نیکی کریمی درباره دانیل دی لوئیس - چهار نقش برای ده سال
در جایی که بزرگ شدم، حتی صحبت درباره حضور در سینما یک جور خیالپردازی محسوب میشد، چه رسد به حضور در فیلمهای آمریکایی.
به ما آموزش داده بودند که غایت آرزوهایمان، حضور در نمایشهای کلاسیک باشد و تنها از این طریق میتوان بازیگری توانا بار آمد. اما هیچوقت به این موضوع اهمیتی نمیدادم. من در یک خانواده متوسط و با فرهنگ انگلیسی بزرگ شدم، اما به مدرسهای در محلهای در جنوب لندن میرفتم. بزرگترین مزیت این مساله این بود که میتوانستم شخصیتی شروشور در خیابان و مودب در خانه داشته باشم. از همان زمان یاد گرفتم دوگانگی شخصیتی امری محال نیست....> این بخشی از صحبتهای کسی است که امسال به خاطر بازی در فیلمی نامزد اسکار است که به خوبی توانسته شخصیتی با دو هویت را تجسم بخشد. این دو هویتی همیشه همراه او بوده، چه زمانی که در فیلم <آخرین بازمانده موهیکانها> در نقش یک آمریکایی سفیدپوست به نام <چشم شاهین> در میان سرخپوستها بازی کرد، چه زمانی که در <عصر معصومیت> در نقش یک شخصیت با خلق و خوی انگلیسی به نام <نیولند آرچر> بازی کرد و حتی زمانی که در <دارودستههای نیویورکی>، ایفاگر نقش <بیل قصاب> بود. دانیل مایکل بلیک دیلوئیس هنرپیشه بریتانیایی ملقب به دیلوئیس را میتوان بیاغراق به عنوان یکی از بزرگترین بازیگران تاریخ سینما برشمرد. اولینبار که او را در فیلم <عصر معصومیت> دیدم مطمئن بودم که اسکورسیزی توانسته جانشین برحقی برای رابرت دنیروی میانسال پیدا کند. بعدتر بازی او را در فیلم <رختشوی زیبای من> که بر اساس داستانی از حنیف قریشی ساخته شده بود و درباره رابطه دو جوان انگلیسی و پاکستانی در یکی از مناطق مهاجرنشین لندن بود، دیدم و علاقهمندیام به بازی این بازیگر انگلیسی دوچندان شد. این فیلم برای او جوایز بیشماری به همراه داشت اما همچنان در فیلمهای انگلیسی ظاهر شد تا اینکه با فیلم < به نامپدر> و < پای چپ من> وارد سینمای آمریکا شد که اولین اسکار را برایش به همراه داشت. اما دیلوئیس در آخرین فیلمش، <خون به راه میافتد> که پل تامس آندرسن آن را نوشته و کارگردانی کرده، نامزد بهترین بازیگر مرد است. او در این فیلم، نقش شخصیتی را بر عهده دارد که در کالیفرنیا به دنبال کسب ثروت از طریق اکتشاف نفت است. دیلوئیس مشقات و تلاشهای معدنچی خردهپایی را به تصویر میکشد که خود را تبدیل به سرمایهداری بانفوذ و مالک چاه نفت میکند. <خون به راه میافتد> فیلمی درباره جاذبه و زرق و برق غرب و همچنین تاوانی است که باید برای موفقیتهای ناگهانی پرداخت. دیلوئیس همیشه با بازی خیرهکنندهاش تماشاگر را شگفتزده میکند. او در هر فیلم میتواند برای تجسم بخشیدن کامل به یک شخصیت، چنان فیزیک، چهرهو بازیاش را متحول کند که تماشاگر هر بار احساس کند با یک بازیگر جدید روبه رو است. شاید هم دلیل اینکه دیلوئیس طی 10 سال گذشته، تنها در چهار فیلم بازی کرده، همین نکته باشد.
مهناز افشار درباره جانی دپ - نیمه هیولای دوستداشتنی ما
هنوز اولین باری که چهره رنگ پریده مردی با موهای پریشان که ازآن هنرمند عجیبالخلقهای بود را از یاد نبردهام.
او نیمه هیولای دوستداشتنی که فقط در پی ارتباطی انسانی بود و در پایان مجبور شد باز به کاخ کوتیکش برگردد تا مجسمههای یخی بتراشد؛ او مردی هنرمند به نام جانی دپ بود که با <ادوارد دست قیچی> آغازی بود برای آنکه ستاره دوستداشتنی هالیوود و البته من و خیلیهای دیگر شود. <جانی دپ> کمی بعد در <رویای آریزونا> بازی کرد. اما او زمانی توانست در خاطرم بماند که با <تیم برتون> ترکیب دو نفرهای را تشکیل داد و آرام آرام در قالب اهریمن دوستداشتنی درآمد. وجود اهریمنی در تمام فیلمها با او بود؛ چه در زمانی که <همسر فضانورد> را بازی کرد چه در زمانی که در <دروازه نهم> یا <پنجره مرموز> شاهکارهای ماندگار خلق کرد. اگر چه در این فیلمها مرد جوان برازندهای بود اما به عنوان تماشاگر احساس میکردم که خون اهریمنی از وجودش زبانه میکشد ولی آنچه این اهریمن را برایم غریبتر کرد و میکند درون و حقیقت دوستداشتنی اوست. پس به خاطر همین او را در فیلم <اسلیپی هالو> هم باور میکنم و نمیتوانم <عروسمرده> را بدون وجود او تصور کنم و حق او میدانم که وقتی در قالب <کاپیتان جک گنجشکه> در <دزدان دریای کارائیب> درمیآید، نامزد اسکار شود. اما <سوئینیتاد> که جانی دپ امسال به خاطر آن نامزد اسکار است خیلی تلخ است؛ یک موزیکال سیاه، با خشونتی شوخ و شنگ اما دردناک. <سوئینیتاد> به همان اندازه ادوارد رمانتیک است ولی گذر دو دهه او را تلختر کرده است و اگر جانی دپ نبود با طره مویی سفید روی پیشانیاش تا تمام تناقض دروناش را به این فیلم منتقل کند، مطمئن باشید این فیلم حتما چیزی کم داشت.
مهتاب کرامتی درباره جرج کلونی - ستاره محبوب زنها و مردها
کسی جایی گفته بود <همه میخواهند <کری گرانت> باشند> که البته منظورش همه مردان بود. این جمله هوشمندانه را هر کسی گفته، مطمئنا به این درک رسیده بود که تصور تاریخ سینما بدون <کری کرانت> اگر نه ناممکن، اما خیلی خیلی سخت است.
سینما هراز چندگاهی به چنین چهرههایی نیاز دارد. مردانی متشخص، محترم، جذاب، مصمم و البته عاشقپیشه. سالها بعد، خیلیها که در پی به یادآوردن <کری گرانت> بودند، چهرهای آشنا دیدند که بسیاری از مختصات او را داشت. همان لبخندگیرا، همان تشخص و ادب و به همان اندازه جذاب. با این همه آدرس حالا همه میدانند که منظور من <جورج کلونی> است و سه سال متمادی او بابت چیزی انتخاب میشود که خیلیها به آن جذابیت مردانه میگویند. کلونی نهتنها ستاره محبوب زنان که ستاره و بازیگر محبوب مردان هم هست. شاید برای همین بتمن خوبی نبود. او برای بتمنشدن بیش از حد فانتزی بود و بیش از حد غیرواقعی. اما کمی بعدتر که با برادران کوئن آشنا شد و خیلی زود بازیگر اول فیلمشان در <ای برادر کجایی؟>؛ تازه شخصیت واقعیاش شکل گرفت. او این بار نه مانند کریگرانت مرد محترمی بود که وقتی در مخمصهای گرفتار آمده باشد، برای رفع آن راهحلهای هوشمندانه پیدا کند و نه مرد بدذاتی که از مولفهای ستارگیاش دور باشد. او هجو خودش در فیلم <ای برادر کجایی؟> بود و کمتر ستارهای راضی میشود چنین شجاعتی از خود به خرج دهد. متاسفانه فیلم سیاسی و جنجالبرانگیز <سیریانا> که کلونی سال گذشته بهخاطر بازی در آن نامزد بازیگر نقش مکمل مرد شد را هنوز نتوانستهام ببینم، اما در <مایکل کلایتون> او از عهده نقش سخت و پیچیدهاش بهخوبی برآمده و مثل همیشه شایسته تقدیر است.
هنوز، همان است که هست. نه آنقدر بدذات که یک آدم بد درست و حسابی باشد؛ نه آنقدر محترم که بتوان فقط و فقط به او احترام گذاشت. او جورج کلونی است.
افسانه بایگان درباره کیت بلانشت - بازیگر ضد بازیگر
کیت بلانشت با آن صورت بسیار سفید و موهای طلاییاش در دهه گذشته یکی از مقتدرترین بازیگرانی بوده که توانسته کارگردانان را در ژانر و نگرشهای متفاوت به خود جلب کند.
از آنتونی مینگلای با استعداد (آقای ریپلی) تا مارتین اسکورسیزی معترض (هوانورد)، از تام تیکور (بهشت) تا اینارتیو کونزالس (بابل) تا کارگردان آوانگاردی چون جیمجارموش (قهوه و سیگار.) کیت از بازیگران شاخص فصل ضد اکت بودن در سینماست که با بهرهگیری از فیزیک مناسب به خصوص قابلیت صدای رسایش بخش مهمی از بیتوجهی آگاهانه به میمیک در صورت را جبران میکند. او به بازی رمزآلودی دست پیدا کرده که تماشاگر را علیرغم قابلیتهای فیلم مجبور به کنکاش در پرسوناژی میکند که او تعریفگر آن است. اتفاقی که کاملا در آخرین اثر این بازیگر یعنی <الیزابت، عصر طلایی> شاهد آن هستیم. بازیگرانی هستند که شرایط خاص را پیرامون اتمسفر خودشان ایجاد میکنند؛ برای بیشتر و بهتر دیده شدن. کیت با 54 بار نامزدی و بارها کسب جوایز مختلف از جمله اسکار از این گروه بازیگران است. از مختصات بازیگری کیت بلانشت که بگذریم مثل همه کسانی که علاقمند سینما هستند و طبعا مراسم اسکار هم برایشان مهمترین حادثه سینمایی تلقی میشود، با اشتیاق به دیدن این فیلم و <من آنجا نیستم > که بلانشت برای بازی در آنها در دو بخش بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین بازیگر نقش مکمل زن، نامزد شده؛ نشستم. متاسفانه فیلم <الیزابت، عصر طلایی> فارق از بازی کیت؛ آب سردی بود روی اشتیاق و علاقهمندیم برای دیدن این فیلم. <الیزابت، عصر طلایی> میان بیان قصه و فرم الکن و در بیان بسیار ناموفق بود. در عرصه تجربه فرمهای ناهمگون هم به مثابه چشیدن طعمهای مختلف از یک میز کوکتل آشفته بود. فیلمنامه ناهمگون، طراحی صحنه سرهمبندی شده که ادغام جلوههای ویژه؛ اندک تفاخر ظاهریاش را هم از آن گرفته بود. شاید نامزدیاش برای بهترین طراحی لباس فقط به علت وجه وفاداری نسبیاش به تاریخ بوده که به نظر من چندان امتیازی برای یک فیلم با چنین پرودکشنی محسوب نمیشود. در حقیقت تنها نقطه درخشان فیلم الیزابت، بازی کیت بلانشت در نقش ملکهای که او را به عنوان یک زن آسیبپذیر که سردی و باکره بودنش را چون لباس سنگیناش با خود حمل میکند، باور میکنیم. اما فیلم <من آنجا نیستم> برخلاف الیزابت درخشان است. کیت در نقش یکی از وجوه شخصیت باب دیلن بازی کرده و به جای آن که به مانند دیگر بازیگران تنها به تقلیدی صرف از او اکتفا کند شخصیت باب را به درستی درک کرده است. نوع دست گرفتن گیتار و اجرای درست حرکات باب دیلن؛ نشان از شور و علاقه کیت به فیلم و شخصیت فیلم است؛ به طوری که این عشق در صورت بلانشت موج میزند. او دومین بازیگر در تاریخ سینماست که برای بازی در نقش جنس مخالف نامزد اسکار میشود. حالا دیگر به راحتی نمیتوان از نام کیت بلانشت گذشت، او حالا آنقدر بزرگ شده که در هر دو جایزه بازیگری آکادمی نامزد جایزه شده؛ هم نقش اول، هم نقش مکمل.
پژمان بازغی درباره فیلم برادران کوئن - خاویر باردم باید نقش اول بازی کند
اولین چیزی که در فیلم <سرزمینی برای پیرمردها نیست> توجه را به خودش جلب میکند، دیوانهای با یک اسلحه منحصربه فرد است که این طرف و آن طرف میرود و خون به پا میکند؛ یک هیولا در ظاهر یک انسان با قواعد و رفتارهای خاص.
هیولای برادران کوئن در فیلم جدیدشان خاویر باردم اسپانیایی است. تا پیش از این فیلم، تنها جایی که بازی او را دیده بودم در فیلم <دریای درون> بود؛ یک فیلم آرام با بازی آرامتر باردم. البته آنجا بازی بسیار زیبایی ارائه کرده بود اما نه آنطور که به خاطر بسپاری و همه جا با هیجان از او تعریف کنی. فقط میشد حدس زد که یک اسپانیایی دیگر راهی هالیوود خواهد شد تا سهمیه اسپانیاییها خالی نماند. شاید در حد جانشین باندراس بودن، اما باردم دیوانهدر فیلم <سرزمینی برای پیرمردها نیست> عجیبترین آدمی بود که تا به حال دیده بودم. یک بازی منحصربهفرد که مجبورت میکرد تا آخر عمر او را به یاد داشته باشی، چند شب کابوساش را ببینی و از تمام آدمهای شبیه به او بترسی. درست است که فیلم برادران کوئن کولکسیونی از شاهکارهای بازیگری است، اما خاویر باردم فراموشنشدنی است. باآن آرایش عجیبموها، با آن لباسهای ساده و خندهدار و رفتارهای غیرمنتظرهاش چطور میتوان سیمایی هیولایی ساخت، شاید این کار تنها از خاویر باردم برآید. حالا به نظرم خاویر باردم تمام شرایط را برای مرد اول بودن در سینما دارد. بدون شک یک نابغه جدید در میان بازیگران سینمای جهان کشف شده است. او 35 ساله است و میگویند در 30 سال بازیگریاش در بیش از 40 فیلمسینمایی بازی کرده است. اما باردم حالا با تمام گذشتهاش به جایی رسیده که میتوان او را در کنار نام بزرگان سینمای جهان به یاد آورد. هیولای ترسناک برادران کوئن بیشترین شانس را برای دریافت اسکار نقش مکمل دارد. اعضای آکادمی از ترس جانشان هم که شده حاضرند دو دستی مجسمه طلایی را به باردم بدهند تا نکند او با کپسول گاز و لوله مخوفش سر آنها را هدف بگیرد.
جمع بندی رضا کیانیان - بازیگری برای اسکار
سالها پیش به شاهرخ دولکو میگفتم، جوایز بازیگری اسکار، بیشتر به نقشهایی داده میشود که عجیب و غریبتر باشند یا دورتر از روزمرگی باشند.
مثلا به نقشهای دیوانه و الکلی یا نقشهایی که تلاطم عاطفی و روحی بالایی دارند یا نقشهایی که ارجاعات ذهنی دارند و تماشاگر را به یاد خودش یا وقایعی میاندازند. خلاصه نقشهایی که چیزی اضافه بر روزمرگی داشته باشند. در واقع جایزه اسکار بیشتر به آن بخش اضافه تعلق میگیرد. شاهرخ هم قبول داشت، بعد از چند ماهی که همدیگر را دیدیم گفت رفته به سالها جوایز بازیگری اسکار نگاه کرده و همینطور بوده. من فعلا دسترسی آماری به این جوایز ندارم و البته برای این مقاله هم احتیاج ندارم. میخواهم نتیجه بگیرم که جایزه را بیشتر به نقش میدهند تا نقشآفرین! یعنی بازیگر. برای همین هم هست که خیلیها میتوانند حدس بزنند فلان نقش <جایزهخور> است! و در هالیوود آژانسهای بازیگران کوشش میکنند، آن نقشها را برای بازیگرانشان مصادره کنند. یعنی وقتی فیلمنامهای نوشته میشود و قرار است تهیهکنندهای آن را بسازد، آژانسها سعی میکنند، تهیهکننده و کارگردان را متقاعد کنند تا نقش را به بازیگر آنها بدهند و یا آژانسها، رمانها و نمایشنامهها را میخوانند تا برای بازیگرشان نقش مناسب و <جایزه خوری> را پیدا کنند و میروند و امتیاز فیلم شدن قصه یا نمایشنامه را میخرند.
از قدیم وقتی میخواستند از بازیگری تست بازیگری بگیرند میگفتند بخند یا گریه کن! مثل همان دو تا ماسک معروف که نشانه بازیگری شدند. به این کاری نداشتند که فلانی که تست میدهد آیا <حضور> دارد یا نه. یا اگر کار داشتند بهعنوان امتیازهای بعدی روی حضور او حساب میکردند. حضور در بازیگری یعنی بودن و دیده شدن. یعنی آیا بازیگر جدای از کارهای عجیب و غریب و خرق عادت، روی صحنه یا روی پرده دیده میشود یا نه؟ این نکته یعنی حضور، یکی از رکنهای اصلی بازیگری است که میتواند خدادادی و ناخودآگاه باشد. اما در ادامه باید آگاهانه تربیت شود. یا اینکه از همان اول با تربیت و آموزش ایجاد شود و سپس بازیگر باید بیاموزد چگونه میتواند این حضور را در نقشهای متفاوت ببرد و نقشها را <حضور> بخشد.
نقشهایی هستند که در روی کاغذ، یعنی در مرحله فیلمنامه دیده میشوند، این نقشها وقتی به بازیگر متوسطی هم سپرده شوند، دیدهشدنی خواهند شد و همین نقشها اگر به بازیگر خوبی سپرده شوند بیشتر دیده میشوند و به یادماندنی خواهند شد.
اما نقشهایی هستند که این اضافات را ندارند. ماجراهایی که بستر نقش هستند سادهاند. به جای پیچشهای بیرونی، پیچشهای درونی دارند. به جای اینکه اتفاقات و فیزیک بازیگر بخواهند توضیحدهنده باشند. باید نگاه بازیگر و حضور او با تماشاگر ارتباط برقرار کند و تماشاگر را جذب کند.
این نقشها متکی به بازیگر هستند. اگر حتی بازیگر متوسط نقش را بازی کند، نقش قربانی میشود. این نقشها در صورتی دیده میشوند و زنده میشوند که بازیگر آموزشدیده، آنها را بازی کند.
اما این بازیها در رقابت با نقشهای بیرونی کمتر دیده میشوند. در صورتی که سختتر بازی شدهاند و به هنر بازیگری احتیاج بیشتری داشتهاند.
نمیخواهم هنر کارگردانی، هنر فیلمبرداری و هنر تدوین و هنر طراحی را در نشان دادن نقش و بازیگری نادیده بگیرم. هرگز. هر کدامشان میتوانند به بازیگری و نقش غنا ببخشند. میخواهم در شرایط مساوی و با فرض اینکه در سه حالت - که حالت سوم را توضیح خواهم داد- بهترین آنها را داشته باشیم، بحث کنم. دو حالت بالا این بود که با حضور کارگردان خوب و فیلمبردار و تدوینگر و طراح خوب، در مراسم اسکار، بیشتر اسکار به نقش تعلق میگیرد تا بازیگر.
اما حالت سوم- که بیشتر در فیلمهای غیرهالیوودی اتفاق میافتد- فیلمهایی است که اصالتاً متکی به هنر و تجربه کارگردان است.
فیلمهایی مثل فیلمهای آقای کیارستمی که از نابازیگر استفاده میکند و تا به حال همه نابازیگران در فیلمهای او خوب بودهاند و حضور داشتهاند. چرا که درست انتخاب شدهاند و کارگردان با راهنماییها و رهبریهای غیرمتعارف و مخصوص به خودش و شکار لحظات حضور آنها، فیلم را ساخته است. با تفاوتی غیربنیادین همانطور که از حضور کودکی بازی ساختهاند، از نابازیگری بزرگسال هم بازی ساخته و پرداختهاند.
در بعضی جشنوارهها، مثل جشنوارهفجر، گاهی به این نابازیگران هم جایزه بهترین بازیگری دادهاند که خود نقض غرض است. یعنی جایزه بازیگری را به یک نابازیگر دادهاند!
مثل اسکار که بیشتر جایزه را به نقش میدهد تا بازیگر، اینجا هم جایزه بازیگری- که یک فن و هنر است- را به جای اینکه به کارگردان بدهند به نابازیگر میدهند!
بازیگر کسی است که به لحاظ هنری، آگاهانه شخصیتی را خلق میکند و به لحاظ فنی آگاهانه نقش را معماری میکند. اما نابازیگر فقط حضوری است که کارگردان او را انتخاب میکند و او را در مکانها و موقعیتهایی که لازم دارد قرار میدهد و با روشهای غیرمتعارف لحظاتی را که لازم دارد از او شکار میکند. در واقع نابازیگر نه نقش را خلق و نه معماری کرده است، بلکه کارگردان در ظرف او خلق و معماری نقش را انجام داده است. البته این نوع فیلمها در اسکار جایزه بازیگری نمیبرند. اما در جشنوارههای اروپایی و بهخصوص ایران که هنوز میان نگرش اروپا و آمریکا سرگردان است جایزه بازیگری را میبرند.
چندی پیش با کارگردانی که در جشنوارهها داوری هم میکند صحبت میکردم، میگفت وقتی میخواهم داوری کنم و به بازیگری جایزه بدهم به تیتراژ کاری ندارم- یعنی به اطلاعات بیرون از فیلم- فقط فیلم را نگاه میکنم. اگر بازیای به دلم نشست و مرا جذب کرد، جایزه را به او میدهم.
من مخالف این ایده هستم. چون داور قرار است بهترین <بازیگر> را انتخاب کند و به بهترین <بازیگری> جایزه بدهد. یعنی به بهترین خلاقیت و معماری نقش. در همین گام نخست او نمیداند آیا کسی که در فلان نقش ظاهر شده بازیگر است یا نابازیگر. اگر داور به تیتراژ و اطلاعات خارج از فیلم کاری نداشته باشد سینما و فیلم او را فریب خواهد داد.
من همیشه مخالف دادن جایزه بازیگری به یک نابازیگر بودم و هستم. چون نقض غرض است. میگویم آن نابازیگر در نهایت، خودش بوده نه نقش که این بیشتر تلاش کارگردان است تا نابازیگر. اگر توانست کسی یا نقشی دور از خودش را بازی کند آن وقت بازیگر است چون هنری به خرج داده و فنی به کار برده. بازیگری هنر و فن است. برای همین هم هست که آموزش میطلبد و این همه مدرسه در سراسر جهان به آموزش آن میپردازند و در دانشگاهها کرسی استادی آموزش بازیگری وجود دارد.
با دادن جایزه بازیگری به یک نابازیگر، هم علم و هم هنر را نفی میکنیم. اکثر نابازیگران از طبقات فرودست و بیسواد جامعه انتخاب میشوند؛ حداقل در ایران، اگر آن نابازیگر توانست نقش یک آدم باسواد یا بالادست جامعه را بازی کند، هنر کرده است.
چنانکه بازیگر باتجربه و کارآزموده میتواند هم نقش فرادست را بازی میکند. اما در اول مقاله نوشتم رکن اصلی بازیگری حضور آگاهانه است به علاوه هنر و فن خلاقیت و معماری نقش.
اگر نابازیگری فقط حضور داشت چه به مدد کارگردان و چه به مدد استعداد خودش، باید به حضور غریزی او جایزه داد. یعنی میتوان جایزهای جدای جایزه بازیگری به او اهدا کرد. اگر بازیگری فقط حضور خالص باشد، باید همه کرسیهای دانشگاهی آن را جمع کنیم و همه مدرسههای بازیگری را ببندیم و به جای آنها کلاسهای <مدی تیشن> دایر کنیم برای به خود رسیدن و حضور داشتن! اما به خود رسیدن و حضور بخشی از آموزش بازیگری است. همه آموزش بازیگری نیست.
مرارت آموزش بازیگری فقط آموزش آن نیست، بلکه هضم و از آن خود کردن این آموزشهاست. یعنی به رخ کشیدن آموزش نیست بلکه فراموش کردن آن است.
اگر بازیگری نتواند آموزههایش را هضم کند و یا بهتر بگویم به ناخودآگاهش بسپارد نابود میشود. چون آموزهها همیشه جلوتر از او حرکت میکنند و میان او و تماشاگر- در تئاتر- و میان او و دوربین- در سینما- دیوار میکشند. سختی کار او نابود کردن این دیوار است توسط تجربه و تکرار بازی! و انتقال سوادش به ناخودآگاه خودش.
زمانی بازیگر حضور خالص خواهد داشت که این دیوار و این حجاب را هضم و حذف کرده باشد.
این حجاب را میتوان با شگردهایی پنهان کرد. میتوان پشت چیزهایی گموگور کرد. مثلا همان نقشهایی که اول مقاله مثال زدم. مثل دیوانه، عصبی، الکلی یا نقشهایی که تلاطمهای برونی فراوانی دارند. اما بازیگر در یک نقش روزمره، بدون این شگردها و پنهانکاریها، لخت و عور است. یعنی بازی خالص. داوران جشنوارهها به راحتی فریب همان شگردها و پنهانکاریها را میخورند مثل اسکار که غالبا به نقش خوب جایزه داده میشود تا بازیگر خوب. اما یادمان باشد، نامزدهای بهترین بازیگری غالبا بازیگران خوبی هستند و انتخاب یک نفر از میان آنها کار سختی است. این انتخاب احتیاج دارد تا ما به تیتراژ نگاه کنیم.
پیشینه بازیگر را بدانیم. نوع کار او را بشناسیم. درصد تاثیرگذاری نقش و امکانات دیگری را که یک بازیگر در اختیار داشته، با درصد تاثیرگذاری بازی و امکاناتی که در اختیار نداشته را سبک سنگین کنیم و آن وقت، از میان نامزدها یکی را انتخاب کنیم.
داوری تنها در حس خوشایندی که به داور دست میدهد خلاصه نمیشود. داوری به فهم و تحقیق هم نیاز دارد.
آتیلا پسیانی برایم تعریف میکرد، سال گذشته که جایزه بهترین بازیگری تئاتر را به پیام دهکردی دادند، که به نظر هر دوی ما به حق هم بود. هیات داوران نوشته بودند به خاطر تمرکز مدام و بیوقفه او در تمام صحنهها- نقل به معنی- و هر دو تعجب کردیم. چون با این جمله کار بازیگر را بیارزش کرده بودند. چرا که تمرکز مدام و بیوقفه جزو لاینفک بازیگری است. چیزی است که بازیگر باید داشته باشد. اگر نداشته باشد چیز مهمی کم دارد. اینکه جایزه نمیخواهد. جایزه باید به خلاقیت و معماری نقش و اجرای آن داده شود، نه به ملزومات بازیگری.
گاهی هم داوران به جای تحلیل، شعر میگویند. مثلا مینویسند: این جایزه به فلانی تعلق میگیرد به خاطر شیفتگی و بردباری بازیگر در نقش!
اینها را نوشتم که بگویم،همانطور که بازیگری یک هنر و یک فن است که باید آموخته شود؛ داوری هم یک هنر و یک فن است.
نگاه غیرهنری و بیشتر غیرفنی در هیاتهای داوری باعث شده که بسیاری از بهترین بازیگران جهان هرگز جایزهای دریافت نکنند و یا بهترین بازیگران جهان فقط یکبار جایزه گرفتهاند.
آتیلا پسیانی میگفت وقتی به مارلون براندو، برای فیلم پدرخوانده اسکار تعلق گرفت در برگه اهدای اسکار او نوشته بودند: اسکار تعلق میگیرد به مارلون براندو چون در سکانس آغازین با یک حیوان بازی داشت و در سکانس پایانی با یک کودک و از هر دوی آنها بهتر بازی کرد. راست و دروغش پای آتیلا. ولی این یکی از بهترین تعریفها از یک بازیگر حرفهای است. چون حیوان و کودک همیشه بهترین حضورها را دارند. چون بیواسطه حاضرند و همیشه بزرگترین خطر برای یک بازیگر، همبازی شدن با کودک و حیوان است. کودک و حیوان در هر صورت دلنشین و دلربا هستند و ممکن است بازیگر را زیرسایه خودشان بگیرند و تحتالشعاع قرار دهند.
اگر بازیگری بتواند براینها پیروز شود و دیده شود بازیگر، بزرگی است. یعنی توانسته آموزههایش را هضم کند. حجاب را از میان بردارد و خودش باشد و حضور داشته باشد.
اما همین مارلون براندوی بزرگ و غول و خدا بیامرز، بازیگری غریزی بود. او میتوانست نقشهای فراوانی را خلق و معماری کند و به بهترین شکل ممکن اجرا کند و به نمایش بگذارد. طوری که بعد از دیدن آن نقشها هرگز نمیتوانیم متصور شویم کس دیگری هم ممکن است آن نقش را بازی کند. او بعضی نقشها را جاودانه کرد.
اما به خاطر غریزی بودنش در محدودهای از نقشها زندانی بود. محدوده وسیعی اما محدوده، محدوده است.
مارلون براندو را میشد در نقشهای شورشی، عصیانگر، ضدقانون، تکرو، بیسواد، معترض، متجاوز، بیمار، عصبی، ناسازگار و از این دست تصور کرد. اما هرگز نتوانست این محدوده را بشکند و از زندان اینها بگریزد و هرگز نتوانست نقش یک آدم باسواد، محترم، مصلح، سازگار، مظلوم، توسریخور و از این قبیل را بازی کند. میبینید هنر و فن بازیگری فراتر، خیلی فراتر از مارلون براندو است. هنر و فن را نمیتوانیم به کسی محدود کنیم. نمیتوانیم برایش انتها تصور کنیم و نمیتوانیم برای آموختن آن و برای داوری آن فقط به احساساتمان متکی باشیم. باید با دانش روز آن همراه باشیم.
گفتم آخر عشق را معنا کنیم و بلکه جای خویش را پیدا کنیم.
در دنیای هنر، مقولات را باید معنا کنیم. باید ریز و جزیی کنیم. باید پژوهش کنیم، هنر فقط عواطف نیست، فن هم هست. در توضیح هنر فقط نباید شعر گفت. شعر هم فن دارد که باید در مورد فن آن، علمی و جزیینگر بود. از بس در مورد هنر و هنربازیگری بهخصوص، شاعرانه گفتیم و نوشتیم که جای خود را گم کردهایم چون مرز میان هنر و بیهنری بههم ریخته است. از بس همه عاشقیم، بیچاره شدیم. تا عشق را معنی نکنیم و به جزئیات تبدیل نکنیم، چارهای نمییابیم.
منبع: اعتماد ملی


