلبش اهدا شود. این ماجرا همین طوری ادامه پیدا می کند تا اینکه نهایتا روح حسن عاشق خانم دکتر می شود و آخرسر هم که دیدیم معشوق نیز به سرنوشت عاشق دچار می شود و هردو با هم به دیار باقی سفر می کنند.خود این داستان چندخطی به تنهایی هم جذاب است و هم کشش دراماتیک لازم برای ساخت یک سریال را دارد، این در جواب اساتیدی که در مخالفت با "حلقه سبز" می فرمایند داستانش کشش یک فیلم سینمایی را هم ندارد. اما آیا حاتمی کیا توانسته از تمام ظرفیتهای چنین داستانی به خوبی استفاده کند و سریال پرکشش و درگیرکننده ای بسازد؟ ظاهرا که خیر.چه اشکالی دارد؟ حالا که به بهانه سریال داریم از فرخ نژاد می نویسیم بگذارید کمی هم به بهانه فرخ نژاد از "حلقه سبز" بنویسیم! سریال حاتمی کیا فضای صمیمی و دوست داشتنی ای دارد، آدم می تواند کاملا درگیرش شود و حواسش را جمع کند و منتظر بماند تا ببیند چه اتفاقات جدیدی قرار است بیفتد. این طوری بود که ما به انتظار نشستیم ولی متاسفانه هیچ اتفاق جدیدی نیفتاد. حتی وقتی به دلایلی نشد که چند قسمت از سریال را ببینیم و دوباره مشغول دیدن قسمتهای جدید شدیم اصلا حس نکردیم که چیزی از داستان را از دست داده ایم و به این ترتیب فهمیدیم که "حلقه سبز" کار خیلی موفقی در کارنامه حاتمی کیا به حساب نمی آید.این چند خط که مثلا نقد "حلقه سبز" است درست شبیه خود سریال است، اگر این طوری است که 16،15 قسمت یک سریال باید همین اندازه اطلاعات و محتوا و سرگرمی تحویل مخاطبش بدهد که "حلقه سبز" داده پس نقدش هم این طوری می شود که می بینید.اما در همین سریال صمیمی ولی بی ملاط حاتمی کیا نیز حمید فرخ نژاد خوبی را شاهدیم. خیلی سخت است که یک سری دیالوگ و موقعیت را بارها و بارها تکرار کنی و انگیزه و اشتیاقت را ازدست ندهی. این نشان می دهد که فرخ نژاد به کارش ایمان دارد و همه می دانیم که این مساله چقدر در پیشرفت آدم موثر است.فرخ نژاد یک بازیگر واقعی است که المان های ثابت فردیش را در هر نقشی وارد می کند و گرچه بعضی ها این را یک ضعف در کارنامه بازیگرانی چون او و مثلا خسرو شکیبایی تلقی می کنند ولی به نظر من چنین امری نه نشانه ضعف که اتفاقا دلیل قدرت تالیف بالای بازیگر است.حمید فرخ نژاد را دوست داریم و ازته دل آرزو می کنیم که سالهای سال در سینمای ایران بماند و بدرخشد.

منبع خبر : سینمای ما

 

26 اسفند 1386

 عید نوروز را به شما عزیزان گرامی تبریک می گویم . امیدوارم سال نو را با خوبی خوشی آغاز کنید . و امیدوارم شما عزیزان کانون صمیمی خانواده را هرگز از یاد نبرید و قدر این دوران بدون بازگشت را بدانید .

 

24 اسفند 1386
برای مشاهده ی این مطلب روی تیتر آن کلیک کنید .
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
24 اسفند 1386

کارگردان: امیرنادری
ترانه: فرهاد شیبانی
موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده
آواز: فریدون فروغی
سال: 1352
سازمان سینمایی پیام
سیاه سفید


در تنگنایی با این همه دژخیم و تباهی

هیچ امیدی به رستگاری نیست

تنگنا لحظه های تباه شدن یک زندگیست که درآن حضور خشن یک انتقام به سخت ترین شکل ممکن به نمایش درمی آید. ثانیه های پراضطرابی ست که در یک صبح غبار آلود سرنوشت شومی را برای یک انسان رقم می زند. انسانی گرفتار در دستهای بلند حادثه که در اثر یک اتفاق مرد یگری را به قتل می رساند و از آن پس گم کرده راهی می شود درکوچه های شوم یک فاجعه و در این عبور از میان طبقات و لایه های تو در توی مردم شهر با جامعه ای فاقد ساختار فرهنگی و ایدئولوژی رو به رو می‏شود. جامعه‏ای که درآن متهم قربانی هر دو محکومند. چرا که در این جامعه مردانی از جنس علی خوش دست کمی بهتر یا کمی بدتر زندگی می کنند که برای بقاء خود به صورتهای گوناگون خلاف و پستی متوسل می شوند تا شاید نان خویش را ازسفره‏ی دیگری بربایند و زنان در داستان تنگنا قشری به انحطاط کشیده شده‏اند که جز سرزنش و بی حرمتی چیزی عایدشان نمی‏شود. در بهترین صورت یا باید مادر علی باشند با چنین فرزندی یا خواهر علی که او نیز آینده ای جز اشرف و پروانه نخواهد داشت. چراکه عشق هادر گورستانهای اتومبیل به هرزگی کشیده می شوند و رویای شیرین دختری (خواهر علی) در سالهای نه چندان دور در گرامافونی به حراج گذاشته می‏شوند و برادر علی نماینده‏ی تمام نوجوانانی است که در آینده قرینه‏ای از علی و حسن خواهند شد. در نهایت همه چیز به تاریکی و بن بست می رسد و این قشر را سرانجامی به جز سقوط وسقوط نیست.

 

و اینک تنگنا:

دوربین چون چشمان عقابی خواب آلود بر فراز شهر می چرخد. بعد از نشان دادن کوهستانی پنهان در مهی غلیظ به فضای شهر وارد می شود که در آرامش کامل و رخوت و سستی‏ی خواب شب گذشته غوطه‏ور است. اما قرارگرفتن چراغ چشمک زن درکادر دوربین و روشن وخاموش شدن مدام آن خبر از آغاز یک روز پر آشوب می‏دهد. فضای تیره وغبار آلود یک سحر گاه پائیزی و هشدار چراغ چشمک زن شاید پیش زمینه ای است برای آغاز فاجعه ای در دل آرام شهری که بر آرامش آن هیچ اعتمادی نیست چرا که در دل آن کسانی بیدارند یا اصلاً شب را نخوابیده اند. دوربین بعد از گذشتن از چند میدان وخیابان تصویر یک باشگاه بیلیارد را در کادر جای

می‏دهد. روی پنجره زوم می کند و بعد وارد سالن می شود. عده ای دور یک میز بیلیارد جمع شده اند چراغی روشن است، چهره ها درهم و خسته، فضایی دود گرفته، سقفی کوتاه که بر خفقان و سنگینی فضای سالن می‏افزاید، دیالوگ هایی که بین آنها رد و بدل می شود. سرانجام خوشی را نشان نمی دهد. علی اگر شار دوازده را بزند «بارت» و بازی را برده است. علی ضربه‏ای می زند شار به چهار باند میز می خورد و به طور اتفاقی به سمت لوز می‏رود و در آن می افتد. علی باز هم با خوش شانسی بازی را می برد. یکی از بازنده ها به بهانه‏ی طلبی سوخته جا می زند. و در یک لحظه همه چیز به هم می‏ریزد، درگیری آغاز می شود و زد و خورد به کوچه کشیده می‏شود. هر کس دیگری را می‏زند. هیچکس آشنا نیست. همه چون گرگانی وحشی به جان هم افتاده اند.حسن با چاقو به سمت علی حمله می کند اما باز هم با خوش شانسی چاقوی حسن به دست علی می افتد، و در یک آن چاقو در شکم حسن آرام می گیرد و شومی یک حادثه اینگونه سرنوشت علی را در بر می گیرد و تنگنا آغاز می شود.

لحظه ها با شتاب می گذرند همه جا صدای پای آنها به گوش می رسد. هر لحظه بیم آن می رود که آخرین کوچه بن بست شود وعلی گرفتار در دام دژخیمان. تنها جای باقی مانده خانه‏ی اشرف است که علی در حق او نامردی را تمام کرده اما اشرف بازهم حتی به قیمت خودفروشی حاضراست به او کمک کند. این واماندگی و بیچارگی فرایند یک هویت به یغما رفته است که اشرف و پروانه نماینده و شاید قربانیان آن هستند. پروانه هم دست کمی از اشرف ندارد و آینده‏ای بهتر از اشرف نمی‏تواند داشته باشد. اما از دست اشرف هم کاری بر نمی‏آید و سرانجام بعد از تعقیب گریزهای فراوان علی خوشدست در یک سکانس وحشتناک گرفتار انتقامی فجیع می‏شود.

«سکانس پایانی تنگنا خشن ترین وکوبنده ترین سکانس تاریخ سینمای ایران است.»

آنان که او را محکوم کرده اند خود برای اجرای حکم آمده اند. هیچ بخششی در کار نیست. در دادگاه آنها محکوم حکمی به جز مرگ ندارد. در یک درگیری که بیشتر به یک شکنجه ی غیر انسانی شبیه است، علی خوش دست  چون گوشتی قربانی در دستهای اکبر و مصطفی سلاخی می شود و سرانجام به صورت یک ناله‏ی خراشیده‏ی ناهنجار تمام روح انسان را می آزرد. حالا او یک موجود بی‏اراده و نیمه‏جان است که روی آسفالت خیابان در حال جان کندن است. دهان علی چنان از درد باز است که گویی می‏خواهد دوربین و این کابوس شوم را یکجا ببلعد او چون گرگی سلاخی شده آخرین لحظه های زندگی‏اش را سپری می کند. شخصیت اگزیستانسیالیسم علی خوشدست که در فیلم نمود کامل پیدا می کند بیانگر این موضوع مهم است که زنده یا مرده بودن او هیچ تفاوتی ندارد و اصولا کم نیستند افرادی از این جنس با این خصوصیات که تمام هستی آنها در یک صبح تا شام آغاز و پایان می یابد و این سطر که می‏خواند

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست

صدای عُق زدن علی به روی شهر در حالی که تصویری زیبا از شهر با چراغ های بسیار نمایان است، شنیده می شود. علی خوش دست بر روی شهری عق می زند که در آن متولد شد در بن بست هایش به تنگنا رسید و در کشتارگاهش سگ کش شد.

تنگنا و موج نو در سینمای ایران

موج اصلی با کیمیایی و قیصرش در سال 1348 آغار شد. اما همه ی دلایل معطوف شدن توجه فیلمسازان متفاوت این قشر را نمی توان در موفقیت قیصر خلاصه کرد. جهت گیری، نگرش سیاسی و اجتماعی روشنفکران این دوره بسیار تعیین کننده بود. چه آنها که با تفکر و پس از بررسی و تحلیل شرایط تاریخی دوره به این دریافت رسیده بودند، وچه کسانی که به شکل غریزی و احساسی تحت تاثیر مرادهای فکری خود بودند. هر دو به یک نتیجه مشترک رسیدند.سیر قهقرایی جامعه سپس از "انقلاب سفید" خیلی زود آثارش را ظاهر کرد. نزول کشاورزی، مهاجرت روستاییان به شهرها، بازشدن دروازها  به سوی جنبه های مبتذل فرهنگ بیگانه و رشد واسطه گری؛ براساس این تحلیل،شرایط اقتصادی، اکثریت جامعه را تبدیل به دلال وحاشیه نشین غیر مولد کرده بود. هجوم جنبه های مبتذل فرهنگ بیگانه و تعارض ناهمگونی آن با فرهنگ و باورهای سنتی نیز جامعه را دچار تشتت فرهنگی کرده بود. به این ترتیب آدم‏هایی از سنخ علی خوشدست نمونه ای از اکثریت آن جامعه‏ای متشتت و متزلزل و پا در هوای بی هویت بودند و این دسته از فیلمسازان با پرداختن به آنان، کل جامعه رادرنظر داشتند. تنگنا بازتاب تحلیل غالب و مورد پذیزش دوران خودش است. تا پیش از سال 1349 به طور عمده از آواز و ترانه به روی چهره ی آدمها استفاده  می‏شد و شخصیتهای فیلم بودند که با دلیل و بی دلیل به روی فیلم می خواندند. آهنگها اغلب شاد بود و آوازهای غمگین در واقع قرار بود گوینده‏ی حالت و احساس خواننده‏اش باشد یا کار پیش بردن بخشی از داستان فیلم را بر عهده بگیرد. بدعت‏گذار استفاده از صدایی مردانه و خشن به عنوان آواز بر متن فیلمهای تلخ و سیاه باز هم مسعود کیمیایی بود. در رضا موتوری (1349) به مقتضای فضای فیلم وحس و حال شخصیت تیره روز اصلی فیلم، کیمیایی فرهاد را به عنوان خواننده‏ی آواز برای متن فیلم برگزید. فریدون فروغی با صدایی از نوع صدای فرهاد که البته جنس هردو صدا باهم تفاوت داشت در کنار فرهاد پذیرفته شده ترین خواننده ی آن روزگار در این رده بود. امیر نادری در تنگنا به نوع دیگر موسیقی و آواز غمگین فیلمش را با موسیقی ظاهراً شاد و شنگول مرسوم در تقابل قرار می دهد. نخستین باری که صدای خواننده شنیده می‏شود. علی در تاکسی است وروزهای خوش گذشته را به یاد می آورد.آهنگ آرام وغم آلود متن فیلم بر روی تصویر، رقص شاد دختر(خدیجه) و دست زدن اعضای خانواده در تضادی آشکار قرار می گیرد.»

همانطور که اشاره شد این سبک نو یعنی خواندن خواننده بر روی متن فیلم با رضا موتوری مسعود کیمیایی آغاز شد و باید گفت در تنگنا به عنوان یک عنصر ترکیبی با فضای فیلم در جهت تعمیم بخشیدن تلخی و سیاهی زندگی شخصیت رو به ویران علی خوش دست به اثبات رسید. انتخاب خواننده‏ای مانند فریدون فروغی با خصوصیات خاص و منحصر به فرد صدایش برای تنگنا در راستای این دیدگاه بوجود آمد. که نشان دادن تلخی و سیاهی این طبقه از جامعه، می‏تواند اعتراضی باشد بر آسایش و رفاه طبقه‏ی فئودالِ پیرامون حکومت و فریدون فروغی با پیشینه‏ای از آهنگ‏ها و شخصیت اعتراضی بهترین گزینه برای این اعتراض بود.

فریدون فروغی چه از نظر شخصیتی، و چه از نظر ایدئولوژی در زمره‏ی اشخاصی با مختصات خاص قرار می گیرد. او با دریافت عمیق از رنج و بدبختی افراد سطح پایین جامعه و با آگاهی از فضای اختناق آور مبارزه و اعتراض، از حنجره‏اش پایگاهی ساخت برای فریاد دردها و مصیبتهای علی خوشدست ها و پروانه ها در بن بست های تاریک زور وستم. صدای فریدون فروغی روی فیلم تاثیر غریبی دارد. متن تلخ ترانه و بغض غمبار فریدون که در اجرا کاملا قابل لمس است با آن فضای غم گرفته وسراسر بدبختی مرد زخمی تنگنا همه وهمه در هم می آمیزد و یک حس تلخ همراه با هشدار را بر بیننده القا می کند. در کل ترانه با استفاده از استعاره ها وکلمات سمبلیک که با چیره دستی کنار هم ردیف شده اند نمایانگر جامعه ای کابوس زده است که برای آفراد آن جامعه همه چیز در توده ای از جنایت و پستی پنهان است(گورستان اتومبیل ها). اعتقادات ایدئولوژیک و ارزش‏هایی مانند شرافت و عاطفه و فداکاری هیچ جایی ندارد.نوعی نهیلیسم که تلخی وپستی بخشی از انسانها را به حق وبی هیچ تملقی به تصویر می کشد.جامعه ای فردگرا که هرکس در هزار توی دردها خود سر در گریبان است وآسمان ابریش هیچوقت خورشید آرامش را نخواهد دید.

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
بارون از ابرا سبکتر می زنه
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچکس دلمو نمی بره

این فرد گرایی در عبور علی از لایه ی مختلف جامعه و برخورد با آنها خود رانشان می دهد و همین فرد گرایی که در صورتها مختلف سر خوردگی جامعه را منجر می‏شود. جامعه ای که در آن هیچ نشانه ای از وحدت نیست. آرمانها و اهداف فراتر از فرد و دغدغه های فردی نیستند. افراد در این نوع زیستن دچار خویشتن پرستی (اگوئیسم) می‏شوند که به مرور در رسوب زمان به دست فراموشی سپرده می شود یا مانند علی خوشدست یا حسن در اثر یک حادثه در خون خویش دست و پا می‏زند. این در خود فرورفتگی ودر بند خویش بودن افراد یک جامعه آنها را از اصل هدف زیستن دور می‏کند. و دیگر آنان را با آرمان و مکتب و اعتقاد کاری نیست. این وضعیت فردی در چند سطر از ترانه به اوضاع سیاسی حاکم بر جامعه تعمیم داده می‏شود که البته قرارگرفتن استعاره هایی مانند گرگ بیابون، گله‏ی بره‏هامون و ماهی از پاشوره بیرون افتاده، به انتقادی تند از وضعیت سیاسی جامعه می‏پردازد. فرم اجرای این چند سطر چنان قوی و همراه با فریادی از عمق جان خواننده است که سرخی شعله های اعتراض را به خوبی می توان در حجم وسیع صدای فریدون فروغی حس کرد. شاید اغراق نباشد که بگوییم تنگنا را هیچ خواننده ای به استواری و یبایی فریدون نمی‏توانست اجرا کند.

آری تنگنا با صدای فریدون فروغی اعتراضی دیگریست به ماهی هایی که از پاشوره بیرون افتاده اند و چنگال اهریمنی‏ِ گرگانی بی‏رحم، هستی شان را تهدید می‏کند.

شومی حادثه آنجاست که دریاهم دیگر حریم امنی برای زیستن ماهی ها نیست.

23 اسفند 1386

تاریخچه گل سرخ:

Rosa در لاتین به معنای گل سرخ می باشد . از آغاز تاریخ ، گل سرخ بیش از همه گلها در قلوب بشر جای جای گرفته و از وقتی که مردم از زیبایی درخشان گل ، آگاهی یافته اند ، گل سرخ یک سرو گردن از آنها بلند تربوده است. گل سرخ میراث بزرگی از افسانه وتاریخ را به همراه دارد . این درختچه زیبا ، میلیونها سال قبل از بوجود آمدن بشر در روی زمین ، زیسته و زیبائی و عطر را در همه جا گسترده است فسیلهائی که از شکوفه های گل سرخ در آرگون (Oregon)و کولورادو(Colorado)بدست آمده ، محتملاً به 35 تا 70 میلیون سال قبل ، مربوط بوده است. رزهای خشکیده ای از 300 سال قبل ازمیلاد از گورهای مصریان بدست آمده تصور میرود که نشان اولین آشنائی مصریان با گل سرخ باشد.


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
21 اسفند 1386

برای دانلود کتاب توپ مروارید صادق هدایت روی لینک زبر کلیک کنید .

21 اسفند 1386

نمایشنامه ی توپ لاستیکی چوبک را می توانیداز لینک زیر بخوانید .

21 اسفند 1386

برای دانلود نمایشنامه باغ آلبالو روی آیکون زیر کلیک کنید .

20 اسفند 1386

گلایه ...

 

گلایه ای است ولی مختصر به چند نفر

نصیحتی است ولو بی ثمر به چند نفر

 

من از زیارت خورشید امدم آری

که باز هدیه کنم بال و پر به چند نفر

 

چه داستان غریبی است از اهالی باغ

که چوب داده برای تبر به چند نفر؟؟!!

 

بگو چه بر سر گلهای باغ می آمد؟؟

نمی رسید اگر این خبر به چند نفر

 

سیاوشیم که در شعله ها نمی سوزیم

تهمتنیم ولی یک نفر به چند نفر؟؟

 

هزار بیت اگر بر کنی نمی آید

لباس فاخر اهل هنر به چند نفر!!

 

به زور حرف شما نیست می برد تا عرش

خدا که داشته باشد نظر به چند نفر

 

به چترها !!  به سیاهی !!  بخند باران جان !

به این  تفکر عصر هجر!!!  به چند نفر!!!

 

من ایستاده ام اینجا چگونه است خدا

نداده ذره ای اما جگر به چند نفر!!

 

زبان غلاف نمودم و گرنه می دیدید

که آبرو به که ماند ؟؟ که سر به چند نفر؟؟

 

*****

 

هزار سال گذشت و هنوز می گویند:

                                             حسین رفته ولی یک نفر به چند نفر؟؟!!

محمد حسین نعمتی

18 اسفند 1386
از هنگامی که برشت به عنوان یک نمایشنامه‌نویس، شاعر و نظریه‌پرداز در ایران شناخته شده همواره یکی از بحث‌انگیزترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان طی این چند دهه اخیر بوده است. در هر دهه‌ای آثار برشت را با انگیزه‌های مختلف خوانده‌، تفسیر و اجرا کرده‌اند، گاه به عنوان نویسنده‌ای سیاسی و متعهد، گاه به عنوان نظریه‌پردازی پیشرو و گاه سعی کرده‌اند صبغه‌ای شرقی و حتی ایرانی در آثار او بیابند، اما به دلایل زیادی همچون برخی جنبه‌های متناقض در آثار و نظرات وی، یا به دلیل بدفهمی‌ها و کج‌فهمی‌هایی که در مورد آثار وی وجود داشته است همواره بخش‌های عمده‌ای از دیدگاه‌های وی مبهم و ناقص مانده‌اند.
یکی از مهم‌ترین نظریاتی که برشت در طول دوران کاریش بر آن تأکید داشته و آن را تکامل می‌بخشد نظریه "Verfremdung" است که در ایران تحت عناوینی همچون بیگانه‌سازی و فاصله‌گذاری ترجمه شده است.
آنچه که از فهم این نظریه به شکل غالب در ایران رایج است بیرون آمدن بازیگر از قالب نقش و گفت‌وگو یا روایت رو در رو با تماشاگر است، بدین معنا که تمامی نظریه برشت به تکنیک قدیمی "اساید" یا کناره‌گویی تقلیل می‌یابد که از تکنیک‌های قدیمی و غالب در تئاترهای یونان و روم باستان است و آن را به وفور می‌توانیم در آثار آریستوفان یا پلوتوس بازیابیم.
اما آنچه برشت بر آن تأکید دارد تکنیکی به غایت پیچیده‌تر و چندوجهی است که در این نوشتار به بررسی یکی از جنبه‌های آن با توجه به اجرای کلاوس پیمان از ننه دلاور برشت می‌پردازیم.
اجرای کلاوس پیمان به دلایلی چند فرصت مناسبی را مهیا می‌کند تا بار دیگر و از زاویه دید اجرای او نظری دوباره به تکنیک‌های برشت داشته باشیم. نخست آن که امروزه پیمان را به عنوان بزرگ‌ترین میراث‌دار تئاتر برشت در دنیا می‌شناسند. کسی که هم‌اکنون سرپرستی گروه برلینر آنسامبل را بر عهده دارد. گروهی که برشت آن را در سال 1949 پایه‌گذاری کرد. دوم آن که وفاداری پیمان به اثر برشت امری مشهود است و این وفاداری تا بدان‌جا پیش می‌رود که بسیاری از حرکات و طراحی‌های این اجرا برگرفته از اجرای برشت از این اثر است . به خصوص اجراهایی که برشت در دهه 50 از این اثر ارائه داد.
پیمان در این اجرا سعی دارد با دیدی وفادارانه آموخته‌هایش از تئاتر برشت را به نمایش بگذارد. به‌خصوص آن که اجرای ننه دلاور برای بزرگداشت پنجاهمین سال‌مرگ برشت آماده شده است. تمام این دلایل ما را وامی‌دارد اجرای "پیمان" را اجرایی نزدیک به دیدگاه‌های برشت به شمار آوریم. هرچند او در بسیاری از جاها از جمله ارتباط رو در رو با تماشاگر، به نمایش گذاشتن وسایل فنی صحنه، خاموش کردن نور تماشاگران و... آگاهانه یا ناآگاهانه از تأکیدات برشت تخطی می‌کند. اما یکی از ظریف‌ترین جنبه‌های بیگانه‌سازی را می‌توان در اجرای او از ننه دلاور پی گرفت.
هرچند دو مفهوم بیگانه‌سازی و هم‌ذات‌پنداری در ظاهر امر دو مفهوم متضاد به نظر می‌رسند و حتی خود برشت در نوشته‌های مختلف این دو مفهوم را در مقابل هم قرار می‌دهد اما این بدان معنا نیست که بازیگران تئاتر برشت تماشاگر را با خود همراه نمی‌کنند و سعی در باور داشتن شخصیت از سوی تماشاگر ندارند بلکه بدین معناست که در اوج این همراهی و در لحظه‌ای که قرار است اوج غلیانات حسی بازیگر و به تبع آن تماشاگر باشد این وضعیت شکسته شود و بدین ترتیب مخاطب به جای غرق شدن در احساسات به فکر واداشته شود و این بخشی از دیالکتیکی است که برشت در مفهوم بیگانه‌سازی بر آن تأکید دارد، چنان که خود در تبیین مفاهیم دیالکتیکی در بیگانه‌سازی، آن را نقد و استغراق (به معنی غرق شدن در نقش) در یک "آن "می‌داند. از دیدگاه برشت این دوگانگی، بیگانه‌سازی را به وجود می‌آورد. این دوگانگی که برشت مدنظر دارد غرق شدن در نقش را نفی می‌کند اما در عین حال بر عواطف تأکید دارد و چنان که خود بیان می‌کند: "طرد استغراق نتیجه طرد عواطف نیست و به طرد عواطف هم منجر نمی‌شود".
پس نکته مهم در فن بیگانه‌سازی عدم گرایش به مصنوعی بازی کردن است. بازیگر در تکنیک برشت با وجود آن که از ژست استفاده می‌کند اما به تصنیع نمی‌گراید و با وجود آن که بازیش بیرونی است از شخصیت‌پردازی نیز غافل نیست. خود برشت در توجه بازیگران به ارائه هر چه دقیق‌تر شخصیت چنین اظهار می‌کند: "بازیگر گفته‌های نقش را هر چه اصیل‌تر بازگو می‌کند، نحوه رفتار آنان را به بهترین وجه و تا آن‌جا که مردم‌شناسی‌اش ممکن می‌کند به نمایش می‌گذارد".
عامل مهم و پیچیده در بیگانه‌سازی برشت نشان دادن این دوگانگی و تضاد دیالکتیکی ظریف است. تضادی که رولان بارت در مقاله "کوری ننه دلاور" آن را از منظری دیگر و به گونه‌ای دیگر تبیین می‌کند: "تماشاگر باید تا اندازه‌ای شریک ننه دلاور باشد و در کوری او تا آنجا شرکت کند که بتواند خود را به موقع کنار بکشد و درباره رفتار او داوری کند. همه دستگاه نمایشی برشت تابع این فاصله است". در واقع بارت این دوگانگی مدنظر برشت را به تماشاگر نیز بسط می‌دهد و بیگانه‌سازی را تابعی از هم‌ذات‌پنداری و به موقع فاصله گرفتن مخاطب می‌داند.
در اجرای کلاوس پیمان از ننه دلاور این دوگانگی به شکل بارزی به نمایش درآمده است که چندین مثال آن را با هم مرور می‌کنیم: بازیگران اجرای پیمان از بازی حسی و همراه ساختن تماشاگر با خود رویگردان نیستند به خصوص بازیگر نقش ننه دلاور و نقش دختر لال. اما در اوج لحظات حسی و لحظاتی که قرار است همدردی تماشاگر برانگیخته شود یا از آواز استفاده می‌شود و بازیگران به شکلی قراردادی به آواز خواندن می‌پردازند، یا صحنه‌ای کمیک قرار داده می‌شود و بدین گونه به ما یادآوری می‌کنند که ما در یک تئاتر قرار داریم و نیازی به همدردی نیست.
از دیگر نمونه‌های این دوگانگی می‌توان به نوع طراحی‌های پیمان در مقام کارگردان اشاره نمود. او گاه به شکلی افراطی اصراربر اجرای رئالیستی برخی صحنه‌ها دارد. همچون بارش باران، ایجاد برف، استفاده از اکسسوارهایی کاملاً واقعی همچون مرغی که در دست ننه دلاور است و... اما در پاره‌ای موارد و اغلب در صحنه‌های حسی مانند مرگ دختر لال از المان‌های ساده همچون نیمه‌ای از یک دیوار استفاده می‌کند یا در صحنه نخستین دیدار ننه دلاور و ایلین پس از چند سال تنها از چهارچوب در و نوری قراردادی برای جداسازی آن‌ها استفاده می‌کند.
همچنین با وجود بازی‌های رئالیستی و بسیاری از عناصر رئالیستی موجود در صحنه از گریم‌های اغراق‌آمیز به عنوان مثال مأمورین سربازگیری و یا دود و نورهای کاملاً قراردادی استفاده می‌کند.
پیمان هم‌زمان از رئالیسم در افراطی‌ترین شکلش و عناصر غیررئالیستی در افراطی‌ترین شکلش سود می‌جوید. همچنان که برشت برای تفهیم مفهوم بیگانه‌سازی دو مثال پی در پی می‌آورد که حاکی از رئالیستی‌ترین و غیررئالیستی‌ترین جنبه این مفهوم نزد برشت است. برشت در توضیح شماره 10 از ضمیمه "توصیف کوتاه فن جدیدی از هنر بازیگری" که بیگانه‌سازی را موجب می‌گردد، بازیگر در این شیوه را به بازیگر نمایش سنتی چینی تشبیه می‌کند. نمایش آیینی سنتی که سراسر مبتنی بر قرارداد است و در توضیح شماره 17 همان نوشته بیگانه‌سازی را به عنوان جریانی از زندگی روزمره و مکرر به شمار می‌آورد.
این دقیقاً تضادی است که "پیمان" بر آن انگشت می‌گذارد و سعی در برجسته کردن آن دارد. واقعی ساختن صحنه و همزمان غیرواقعی ساختن آن، همراه کردن تماشاگر و در همان حال فاصله از تماشاگر، هم‌ذات پنداری و در عین حال بیگانه‌سازی. با این شیوه پیمان موفق می‌شود یکی از دشوارترین بخش‌های نظریه برشت را به مرحله عمل درآورد هر چند که از بسیاری از جنبه‌های مهم دیگر آن چشم می‌پوشد.
منابع :
1- ننه دلاور و فرزندان او-برتولت برشت، ترجمه مصطفی رحیمی، انتشارات زمان، چاپ پنجم 1353
2- درباره تئاتر-برتولت برشت، ترجمه فرامرز بهزاد، انتشارات خوارزمی، چاپ اول 1357
3- نقد تفسیری-رولان بارت، ترجمه محمدتقی غیاثی
4- بررسی آثار و اندیشه‌های برتولت برشت، رنالد گری، ترجمه محمدتقی فرامرزی، انتشارات بابک
1 2 3 4 >>