
فرهاد تا وقتی زنده بود ، صدایش نبود و وقتی مرد صدایش حیاتی دوباره پیدا کرد . رادیو و تلویزیون شب و روز آهنگ هایش را پخش کردند و اعتراض های پوران گلفام ، همسر او را نادیده گرفتند . دیگر فرهادی وجود نداشت تا به کمک همسرش بیاید . فرهاد وقتی مرد درآوازهایش زنده شد و حسرت اجرای زنده و بدون دغدغه را با خود به آن دنیا برد ؛ حسرت نشستن پشت پیانو و رها کردن صدایی که سالها حبس شده بود . حسرت انتشار آلبومی که با خیال راحت در استودیو ضبط کرده باشد و با مجوز منتشر کند . غصه ی این را بخورد که مجوزی به او ندادند ، به ناشری دیگر دادند که بدون اجازه در آلبومی به نام وحدت آهنگ هایش را وارد بازار کند .
همه ی اینها گذشت . گذشت آن روزهایی که فرهاد در دفتر خاطراتش می نوشت و هر واقعه ای را ثبت می کرد . از ساخت آهنگی گرفته تا غذا دادن به مرغ و خروس ها و ترک کردن سیگار . از رنجی که می کشید و تنهایی خویش . از اینکه هم بود و هم نبود . هم دوستش داشتند و هم کسی به او فکر نمی کرد .
فرهاد از فراموش شدن نمی ترسید ، چرا که فراموش نمی شد ، ساز می زد و آهنگ می ساخت . ترانه های قدیمی را زمزمه می کرد و روی شعرهای جدید متمرکز می شد . از شکسپیر گرفته تا شاملو با صدای بم و زنگ دارش آنها را می خواند و ضبط می کرد . به امید روزی که منتشر شوند و حالا وقتی منتشر می شوند که دیر شده است ؛ نه برای ما ، برای او که به مخاطبانش شور می داد اما خود در زندگی شوری نداشت ، جز اینکه اوقات را با پوران گلفام سپری می کرد و گاهی به فرانسه می رفت .
تنها یک زن داشت و نه هیچ فرزندی . آپارتمانی کوچک که پنجره هایش دوجداره بودند ، چرا که فرهاد نمی خواست هیچ صدایی مزاحمش شود ، چرا که نمی خواست صدایش بیرون رود وقتی از صورتک ها می گفت : می بینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می پرسم از خودم / این غریبه کیه از من چی می خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم ...
یا از روزهایی که سخت بود : شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی ، وقت خوبی که می شد ، غزلی تازه بگی ...
فرهاد بیشتر وقت ها در تهران بود . حتی زمان جنگ و بمباران ، باغبانی می کرد . برای کلاغ ها روی پشت بام ظرف آب می گذاشت . برای پرنده ها دانه می پاشید و به امورات خانه می رسید و شاید غصه ی روزهای رفته را می خورد ، غصه ی جوانیش را که در سکوت سپری شد و شاید دورانی که در بلک کتز آواز می خواند ، در کنار شهبال و شهرام شب پره ، هامو ، شماعی زاده و منوچهر اسلامی در کلاب کوچینی . آنها بیشتر آهنگ های معروف خارجی را اجرا می کردند ؛ آهنگ هایی که در سال گذشته در مجموعه ی « 59 » شنیدیم و از مسلط بودن فرهاد در اجرای قطعات حیرت کردیم . بعد هم که فرهاد از گروه جدا شد و ترانه ی « مرد تنها » را با شعر شهیار قنبری و موسیقی اسفندیار منفردزاده برای فیلم رضا موتوری خواند و از همانجا بود که تبدیل به ستاره ای در عالم موسیقی پاپ شد . « جمعه » ، « هفته ی خاکستری » و « آینه ها » متعلق به سالهای 50 و 51 است و « شبانه ی 1و 2 » ، « خسته » ، « سقف » ، « گنجشکک اشی مشی » و « آوار» آهنگ های آخر فرهاد ، قبل از اینکه ممنوع الصدا شود .
یک روز بعد از انقلاب یعنی 23 بهمن 57 صدای فرهاد با ترانه ی « وحدت » از تلویزیون ملی پخش شد و به جز دفعات بسیار معدود دیگر هیچ کس صدای او را تا قبل از مرگش از این رسانه نشنید ، مگر با همین ترانه .
حالا 5 سال از مرگ فرهاد مهراد می گذرد . او را در گورستان « تیه » در فرانسه دفن کردند . بعد مجموعه آثارش منتشر شد و لابلای آنها کارهایی بودند که برای نخستین بار وارد بازار می شدند . منعی برای صدای فرهاد وجود نداشت . نه در فروشگاه های موسیقی که پوسترش را به شیشه زدند ، نه رادیو و تلویزیون . همسر فرهاد و وکیلش یحیی شریعت ، چند ماه پیش از راه اندازی خانه ی فرهاد خبر دادند و گفتند مسا بقه ی موسیقی فرهاد را برگزار خواهند کرد : (( این خانه مکانی خواهد شد برای احقاق حقوق از دسته رفته ی مؤلفان اثر در بخش موسیقی ، تا بتوانند از راه قانونی و با مشاوره ای که به آنها داده خواهد شد ، حقوق ضایع شده ی خود را به دست آورند .)) قرار بود در این خانه کارهای بزرگی صورت بگیرد . اهدافی که به تحقق رسیدنشان سخت به نظر می رسید و باورش برای خبرنگارانی که به خانه ی فرهاد آمده بودند تا خبر وقوع این اتفاق یعنی تشکیل خانه ی فرهاد را ثبت کنند ، دشوار بود . این خانه هنوز تشکیل نشده است . ستونی ندارد تا دیوارهایش ساخته شوند و مکان امن و قابل اطمینانی برای اهالی موسیقی باشد . برگزاری مسابقه ی فرهاد و چگونگی آن که دیگر جای خود دارد .
پوران گلفام دست تنهاست ؛ اگر نبود ، همه ی این کارها و برنامه ها عملی می شد . او حتی نمی تواند حق از دست رفته ی فرهاد را بگیر . اعتراض او به صدا و سیما برای پخش آثار فرهاد بدون اجازه از وارث او هنوز به جایی نرسیده است . حالا می توانیم روبروی رسانه ی ملی بنشینیم یا پیچ رادیو را باز کنیم تا صدای فرهاد جاری شود : « تو فکر یک سقفم ، یه سقف بی روزن / سقفی برای ما ، برای تو با من / سقفی که تنپوش هراس ما باشه ، تو سردی شبها ، لباس ما باشه ... »