کلبه ی عمو تم - اسفند 1386

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
16 اسفند 1386
ولادیمیر نِمیروویچ دانچنکو در 23 دسامبر 1858‌ در اُزرگتیِ روسیه به دنیا آمد. پدرش افسر ارتش روسیه تزاری بود. از سیزده سالگی به تئاتر و بازیگری علاقمند شد و به صورت آماتور به بازیگری پرداخت. بعدتر به درام نویسی نیز رو‌آورد و در زمینه داستان‌نویسی هم دست به قلم برد. میان سال های 1876 تا 1879‌ در دانشگاه مسکو در رشته فیزیک و ریاضیات تحصیل کرد. در 1881‌ نخستین داستانش منتشر شد. در همین دوران به خاطر نمایشنامه های مردم پسندش، که گاه به گاه ‌گروه‌های گوناگون اجرا می‌‌کردند، جایزه گریبایدوف را دریافت کرد.
دانچنکو نوشتن را در مقام منتقد تئاتر، خبرنگار، داستان نویس و البته درام نویس ادامه داد. در 1897‌ رمان"در پهن دشت" را منتشر کرده بود که به فکر تغییر و ایجاد تحول در فرایند‌های سنتیِ خلق درام افتاد. او مدتی نیز در کنسرواتوار فیلارمونیک بازیگریِ مسکو به تدریس بازیگری پرداخت. از مهم‌ترین شاگردان این دوره ‌ او وسه‌ولد مه یر‌هولد و اُلگا کنیپر بودند که بعدتر همراه او به تئاتر هنر مسکو رفتند. درست در همین زمان با مرد بزرگی برخورد کرد که ‌‌زندگی خودش و تاریخ تئاتر روسیه را نیز تحت تأثیر قرار داد. ملاقات مشهور و تاریخ‌ساز او با کنستانتین استانیسلاوسکی در 1897‌ به تشکیل تئاتر هنر مسکو انجامید. او سال‌ها در مقام مدیر، نویسنده و مدرس بازیگری در تئاتر هنر مسکو فعالیت کرد و همراه استانیسلاوسکی دوران نوینی را در تئاتر ‌رقم زد.
دانچنکو مدت‌ها در مقام کارگردانِ تئاتر فعالیت می‌کرد اما حضور اعجوبه‌ای چون استانیسلاوسکی همواره او را در سایه قرار می‌داد. امروزه او را بیشتر به عنوان مدیر اداریِ تئاتر هنر مسکو می‌شناسند. تاریخ نویسانِ تئاتر جملگی بر این عقیده‌اند که اگر استانیسلاوسکی توانست تحولی شگرف در بازیگری ایجاد کند؛ اگر موفق شد که دیدگاه‌های کهنه ‌‌بازیگرانِ تئاترِ بورژوای قرن نوزدهم را دگرگون کند؛ همگی با حمایت و پشتیبانی مدیر کاردانی چون دانچنکو ممکن شده بود. به هر حال باید گفت که او در تربیت ‌نسل کاملی از بازیگران تئاتر هنر مسکو تأثیر داشته و این امری ‌انکارناپذیر است.
متنی که پیش رو دارید از کتاب"کارگردانان درباره‌‌ کارگردانی"  برگرفته شده است. دانچنکو در این نوشته تلاش می‌کند که دیدگاه خود درباره وظیفه‌های‌ کارگردان در تئاتر و به ویژه در هدایت بازیگر را توضیح دهد. با مطالعه‌‌ این متن درمی‌یابیم که امروزه این دیدگاه تا چه حد به ادبیات کارگردانیِ رایج در ایران نزدیک ‌و شاید کارآمد است. شاید پی‌ریزیِ هر تحولی از پس شناخت دقیق گذشته ممکن باشد. تحولی که همگی چشم به راه آنیم.
16 اسفند 1386
ارزش آن کس که می کوشد "غیر حقیقت " را خوش باورانه و به گمان اینکه " حقیقت" است با پاکدلی و فروتنی بر کسی بنشاند ، بسیار بیش تر از کسی است که با خام داوری و زشت نام کردن مخالفان خود و به شیوه ای مبتذل از "حقیقت " ناب دفاع می کند . (گوتهولد افرایم لسینگ)

آرمانخواهی عملی بالذات خودشیفته وارانه است . انسان آرمانگرا ، خود و معنای حیات خویش را از طریق آرمانی که سینه چاکانه ترویج اش می دهد و از آن دفاع می کند ، به دست می آورد . چنین انسانی پیش از آنکه درصدد ترسیم جهانی نو و برآمده از ارزش هایی راستین باشد ، آنگونه که همچون فرستاده ای بر رسالت خویش برای رهایی و آزادی انسان جانبازی کند ، از امکان به دست آمده برای توجیه چیستی خویش و جهانی که در آن سیر می کند در حال دفاع است و این مهم تنها از یک راه ، رنگ و بویی قابل قبول برای دیگران می یابد : توسعه و ترویج حقیقتی که هر دم آن را فریاد و دیگران را به پایبندی به آن تشویق می کند.
در حقیقت ، فرد آرمانگرا برای دفاع از خود در برابر هجوم بی معنای زیستن به مفاهیمی چنگ می زند که جلوه ای کمال طلبانه و در امتداد منفعت دیگران دارد .اما آنچه در بطن می گذرد ، فرو رفتن فرد آرمانگرا در جهان ذهنی خویش و قرار گرفتن بر اریکه قدرتی است که او را در برابر تمام افسارگسیختگی و بی معنایی حیات مصون و قدرتمند می سازد . چنین انسانی خودخواهانه هرآنچه بر سر راه باشد با حربه خودفریبانه ای به دست نابودی و ویرانی می کشاند .آرمانگرایی همچون هوسی بر او فرود می آید ، تمام وجودش را فرا می گیرد ، به لرزه در می آورد و هنگامی که جهان عینی را با هر کیفیتی تحت تاثیر قرار می دهد به ناگاه خاموش می شود و آرام می گیرد و در خود فرو می رود.
شاید پذیرش سطحی و غریزی بودن این برانگیزاننده ترین میل اجتماعی در میان گروه ها و ملت ها که گاه مسیر تاریخ را عوض کرده است سخت باشد اما آدمی همچون تخته ای سوار بر امواج خروشان دریاهای پهناور بی آنکه ریشه ای داشته باشد هر لحظه به سویی کشیده می شود ، پس آرمانها در این میان همچون جزیره های کوچک و گاه ناشناخته ای هستند که می توان دمی در کنار آنها آسود . چرا که آدمی ، گاه بی شهامت تر از مرغابی های وحشی ایبسن که با تمامی زخم هایشان به درون آب شیرجه می زنند و تا زمان مرگشان به علف های زیر آب چنگ می یازند ، یارای چونان سختی و رنجی را ندارد.
آرمانگراها و به زعم ایبسن در نمایشنامه ی مرغابی وحشی «سگ » ها در حقیقت خود را به مثابه ارزش هایی یادآوری می کنند که حتی می تواند مافوق میل عریان زیستن و خواست ِحیات باشند ؛ یا در ورای عشق پدری به دختر و همسرش و حتی تلاش برای آفریدن جنگلی دروغین برای اکدال پیر باشد ؛ عملی که برای «گرگرز» هرچه بیشتر تجلی انتقام از پدری تمامیت خواه و جهانخواره است . «گرگرز ورل» آرمانگرای نمایشنامه مرغابی وحشی به خوبی نشان می دهد که مرزی میان دروغ و حقیقت و بیماری و سلامتی در آرمانگرایی نیست. این میل به خودشیفتگی ، فرو نشاندن عقده های دیرین و خوشی های از دست رفته ، انتقام و در نهایت خواست ِ جاودانگی است که آدمی را در چنین مسیری قرار می دهد .
نادربرهانی مرند در بازخوانی خویش از این اثر ایبسن تلاش دارد با برجسته کردن زمینه های انحرافی در جریان آرمانخواهی «گرگرز ورل» برای متلاشی کردن زندگی «یالمار اکدال» و رسوا کردن «جینا» بر این امر صحه بگذارد که آشکار کردن حقیقت تا چه حد می تواند مورد سوء استفاده – بویژه توسط آرمانگراها - قرار بگیرد و همچون طاعونی انسانها را به نیستی و نابودی بکشاند و یا پنهان نگاه داشتن حقیقتی حتی به قیمت بدنام شدن ، گاه فداکارانه ترین اعمال باشد .
اگر در نمایشنامه ایبسن حقیقت و افشای غرض ورزانه آن توسط گرگرز که حتی پس از خودکشی دردناک هدویک همچنان برآن اصرار دارد مسیر اصلی فاجعه را می سازد ، در خوانش برهانی مرند ، وجوه فعالانه تر دیگری نیز مورد توجه قرار گرفته است . در حقیقت این نویسنده و کارگردان با پالایش و بازآفرینی اثر ایبسن تلاش داشته علاوه بر بازپرداخت تماتیک اثر مبداء ، وجوه دراماتیک جاری در اثر و شخصیت ها را در چیدمانی تازه ، پر رنگ تر کند و با تقویت ، کشف و ایجاد زمینه های تقابلی در پرداخت شخصیت ها و نیز لایه ها و لحظات کمیک اثر ، مرغابی وحشی ایبسن را به عنوان اثری تازه ، بازتولید کند . در این رهگذار او دستاوردهای گوناگون و گاه متناقضی داشته است .
نمایشنامه ی مرغابی وحشی هنریک ایبسن در پنج پرده، داستانی خطی را بازگو می کند . گرگرز ورل پس از سالها به دعوت پدرش به خانه باز می گردد . به خاطر تنفر عمیق نسبت به نامهربانی و سلطه گری پدر به مادر و اطرافیانش به خانه دوست قدیمی اش یالمار که با جینا ازدواج کرده – پرستار اسبق مادر گرگرز و کسی که او زمانی به آن علاقه داشته – می رود . در آنجا به خاطر آنچه خود نام اش را آرمان حقیقت خواهانه می نامد با افشای رابطه جینا با هاکون ورل در گذشته ، بنیان خانواده آنها را برهم می زند و تخم ظن را در دل یالمار می کارد : آیا خون پدر گرگرز در رگ های دخترش هدویک جریان دارد یا خون خودش ؟ گرگرز از سوی دیگر با تحریک هدویک برای کشتن مرغابی وحشی که از جانب پدرش به این خانواده رسیده – به مثابه نشانی از حضور بیمار گون او در این خانه – سبب می شود در پایان ، هدویک 15 ساله خودکشی کند.
نادر برهانی مرند این روایت خطی را که رویکردی رئالیستی در شخصیت پردازی و بافت روایی داشته است را به ساختاری درهم شکسته و ذهنی منتقل کرده و در سه سطح سامان داده است :
الف- نمایشنامه ای که هدویک اکدال بر اساس وقایعی که در زندگی اش از سر گذرانده نوشته و در طول نمایش به تصویر کشیده می شود .
ب- مسیر اصلی و خطی روایت ایبسن که از طریق دانای کل روایت می شود و بخش عمده ای از آن ماحصل زدودن حشو و فشرده سازی تمامی نیروهای جاری در اثر و نیز ُبعد بخشیدن به شخصیت های نمایشنامه ایبسن است و در بیشتر لحظات نمی توان مرزی میان این بخش از روایت و نمایشنامه ای که هدویک نوشته -بخش الف- در نظر گرفت .
ج – تک گویی هایی که به عنوان نامه جینا و گرگرز در اختیار هدویک قرار گرفته و در طول اجرا از طریق بلندگوهای سالن و در زمینه ای از موسیقی و آمبیانس جنگل به گوش می رسد .
در تمامی این سه سطح ، شخصیت «هدویک اکدال» در مقام انگیزش روایت و یا همان نیرویی است که اجرا بر اساس آن گسترش می یابد . برهانی مرند با حیات دوباره دادن به شخصیتی که در نمایشنامه ی ایبسن خودکشی کرده بود ، مخاطب را هرچه بیشتر با لایه های درونی دیگر شخصیت هایش بویژه جینا و گرگرز روبرو می کند . در حقیقت «هدویک» با مرور نامه هایی که «جینا» و «گرگرز» پیش از خودکشی شان برای او نوشته اند دو تکه جدا افتاده و در عین حال موثر در روایت خویش را در کنار هم قرار می دهد تا آسیب شناسی مفهوم حقیقت و آرمان حقیقت در نمایشنامه مرغابی وحشی ایبسن ، ابعاد تازه تری بیابد . سکوت فداکارانه مادری برای آسایش فرزندش ، جایی که حاضر می شود حقیقت را پنهان کند در برابر میل بیمارگون و کاذب آرمانخواهانه گرگرز که میدان انتقام سرخوردگی هایش را از خانه پدرش به کانون گرم خانوادگی اکدال ها می کشاند و همچون سگی راز ِ زخمی را که جینا به مثابه مرغابی ای وحشی بر بالهایش دارد در برابر انسانی ضعیف – یالمار – قرار می دهد .
با آنکه می توان یالمار را نیز همچون مرغابی ای وحشی دانست که به خاطر سرخوردگی از بدنام شدن پدرش ، به سودای اختراعی دروغین به در و دیوار کارگاه ش چنگ زده و جنگلی دروغین را برای پدرش ساخته که گاه در آن به شکار هم می رود !اما این انتخاب آگاهانه جینا است که در روایت برهانی مرند تاثیرعمیق تری را در ذهن مخاطب برجای و همدلی او را برمی انگیزد.
نخست آنکه واکنش های یالمار ، همچون تعامل نشخوارگون او با دنیای اطرافش هرچه بیشتر بر بی ارزشی آرمان طلبی گرگرز صحه می گذارد . به یاد بیاوریم صحنه ای از اجرا را که یالمار پس از گذراندن شبی با مولویک و دکتر رلینگ در کافه مادام اریکسون ، هنگامی که برای بستن چمدان و رفتن همیشگی اش پا به خانه می گذارد به چه سادگی عمق فاجعه را به فراموشی می سپرد و با اشتیاق به خوردن نان و کره مشغول می شود و حتی از جینا برای چسباندن نامه ای که هاکون ورل ، به عنوان هدیه به هدویک و اکدال پیر فرستاده چسب و قلمو مطالبه می کند . گویی او به سادگی حاضر می شود شرافت دوپاره شده اش را بهم بچسباند. دوم اینکه تلاش جینا برای خوشبختی هدویک عمیقا ً عملی ارزشمند و انسانی است . خطای او که بیشتر قربانی شدن در چنگال هاکون ورل بوده، زمینه ای را فراهم می کند تا آینده کودک اش را تضمین کند . او سرخوردگی و بی آبرویی را برای ارزشی والاتر به جان می خرد . با آنکه می توان حرکت او را نیز نوعی آرمانگرایی در نظر آورد و انتقاداتی بر آن وارد دانست ، اما شخصیت جینا مخاطب را به این فکر وا می دارد که دروغ گاه تا چه حد می تواند رفتاری فداکارانه باشد .

حقیقت خوانش
نادر برهانی مرند در مقام بازنویس ، دراماتورژ و کارگردان اثر با تقویت رگه های کمیک در شخصیت ها به فضایی شخصی از نمایشنامه ایبسن رسیده است . او با پر رنگ کردن این لایه ها که بیشتر در رفتارهای اکدال پیر با بازی پرانرژی سیامک صفری شاهد آن هستیم ، تلاش می کند فضای گرم و صمیمانه خانواده‌ای فقیر را به تصویر بکشد که به ناگاه با ورود گرگرز خوشی از آن رخت برمی بندد. جالب اینجاست که ایبسن تاکید های بیشماری بر حضور ویرانگر این شخصیت در اثرش گذاشته است؛ همچون بلایی که همان روز اول بر سر اتاق اش می آورد و بویش همه خانه را بر می دارد. در حقیقت این عمل او تمثیلی آشکار از همان رفتاری است که در روایت انجام می دهد . او برای خاموش کردن آتش خطرناک و دود آلود شومینه (حقیقتی که به نظرش پنهان مانده و باید آشکار شود) از محتویات متعفن لگن دستشویی استفاده می کند (افشای غرض ورزانه ی این راز به یالمار) و اتاق را غرق کثافت می کند (آنگونه که شیرازه ی خانواده ی اکدال را از هم می پاشاند.)
دیگر ابعاد این امر را می توان در پرداخت شخصیت یالمار و مجموعه اختراعات ِ مضحک اش و نیز شخصیت «مولویک» جست . مولویک ، کاراکتری است که در نمایشنامه ی ایبسن بیشتر کارکرد نمادین دارد . او معلمی مذهبی است که مدام جملاتی از کتاب مقدس را ادا می کند و آنگونه که دکتر"رلینگ" می گوید به خاطر نوشیدن الکل ، خون شیطان در رگ هایش جریان دارد. او را می توان معیار تضعیف شده و لایعقل اخلاقیات مسیحی برشمرد که در این نبرد میان حقایق بازیچه ای بیش نیست و بیشتر اوقات اش را در کافه ی مادام اریکسون می گذراند . اما در خوانش برهانی مرند ابعاد این کاراکتر از طریق علاقه ای که به هدویک ابراز می کند گسترش پیدا کرده و در فصل آغازین و پایانی نمایش که در زمان حال جریان دارد او درنقش تنها همراه و یاور هدویک ظاهر می شود . این امر را می توان به عنوان یکی از نقاط ضعف خوانش برهانی مرند در نظر آورد . اصولاً عشق مولویک به هدویک در چنین ساخت و کاری نمی تواند چندان محلی از اعراب داشته باشد و با حذف و یا کمرنگ کردن آن اختلالی در روایت ایجاد نخواهد شد . از سوی دیگر ساختار خلاقانه ای که برهانی مرند برای خوانش آفریده در فصل پایانی به ناگاه رها می شود . مخاطب تنها از طریق اطلاعاتی که توسط نامه های جینا و گرگرز منتقل می شود درمی یابد هردوی آنها خودکشی کرده اند ، اما خبری از سرنوشت اکدال پیر و یا دکتر رلینگ در هیچکدام از سطوح سه گانه روایت که پیش تر گفته شد ، نیست . حضور یالمار نیز در صحنه پایانی گویی تنها برای آرام کردن ذهن مخاطب از پی جویی روایت این کاراکتر است و در ساختار اثر نقش معینی را ایفا نمی کند . حتی اگر بپذیریم تکرار لحن و برخی دیالوگ های اکدال پیر توسط او از این رو مورد توجه بوده است تا سرنوشت او و پدرش را مشابه جلوه دهد و هر دو را به عنوان انسان هایی سرخورده ترسیم کند که قربانی خودخواهی و ناراستی "ورل" ها شده اند ، اما چنین پایانی نمی تواند جوابگوی نیروی پیش برنده روایتی باشد که از آغاز و با ظرافت توسط دراماتورژ و کارگردان اثر آفریده شده است . این امر از سوی دیگر نبود زمینه های نه چندان عمیقی را در مورد انگیزه نگارش نمایشنامه و یا تصحیح آن پس از خواندن نامه ها توسط هدویک نیز موجب می شود . به جز یادداشت های گاه و بی گاهی که یالمار به خاطر علاقه دخترش به دانستن جملات ادیبانه دیگران در اختیار هدویک می گذاشته است ، نشانه ی دیگری مبنی بر وجود گرایشی برای نگارش نمایشنامه توسط هدویک در اجرا وجود نداد و طرفه اینجاست که از آغاز نشانه ها به گونه ای سامان یافته است که پیش بینی پرداختن به حرفه نقاشی در این شخصیت محتمل تر به نظر می رسید تا نما یشنامه نویس !
بخشی از این آسیب ها را می توان در پرداخت منفعلانه شخصیت هدویک جستجو کرد. درست است که مخاطب به واسطه حضور این شخصیت با دنیای اثر تعامل دارد اما نبود نشانه های آشکاری از قضاوت هدویک در مورد آنچه رخ داده است ارتبط ذهنی مخاطب را با او غیرممکن می کند و در پایان نمایش گویی دیگر او را نمی شناسد. تماشاگر نسبت به این شخصیت احساس غریبگی می کند و برهانی مرند می توانست در فصل پایانی اثر خویش با نزدیک شدن به این شخصیت پایانی دیگرگونه را رقم بزند . هنگامی که حیات یک اثر از طریق سفری ذهنی که یک شخصیت برای ما امکان اش را فراهم نموده انجام می شود این امر محتملی است که در فصل پایانی در نزدیک ترین نقطه به او بایستیم و تصویر نهایی را در وجود او تماشا کنیم . اتفاقی که به گونه ای بیرونی در روایت برهانی مرند افتاده و درونی نشده است .

حقیقت اجرا
همانگونه که گفته شد ، رگه های کمیک طراحی شده توسط برهانی مرند در دیالوگ ها ، رفتار و اطوار شخصیت ها نیز نمودهای آشکاری یافته است . همچون تکه کلام های «آره ... نه...آره ...نه» و یا تکرار برخی دیالوگ ها به طور همزمان همچون «شیرین مثل قند» و یا «کسی توی اتاق من نیاد..هیچکس !» . این امر فضای تا حدودی تخت نمایشنامه ایبسن را جذاب تر نموده اما در برخی لحظات اصرار بیش از حد بازیگران بر این لحظات موجب تضعیف ماهیت شخصیت پردازانه آنها شده است. به یاد بیاورید لحظه ای که اکدال پیر در مورد شکار 9 خرس صحبت می کند و ایوب آقاخانی در نقش گرگرز آنقدر با دهان باز بالای سر او می ایستد تا تماشاگر حسابی به وجد بیاید و بخندد.
ایوب آقاخانی تلاش وافری برای نمایش زبونی و حقارت شخصیت گرگرز در اجرا داشته است اما گرایش او به جنسی از بازی بیرونی و گاه اغراق شده سبب شده است لایه های گوناگون و گاه متناقض شخصیت گرگرز در برخی لحظات به نفع یک لایه فراموش شود. به یاد بیاورید لحظه ای را که گرگرز پس از افشای راز جینا همراه یالمار به خانه می آید. بازی در سکوت های او با جینا که از طریق خنده ای شریرانه بر لبانش نقش بسته شخصیت گرگرز را تنها به عنوان انسانی شریر ترسیم می کند و نه یک عاشق که حتی تا لحظه ی مرگ اش در فکر جینا بوده است . این نکته ای است که هم متن و هم اجرا اندکی در مورد آن کم کاری کرده اند. عشق گرگرز به جینا پس از ورود او به خانه اکدال ها نمود برجسته ای ندارد و تنها در طول نمایش به در معدود لحظاتی به زبان می آید. از سوی دیگر اشاره ی دکتر رلینگ به اینکه گرگرز در هویدال دختری را از چنگ دکتر رلینگ درآورده نیز جایگاهی در ساختار اثر پیدا نمی کند و بیشتر به اشاره ای می ماند که دراماتورژ و کارگردان اثر برای انگیزه بخشی به دکتر رلینگ از آن استفاده می کند اما نمی توان نمود چنین رفتاری را در گرگرز جست و جو کرد. اگر بخواهیم بر مبنای این نشانه گرگرز را هم همچون پدرش انسانی زن باره در نظر آوریم در طول حضور او در خانه ی اکدال و یا در تعامل با خانم سوربی هیچ عمل و نشانه ای که موید این نکته باشد را نخواهیم یافت.
هومن برق نورد در طول اجرا، سست عنصری «یالمار اکدال» را به خوبی ترسیم می کند.آنگونه که سیامک صفری نیز با انرژی و حرارت ، ریتم صحنه را به دست می گیرد و اکدال پیر را همچون دیوانه ای رقت انگیز و در عین حال دوست داشتنی بازآفرینی می کند . الهام پاوه نژاد و افسانه ماهیان به خاطر ویژگی های شخصیت پردازانه شان در طول اجرا بیشتر منفعل هستند. در این میان نباید بازی کوتاه و اثرگذار کاظم هژیر آزاد را در نقش هاکون ورل نادیده گرفت. سیما مبارک شاهی نیز در نقش هدویک با اعتماد بنفس به ایفای نقش اش می پردازد. اما نشانه های مورد استفاده توسط او برای نشان دادن 15 سالگی هدویک همچون عقب دادن بالا تنه و چپ و راست شدن از طرفین اندکی اغراق شده است. ناگفته پیداست که هرگونه بحث تفصیلی پیرامون عنصر بازیگری در اجرای مرغابی وحشی مجالی دیگر را می طلبد.
تلاش گروه تئاتر معاصر ، بویژه نادربرهانی مرند برای بازخوانی از متون برجسته ی نمایشی فی نفسه حرکتی مبارک است و تجربه اندوزی او که نتایج درخشانی چون اجرای مرگ فروشنده در سال گذشته داشت قطعا ً روزهای بهتری را برای تئاتر ما به ارمغان خواهد آورد .
16 اسفند 1386
تئاتر پیش از هر چیز یک نشانه - به مثابه ی دستگاهی ارتباطی - است . نظامی برساخته از ساحت های گوناگون بیانی که در تعامل تماشاگر/آفرینشگر، ایجاد می شود و در تمامی اشکال خویش در جستجوی راه های تازه و یا تقویت مسیرهای تجربه شده برای رسیدن به مفاهمه میان دو نیروی پیش برنده است : تماشاگر و آفرینشگر . این نشانه اعظم با تمامی پیوستارهای پیدا و پنهان خویش که از طریق بازی حضور و غیاب، اثر را در خود پرورش می دهد، امکانی نامحدود را برای خلق دنیاهای گوناگون در اختیار آفرینشگر می گذارد. بویژه آنکه بنیان چنین جهانی بر بستر نشانگانی آفریده شده باشد که در تجلی هزارتو وار خویش بارها و بارها حامل امکان های گوناگون معنایی بوده است . نمایشنامه ی هملت ِ شکسپیر یکی از این نشانه های چندین هزار نژاده است که در طول تاریخ و از خلال مجموعه عظیم تجربیاتی که در فرهنگ های گوناگون برای بازآفرینی آن روی صحنه انجام شده به نشانه ای به شدت متکثر از لحاظ "تجربه ی دلالتی" بدل شده است . هملت ، آینه تمام نمای حضور انسان در صحنه گیتی و پرسش های بی شماری است که او را احاطه کرده است . انسانی که در آستانه ی عصر خردباوری رنسانس به خود واگذار شده تا با اتکا به خویش به کشف معنای جهان بپردازد و در این راه تا چه اندازه سرگشته و ترحم انگیز و سودایی جلوه می‌کند .
آنگونه که از عنوان نمایش " هملت به روایت تارکوفسکی " برمی آید، تلاش محمود صباحی به عنوان طراح و کارگردان نمایش و به بیانی دیگر ترسیم کننده مسیر دالیّ تازه ای از این نشانه یاعظم می بایست مبتنی بر ایجاد ارتباط میان جهان یک فیلم ساز – تارکوفسکی – و هملت شکسپیر باشد.
تناقض اولیه
عنوان نمایش : هملت به روایت تارکوفسکی ، ذهن مخاطب را در وهله نخست معطوف به وابستگی اجرا به " تارکوفسکی " می کند . "آندری تارکوفسکی " فیلم ساز روس که با سبک سینمایی منحصربفرد خویش ، رسانه فیلم را مبدل به ابزاری برای فلسفیدن و طرح پرسش های عمیق هستی شناسانه اش نمود ، با آنکه تنها 7 اثر بلند سینمایی را از خود به جای گذاشت اما رسالت پیام‌آور گونه اش را در اکتشاف راز و رمز معنای زندگی و حضور انسان در عرصه گیتی با بیانی شاعرانه و در عین حال از طریق نوع خاصی از واقع گرایی در تمامی فیلم هایش شکل داد و سینما را به امکانی پدیدارشناسانه و سراسر تفکربرانگیز مبدل ساخت . گرایشات آشکار و پنهانی در برخی آثار او همچون سولاریس به شکسپیر وجود دارد اما او هیچ گاه بر اساس آثار شکسپیر فیلمی نساخت . پرسش نخست آنکه نمایش مورد بحث در این نوشته چگونه از امکانات سینمای تارکوفسکی برای ساختِ نشانه ی مستقل خویش از هملت بهره می برد ؟
نمایش با پخش تصاویری از فیلم "ادیپ" ساخته ی کارگردان ایتالیایی "پیر پائولو پازولینی" ، که توسط ویدئو پروجکشن بر دیواره انتهای صحنه پرتو افکن شده ، آغاز می شود. سکانس درگیری ادیپ با سربازان پدرش و در نهایت قتل پدر خویش به بیدار شدن تنها بازیگر نمایش در میانه خالی صحنه پیوند می خورد . گویی ما شاهد کابوس هملت بودیم . کابوسی که ریشه در تحلیل فروید از رفتار هملت در برابر عموی اش و تاخیر او در انتقام گیری دارد . فروید در رساله جریان سازش ، "تفسیر خواب " در تحلیلی بر نمایش هملت بر این باور است که تعلل هملت در گرفتن انتقام ِ خون ریخته شده ی پدر از این روست که او به شکل ناخودآگاهی با عموی خویش احساس همدلی می کند چرا که او با قتل پدر هملت در حقیقت هملت را از عقده نقش سرکوب گر پدر رهانیده است . فروید این میل را – از بین بردن پدر در فرزندان پسر برای تصاحب جایگاه پدر - عقده ادیپ می نامد .(فروید ،1382) استقرار خوانش فرویدی بر مدخل ورودی جهان اثر که با تصاویر فیلم ادیپ شکل یافته است ، از همان آغاز ، ذهن مخاطب با پرسش های متناقضی روبرو می کند : آیا قرار است شاهد خوانشی فرویدی از نمایشنامه هملت باشیم ؟ آیا نگاه آیینی پازولینی در فیلم هایش و نیز گرایش او به رویکردهای فرویدی در فیلم ادیپ ، تاکیدی بر این مدعاست ؟ پس با این اوصاف دیدگاه تارکوفسکی و نقش "روایت" او از هملت چگونه معنا خواهد شد ؟ آیا قرار است به این نتیجه برسیم که تارکوفسکی رویکردی فرویدی به هملت داشته است ؟ اگر اینگونه است چرا برای طرح چنین موضوعی به "پازولینی" متوسل می شویم ؟ و مهم تر اینکه روایت تارکوفسکی از هملت بر مبنای چه مقتضیاتی شکل گرفته ، مستندات و ریشه های آن را در کجا می توان جستجو کرد و چگونه می توان حلول چنین نظرگاهی را در اثر دریافت کرد ؟
همانگونه که گفته شد فضای صحنه خالی است . بازیگر نقش هملت لباس های امروزی به تن دارد و هیچ تلاشی برای نسبت دادن خویش به دوره ی تاریخی خاصی ندارد جز بافت زبانی مونولوگ اش که به دلیل بهره گیری کارگردان از ترجمه "م . ش . ادیب سلطانی " خاکستر گذشت زمان را بر خود دارد و انگیزه این انتخاب نیز در اجرا نامشخص است . چه حتی اگر کارگردان تلاش داشته است از طریق چنین انتخابی به کلاژی تاریخی از دوره های گوناگون دست یابد به دلیل محدود بودن نشانه های مورد استفاده ، هیچ گاه به هدف خویش نمی رسد. یک جمجمه و یک کوزه سفالین که در آن مایعی سفید رنگ – شیر؟- قرار دارد و هملت عطش ها ی گاه و بی گاهش را با آن فرو می نشاند تنها عناصر عینی حاضر در صحنه هستند . این مجموعه را اضافه کنید به بازیگری که بخش های گزیده از مونولوگ های هملت را با آکسان گذاری غلط و تپق های فراوان بی هیچ جذابیتی رو به تماشاگر بیان می کند و تلاش دارد در لحظاتی با شکستن دیوار نامرئی حایل بین صحنه و جایگاه تماشاگران و یا نگاه های خیره ، توجه آنها را به صحنه و نمایش معطوف کند اما آنچه در انتها به دست می آید سرگشتگی تماشاگر از این همه فقدان جذابیت و مسدود بودن زمینه‌های ارتباطی اثر است که از بی پاسخ ماندن همان پرسش های آغازین شروع می شود و تا لحظه پایانی نمایش ادامه می یابد. هیچ عنصری جز نمایش بخش های کوتاهی از فیلم های تارکوفسکی را در طول اجرا برای ارتباط میان او و نمایشنامه ی هملت نمی توان متصور شد . البته اگر بتوان ترکیبی که صباحی به میل خویش از مونولوگ های هملت آفریده است همان هملت شکسپیر دانست . گویی برای کارگردان پخش ِ تکه هایی از فیلم های تارکوفسکی که در جای جای این مونولوگ رج زده شده است ، همچون لحظات پایانی فیلم "نوستالژیا" و یا سکانس پایانی " سولاریس" - که تصویرگر بازگشت پسر به نزد پدر و ترسیم جهان ما در دل اقیانوس هوشمند سولاریس و خاطرات آدمی است – انگیزه و نیرویی کافی است تا به تماشاگر بقبولاند در برابر روایتی از تارکوفسکی نشسته است .
آنچه روی صحنه اتفاق می افتد چیزی جز مجموعه ای از تصاویر نامرتبط با یکدیگر نیست که همچون پرش هایی ذهنی ، ایده هایی گنگ و پرداخت ناشده و در نهایت نظام رمزگانی ناپخته جلوه گر شده است. به گونه ای که می توان به تعداد کارگردان های موجود در تاریخ سینما "روایتی" از هملت اینگونه ارائه داد . بخش هایی از فیلم های هر یک را برگزید ، لابلای مونولوگ های هملت قرار داد و مدعی شد که "روایتی" تازه از آنها ارائه شده است .
اثر از این‌رو که توجه چندانی به امکانات ارتباطی رسانه تئاتر با مخاطبان خویش نیز ندارد به ملغمه ای کسالت آور مبدل شده و همچون پیله به دور پیچیده است و در لحظاتی با توسل به جذاب کردن لحن بازیگر به شکل رقت انگیزی سعی در ایجاد علاقه مندی در تماشاگر برای دنبال کردن مسیر نمایش دارد .
تناقض های دیگر
"هملت به روایت تارکوفسکی" هیچ گاه به اثری مستقل بدل نمی شود چراکه نشانه های کنار هم قرار گرفته توسط کارگردان در اجرا توفیقی در ارائه ی نظامی یکپارچه ندارد و در عین کولاژگونگی برای تماشاگر ناخواناست. دستگاه ارتباطی برساخته توسط کارگردان ِ اثر دچار نوعی لکنت است . بیماری ای که سبب شده محصول آفریده شده بر بستر ایده هایی پراکنده از فروید ، تارکوفسکی و یا حتی دیگرانی که در رویه ی اثر آشکار نیست موجودی معلول و ناتوان بیافریند که هر بار که می خواهد قدم از قدم بردارد فرو می ریزد و دچار اختلال می شود .
از سوی دیگر شِبه مونولوگ ساخته و پرداخته شده توسط کارگردان – که این خود روایتی تازه است - که از دیالوگ های هملت در برابر افلیا و پدر خویش نیز بهره می برد به شکلی ضعیف و پر لکنت توسط تنها بازیگر نمایش ادا می شود و مخاطب را دچار ملال و سردرگمی می کند . مسعود میرطاهری به شکل شگفت انگیزی ( ! ) شخصیت پردامنه و تاثیرگذار هملت را به تیپی غیرجذاب بدل می کند که گویی بیشتر مشغول سخنرانی درباره موضوعاتی دم دستی است که به آنها هیچ باوری ندارد . بازی بیرونی و تیپیکال او هرگز ظرایف کاراکتری همچون هملت را در صحنه بر نمی‌تابد و بر معضلات اجرا می افزاید .
عنوان وسوسه انگیز نمایش که می توانست نوید دهنده تلاقی ایده های مضمونی و زیبایی شناسانه ی سینمای تارکوفسکی و هملت شکسپیر باشد ازهمان لحظات نخست ِ اجرا همچون سرابی جای اش را به نوعی چیدمان ناپخته و شکل نایافته از مونولوگ های هملت و لحظاتی از فیلم های تارکوفسکی می دهد که گویی به زعم کارگردان قرار بوده است در ذهن مخاطب رسوب کند و او را به دریافتی تازه برساند اما آنچه در این میان به شدت مورد غفلت قرار گرفته است طراحی استراتژی خلاقانه جهت رسیدن به این مهم است که سبب شده نتیجه نهایی کار به ضد خود بدل شود و ایده مرکزی اثر را نیز کم رنگ و بی اعتبار کند . آسیب های برآمده از فقدان این استراتژی را می توان در دو ساحت جستجو کرد : نخست چرایی و چیستی تعامل تارکوفسکی ، هملت و ایده های محمود صباحی برای رسیدن به یک دریافت نوین و ارایه آن در قالب اثری نمایشی و دوم ضعف عمده تکنیکی اثر در بهره مندی از امکانات نمایش تک نفره در تمامی حوزه ها – بازی ، نورپردازی ، فضاسازی و. .- برای برقراری ارتباط قدرتمند و اثرگذار با مخاطب . هنگامی که اثر تلاش می کند مشروعیت ارتباط درک ناشده و ناپخته ی تارکوفسکی و هملت را در انتهای خویش با یک جمله نوشتاری " من هم هملت هستم : تارکوفسکی " که توسط ویدئو پروجکشن به نمایش درمی آید توضیح دهد و اثبات کند، گویی به ساده ترین راه برای حقنه ی ارتباط دو عنصر نامرتبط متوسل شده است .
سینما و تئاتر
می توان معضل اجرایی نمایش "هملت به روایت تارکوفسکی" را از منظری دیگر نیز مورد بررسی قرار داد :
" لف کولشوف " سینماگر و نظریه پرداز روسی در نیمه نخست قرن بیستم تجربیاتی را در زمینه ایجاد روابط فضائی/ معنایی از طریق کنارهم قرار دادن نماهای گوناگون در کنار نمای خنثای چهره یک بازیگر در سینما انجام داد و از این طریق ثابت کرد که رسانه فیلم با توسل به تدوین می تواند از یک تصویر ِ ثابت، معانی و احساسات متفاوتی را بیافریند. در حقیقت کشف ماهیت همنشینی و ارتباط نماهای مستقل در سینما بود که به عنوان یکی از ویژگی های ذاتی این رسانه مورد توجه قرار گرفت. محمود صباحی نیز در اجرای خویش به چنین فرآیندی متوسل شده است . او تلاش داشته با کنارهم قراردادن بخش هایی از آثار سینمایی تارکوفسکی و مونولوگ های هملت، سنتزی را در ذهن تماشاگر ایجاد کند غافل از آنکه رسانه تئاتر در کیفیتی کاملاً متفاوت با رسانه فیلم و با توسل به امکانات فضایی هنر تئاتر و زمان محدود و وابسته به ثانیه‌های حضور تماشاگر در سالن اجرا ، امکانات متعدد و دیگرگونی برای این امر در اختیار دارد و نمی توان ذهن سیال و آزاد تماشاگر حاضر در سالن تئاتر را اینگونه مقید به دریافت موضوعی نمود . الگویی که در سینما نیز چندان طراوت و تازگی ای ندارد.
منابع :
- فروید‌، زیگموند (1382). تفسیر خواب. ترجمه شیوا رویگریان. نشر مرکز. تهران
16 اسفند 1386

Julius Caesar

ژولیوس سزار (Julius Caesar) در سال 100 قبل از میلاد در چنین روزهایی (12 یا 13 جولای) هنگامی که دولت روم دچار یکی از پر هرج و مرج ترین دوران موجودیت خود بود، بدنیا آمد. او یکی از مشهورترین چهره های نظامی و فرمانروایان امپراتوری روم بود که از 59 قبل از میلاد به مدت 15 سال فرماندهی ارتش روم برای غلبه بر دشمنان خارجی را بر عهده داشت.
در سال 45 قبل از میلاد به علت موفقیت هایش در ارتش و نیز سابقه رفتاری لقب دیکتاتور روم به وی داده شد این در حالی بود که پدر او به جولیوس سزار بزرگ مشهور بود. اما دیری نپایید که توسط هم رزم خود مارکوس جونیوس بروتوس (Marcus Junius Brutus) و همکاری مجلس سنا در سال 44 قبل از میلاد کشته شد. در بزرگی و شهرت این مرد همین کافی است که ویلیام شکسپیر (William Shakespeare) زندگی او را در نمایشنامه ای بنام جولیوس سزار به رشته تحریر در آورده است.

کلوپاترای هفتم (Cleopatra VII) آخرین فرعون مصر در سال 69 قبل از میلاد در اسکندریه پایتخت وقت مصر بدنیا آمد. او در سن 18 سالگی هنگامی که در زیبایی شهره عام وخاص بود به عنوان فرعون مصر برگزیده شد. در جریان تاخت و تازهای روم به مصر، کلوپاترا برای حفظ کشورش طرح دوستی خود با سزار را ریخت که در نهایت منجر به ازدواج و تولد فرزند از او شد. اما پس از مرگ کلوپاترا، تا مدتها مصر زیر سلطه امپراتوری روم قرار گرفت.

سزار اولین امپراتور روم بود که به بریتانیا تاخت و تاز کرد و توانست تاثیر امپراتوری روم را بر کشوری چون فرانسه برای همیشه جاودانه سازد. پس از کشته شدن سزار، با وجود آنکه مردم دل خوشی از این دیکتاتور نداشتند، همگی از نبود او احساس دلتنگی میکردند. سزار مردی قوی و فوق العاده وفادار به کشورش بود که بیشتر به دلیل حسادت اطرافیان کشته شد. پس از مرگش مردم برای او مقبره با شکوهی ساختند و تا به امروز او را به عنوان یک فرد بزرگ که دستاوردهای بسیاری برای روم به ارمغان آورد مورد ستایش قرار می دهند.
11 اسفند 1386

۱. کازابلانکا  ( CASABLANCA )

کارگردان: مایکل کورتیز

بازیگران: همفری بوگارت - اینگرید برگمن

محصول 1942 آمریکا - شرکت برادران وارنر

سیاه و سفید - رومانتیک

توضیح:  شاید بهترین فیلمی که هالیوود تا کنون ساخته است. الگوی نمونه یک فیلم کلاسیک در بالاترین سطح خود.

اسطوره سالهای طلایی هالیوود که توسط  موسسه فیلم آمریکا باشکوه ترین فیلم عاشقانه تاریخ سینما لقب گرفته است.

فیلمی محبوب و زیبا با بازیگرانی افسانه ای که تماشای هر باره آن باز هم نکات تازه ای برای تماشاگر خواهد داشت.

2. پدرخوانده  ( GODFATHER )

کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا

بازیگران: مارلون براندو - آل پاچینو

محصول 1972 آمریکا - شرکت پارامونت

رنگی - گانگستری

توضیح:  فیلمی استثنایی در رده فیلمهای مافیایی . هنگام تماشای آن به هیچ وجه شک نمی کنید که در همان سالهای دهه 40 نیستید. فیلم با داستان عالی و بازی استادانه بازیگران  به گونه ای پیش می رود که تماشاگر را کاملا در متن داستان غرق میکند. فیلمی محکم و جاودانه که همیشه در صدر بهترین فیلمها می درخشد.

3. بدنام ( NOTORIOUS )

کارگردان : آلفرد هیچکاک

بازیگران: کری گرانت - اینگرید برگمن

محصول 1946 - آمریکا  - شرکت آر.ک.او

سیاه و سفید - جاسوسی

توضیح: یکی از شاهکارهای استاد بزرگ سینما که ماجرایی جاسوسی و عاشقانه را توامان به تصویر می کشد.

 فیلم محبوب علاقمندان هیچکاک که به قولی هیچکاکی ترین و احساسی ترین فیلم ساخته شده استاد است.

فیلم سرشار از سکانسهای زیبا و تعلیقی است و در عین حال یکی از بهترین عاشقانه های تاریخ سینماست.

4. طناب ( Rope )

کارگردان: آلفرد هیچکاک

بازیگران: جیمز استیوارت - جان دال

محصول 1948 آمریکا - شرکت ترانس آتلانتیک

رنگی - جنایی

توضیح:  یک فیلم استثنایی و عجیب از هیچکاک که با اینکه تمام فیلم فقط در یک اتاق می گذرد اما

آنقدر جذاب است که تماشاگر را تا پایان فیلم سر جای خود می نشاند. اولین فیلم رنگی هیچکاک و

همچنین اولین فیلمی که در آن از تکنیک برداشت طولانی بدون قطع تصویر استفاده شده است.

5. بیمار روانی (روح)  ( Psycho )

کارگردان: آلفرد هیچکاک

بازیگران: آنتونی پرکینز - جانت لی

محصول 1948 آمریکا - شرکت ترانس آتلانتیک

رنگی - جنایی

توضیح:  شناخته شده ترین فیلم هیچکاک که صحنه قتل در زیر دوش حمام آن معروف است.

هنرپیشه نقش اصلی فیلم در همان یمک سوم اول فیلم به قتل می رسد و بیماری روانی نقش

اصلی را به عهده می گیرد. جزء شاهکارهای استاد سینما و از بهترین ساخته های او.

6.  بر باد رفته (Gone with the Wind)

کارگردان:  ویکتور فلمینگ

بازیگران: ویلیون لی - کلارک گیبل

محصول 1939 آمریکا - شرکت سلزنیک اینترناشنال و مترو گلدوین مایر

رنگی - داستانی - رومانتیک

توضیح:  پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما. در عظمت این پروژه پر خرج آن زمان همین بس

که فیلم در سال 1939 به صورت رنگی تهیه شده است. کل فیلم به یک قاب عکس متحرک

شبیه تر است و توانمندی دیوید سلزنیک را در آن زمان به خوبی نمایان می کند.

7. سرگیجه (Vertigo)

کارگردان: آلفرد هیچکاک

بازیگران: جیمز استیوارت - گریس کلی

محصول 1952 آمریکا - شرکت ترانس آتلانتیک

رنگی - معمایی

توضیح:  تکنیکی ترین و سرگیجه آور ترین فیلم هیچکاک !

خوراک سینما دوستان.

8. آناستازیا (Anastasia)

کارگردان: لیتواک

بازیگران: یول براینر - اینگرید برگمن

محصول 1956 آمریکا - شرکت پارامونت

رنگی - داستانی

توضیح:  فیلمی زیبا با داستانی جذاب که تا کنون فیلمهای زیادی بر اساس داستان آن

ساخته شده است. ماجرای دختر مفقود شده تزار روسیه که طی یک زد و بند زنی دیگر

به جای او معرفی می شود . دوبله زیبای فارسی همراه با بازی هنرمندانه بازیگران.

9. شاهین مالت (Maltese Falcon)

کارگردان: جان هیوستون

بازیگران: همفری بوگارت - ماری آستور

محصول 1941 آمریکا - شرکت برادران وارنر

سیاه و سفید - پلیسی

توضیح:  فیلمی زیبا و کلاسیک از کارگردانی بزرگ که در آن بوگارت نقش یک کارآگاه خصوصی

را بازی می کند. جزء بهترین فیلمهای نوآر سینما.

10. زنگها برای که به صدا در می آیند (For whom the bell tolls)

کارگردان: سام وود

بازیگران: گری کوپر - اینگرید برگمن

محصول 1942 آمریکا - شرکت پارامونت

رنگی - جنگی - رومانتیک

توضیح:  فیلمی ساده اما زیبا که بر اساس داستانی از نویسنده معروف ارنست همینگوی

(برنده جایزه اسکار) نوشته شده است.

11. همشهری کین (Citizen Kane)

کارگردان:  اورسن ولز

بازیگران: اورسن ولز - جوزف کاتن

محصول 1940 آمریکا - سیاه و سفید

توضیح:  فیلمی سرشار از تکنیک های ناب سینمایی که توسط نابغه سینما اورسن ولز

ساخته شد و همواره در میان ده فیلم برتر تاریخ سینما می درخشد.

12. در بارانداز (On the WaterFront)

کارگردان: الیا  کازان!!!!

بازیگران: مارلون براندو 

محصول آمریکا - سیاه و سفید

توضیح:  فیلمی زیبا با هنرنمایی مارلون براندو که معجونی عاشقانه - اجتماعی و گانگستری

است. ماجرای درگیری کارگران بارانداز به سرکردگی براندو با دسته تبه کار و رودررویی دو برادر برای انجام وظیفه.

13. سابرینا  (Sabrina)

کارگردان: بیلی وایلدر

بازیگران: هامفری بوگارت - ویلیام هولدن

محصول 1952 آمریکا - 

سیاه و سفید - ملودرام

توضیح:  یک فیلم زیبا از وایلدر که سرگذشت عشق یکطرفه یک دختر ساده به پسر

خانواده ای است که پدر دختر راننده مخصوص آنهاست. فیلمی شاد و مفرح که به

طرزی استادانه ساخته شده است.

14. روشنایی های شهر (City Lights)

کارگردان: چارلی چاپلین

بازیگران: چارلی چاپلین

محصول 1923 آمریکا - سیاه و سفید

توضیح:  جزء بهترین و احساسی ترین فیلم های چارلی چاپلین که ماجرای عاشقانه ولگرد کوچولو

با یک دختر نابینا را به تصویر می کشد.

15- ترن (The Train)

کارگردان: جان فرانکن هایمر

بازیگران: برت لنکستر

محصول 1948 آمریکا - شرکت ترانس آتلانتیک!!!!!

رنگی - جنایی

توضیح:  یکی از خوش ساخت ترین فیلم های ساخته شده در مورد جنگ جهانی دوم

که سرگذشت مبارزه کارکنان راه آهن پاریس را در آخرین روزهای هنوز ارتش

آلمان نازی در فرانسه به تصویر کشیده است .

10 اسفند 1386

برنده خرس نقره‌ای برلین در بازیگری بعد از بازگشت از برلین تنها یک روز در تهران بود، در خانه پسرش و می‌خواست خیلی زود به تبریز برگردد. سر <رضا ناجی> شلوغ بود و از صبح با چندین و چند روزنامه و خبرگزاری صحبت کرده بود. احتمالا‌ این روزها که مصاحبه‌هایش منتشر شود، همه‌شان یک جورباشند. چون برخلا‌ف بازی‌هایش که باهم متفاوتند خودش صاف و صادق است‌، البته انگار غریزی بازی می‌کند، خوب حرف‌هایش هم از ته دل است برای همین مثل هم درمی‌آید.

اوتمام مدت از خواست خدا گفت. با کت وشلوار مشکی و نشان خرس کوچک جشنواره برلین که بر یقه کتش قرار داشت و البته آن خرس نقره‌ای که جلویش می‌گذاشت و وسط گفت‌وگو به آن اشاره می‌کرد. مثل فیلم‌هایش بود و نبود. انگار در هر فیلم یک گوشه از شخصیت خودش را بازی کرده باشد و یا اینکه بخشی از شخصیتی را که بازی کرده درونش مانده باشد. حتی او را توانستیم در لحظه‌ای شبیه بنای بداخلا‌ق فیلم <باران> ببینیم‌، وقتی هی تکرار می‌کردیم سخت نبود؟ و او اصرار می‌کرد که نه. یک جورهایی برایش عجیب بود که چرا ما این را باز هم می‌پرسیم. اما بیشتر شبیه <کریم>‌هایی بود که بازی کرده بود، یا شبیه همان روحانی مهربان فیلم <او> بود که کمتر دیده شده‌. در لحظه‌هایی از مصاحبه‌، بعضی از صحنه‌ها را برایمان بازی می‌کرد. حتی وسط مصاحبه بلند می‌شد و می‌ایستاد و بازی می‌کرد‌، مثلا‌ صحنه‌ای از آواز گنجشک‌ها را بازی کرد که سوار موتور بود و مسافری پشت سرش و تلفنی می‌گفت الا‌ن مشهدم و نایب‌الزیاره و صحنه‌ای از فیلم <باد در علفزار می‌پیچد> را. به قول خودش حتی همان لحظه که داشت با ما حرف می‌زد هم بازی می‌کرد. او را در دفتر مجید مجیدی دیدیم‌. با هر دو صحبت کردیم. کارگردان <آواز گنجشک‌ها> و همان بازیگری که توانست برای ما ایرانی‌ها خرس نقره‌ای برلین را بیاورد. با بازیگر بیشتر با کارگردان کمتر، مجیدی راضی به گفت‌وگو نشد‌. او دوست نداشت مصاحبه کند، اما آن قدر ناجی را دوست داشت که وسط مصاحبه در مقابل پرسش ما ناچار شد برای تعریف کردن از او صحبت کند و همان جا شرط گذاشت که فقط درباره ناجی حرف می‌زند و انگار خودش دریافته باشد که ماندن به حرف زدن می‌انجامد‌، در اتاق نماند و در تمام طول مصاحبه بیرون از اتاق قدم زد‌. گفت و گو را از تبریک گفتن به هردویشان شروع کردیم و ناجی گفت.

ما که به این نتیجه رسیدیم برای مملکت مان برای کشورمان، برای مردم عزیزمان است. این جایزه برای ملت ایران است، برای سینمای ایران‌.

فکر می‌کردید این جایزه را بگیرید ؟

- بالا‌خره خواست خدا بود از میان آن همه هنرمند جهان توانستیم این جایزه را بگیریم. صحنه‌ها که فیلمبرداری می‌شد، بعدش از آقای مجیدی می‌پرسیدم که درست بود، آقای مجیدی می‌گفتند ناجی نتیجه‌اش را می‌بینی‌. همیشه هم این مثل را می‌گفتیم که یک نفر دم دریا با یک سطل ماست نشسته بود و می‌گفت نمی‌شود، نمی‌شود اما اگر بشود چی می‌شود. خواست خدا بود‌.

گفتید سوپراستارها را کنار زدید؟ ‌

من نمی‌گویم همه روزنامه‌ها می‌گویند. در عکس‌ها و پوسترها هست، مردم می‌بینند، گفتن لا‌زم نیست‌، همه دیدند.

شما با این سوپراستارها چه فرقی دارید؟

این کشف استاد مجیدی بود. وقتی به دنبال یک بازیگر بومی‌بودند و خیلی وسواس به خرج می‌دهند و بالا‌خره از بین 2500 بازیگر مرا کشف کردند‌. ایشان یک جمله در کنفرانس مطبوعاتی برلین گفتند که من خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم. آنجا از ذوق و شوق گریه‌ام آمد. به یک خبرنگار گفتند:<ناجی برای من یک معدن گنج است. هر چی می‌کنم تمام نمی‌شود، کشف می‌کنم و هر چی به داخل می‌روم به الماس و زمرد می‌رسم> وقتی این حرف را می‌زدند من از ذوق و شوق می‌خواستم گریه کنم. ‌

آقای مجیدی موقع نوشتن به آقای ناجی فکر می‌کردید؟

- من خیلی جاها گفته‌ام که خیلی تلا‌ش کردم که ناجی بازی نکند.

چرا؟

از آنجا که بازی ناجی خیلی دیده شده بود، در <بچه‌های آسمان> نقش را خوب بازی کرد، در <باران> جزو بهترین نقش‌ها بود. خب هنوز از بازی ناجی سیر نشده بودم؛ خیلی ظرفیت بالا‌یی برای کار دارد‌، مثل همان معدنی است که گفتم. هر چه جلوتر می‌روی بازهم کشف می‌کنی و تمامی‌ندارد.

نگران چه مساله‌ای بودید؟

قطعا موقع نوشتن به ایشان فکر می‌کردم. دوستان خودم این نگرانی را داشتند که چون این فیلم شخصیت محوراست‌، چهره ناشناخته باید باشد. چهره ناجی شناخته شده است و ممکن است فیلم لطمه بخورد. به نظرشان طراوتش از بین رفته است. نگران بودیم این انتخاب باعث شود‌، فیلم درنیاید و مرتب فیلم‌های قبلی ایشان به ذهن بیاید. او هم تلا‌ش می‌کرد که این اتفاق نیفتد. ‌

پس چی شد که آخرسر با او کار کردید؟

دنبال بازیگر به شهرهای مختلف رفتیم. چون کریم فردی است که در حاشیه شهر زندگی می‌کند‌، باید لهجه‌ای داشته باشد، ما شهرهای آذری زبان، لرزبان و کردزبان‌، همه جا رفتیم‌. شهرهای کویری مثل یزد و کرمان رفتیم‌، اما آخرسر پس از 9 ماه برگشتیم سر خانه اول و قرارشد ناجی باشد.

در واقع یار در خانه و شما گرد جهان می‌گشتید؟

به ناجی گفتم باید از شما آزمون بگیرم و تست بگذارم که جواب می‌دهد یا نه ‌

نگرانی از چهره تکراری را چه کار کردید؟ ‌

تغییراتی روی صورت دادیم. با کمی‌وسواس‌. آقای ملکان هم طراحی خیلی خوبی انجام داد و به ناجی هم گفتم همه وجودش را در کار بگذارد. اما یکی ازدلا‌یلی هم که می‌خواستم ناجی نباشد شرایط سخت کار بود‌. او 65 ساله است و بعضی از کارها برای او خیلی سخت است‌، مثلا‌ موتورسواری. دو سه‌بار سر صحنه پاهای ناجی گرفت‌، اصلا‌ نمی‌توانست تکان بخورد. در گرمای 50 درجه تهران باید بازی می‌کرد. ناجی یک عمل سخت انجام داده بود. همه اینها ما را نگران می‌کرد که نتوانیم با او کار کرد. اما دیگر گفتیم توکل به خدا و باید همه توان را بگذاری و او گذاشت و نتیجه‌اش را دید. ‌

پس به همین خاطر موفق شدند؟ چون همه توانشان را گذاشتند؟

وجهی که ناجی را موفق کرد، علا‌وه بر این که تمام توانش را گذاشت و تمام سختی‌ها را تحمل کرد‌، سر صحنه معمولا‌ قر می‌زنند و گله دارند‌، اما اینها در ناجی اصلا‌ نبود. طراوت را از روز اول حفظ کرد و نتیجه‌اش را گرفت. ‌

آن وجه ناجی چی بود؟

این وجه او تواضع است. بخش جلوه هنرمند وجه معرفت انسانی‌اش است. در واقع هنرمند را به یک عرصه خوب می‌رساند، آنچه که او را به جایگاه بزرگ رساند، خلوص و باورهای اعتقادی است که دارد. ‌

هیچ‌وقت در عرصه بازیگری چنین جایزه‌ای را دریافت نکردیم‌، این جایزه تحقیقا در تاریخ سینما بی‌نظیر است. این خرس نقره‌ای جایزه بزرگی است. ناجی روح خوب و بی‌نظیری دارد. من تغییری در او ندیدم. هم‌چنان فضیلت‌های خوب را دارد و قطعا غره نشده است. وقتی می‌گوید تقدیم به سینمای ایران‌، نشانه موقعیت و فکر اوست. ‌

به نظرتان همین طوری می‌ماند؟

حالا‌ با این جایزه مسوولیت او بیشتر می‌شود، تواضع که داشت، بیشتر هم می‌شود. ‌

اما در سینمای ایران به او جایزه ندادند؟

نمی‌خواهم وارد این بحث‌ها بشوم. اعتقاد داشتم که در سینمای ایران هم این نتیجه را بگیرد و این سختی‌ها دیده شود و جایزه را به او بدهند. بحث جشنواره همیشه سلیقه‌ای و تکراری است. همیشه یک عده خوشحال می‌شوند و یک عده اعتراض دارند. من معتقدم ناجی برای این فیلم خیلی تلا‌ش کرد. اندازه بازی او خیلی بالا‌تر از سینمای ما است. حتی توی جشنواره معتبری مثل برلین هم ممکن است سلیقه مطرح باشد. این اتفاق درباره جایزه فیلم اول که به برزیل دادند رخ داد. منتقدان و مطبوعات هم خیلی به <گاوراس> اعتراض کردند اما خب او شناخته شده و سیاسی است. همیشه این حرف و حدیث‌ها درباره جشنواره‌ها هست، اما این نگاه سیاسی درباره بازیگری وجود ندارد.

بازیگری مساله‌ای فنی است. نمی‌شود با آن این طوری رفتار کرد. جشنواره ای مثل برلین که بازیگران بزرگی در آن هستند سلیقه‌ای نیست.

Image ‌

آقای ناجی شما خوشحال شدی که بالا‌خره انتخاب شدید؟

من در این مدت در جریان بودم. آقای مجیدی به سینمای ایران خدمت کرده است. من دوست داشتم فیلم خوب دربیاید.

با این شخصیت چه قدر آشنا بودید؟

من این کریم را همه جا می‌بینم‌، دور و برم هزارتا کریم است. اما اینکه کریمی ‌باشد که پرورش شترمرغ داشته باشد تو عمرم از نزدیک ندیده بودم. ‌

پس چه طوری به نقش نزدیک شدید؟

من وقتی فیلمنامه را می‌خوانم رضا ناجی نیستم‌. کاراکتر را مال خودم می‌کنم‌، با آن زندگی می‌کنم. سعی می‌کنم در آن قالب بروم. وقتی صحبت <آواز گنجشک‌ها> شد فکر کردم. چی است شخصیت را در قالب آن درآوردم. من یک کاری می‌کنم که وقتی فیلم را می‌بینند انگار در فیلم زندگی می‌کنم‌. من نقش را مال خودم می‌کنم. مال رضا ناجی‌اش می‌کنم. مرتب فکر می‌کنم که الا‌ن تو این سکانس این شخصیت باید چه کار کند. هربار هم می‌پرسیدم که مورد قبول است؟ ‌

شما با شترمرغها قبل از این فیلم آشنایی داشتید ؟ ‌

آقای مجیدی هم ندیده بودند. شترمرغها را من قبل از اینکه فیلمبرداری شروع شود‌، اصلا‌ نمی‌شناختم و تا به حال ندیده بودم. رفتم و از کارگرها بیوگرافی‌شان را درآوردم‌. زندگی آنها را دیدم که چه طور با این شترمرغهای بی عقل رفتار کنم. به من می‌گفتند حداقل یک چوب بردار چون اگر شترمرغ یک لگد بزند انسان از پا می‌افتد‌، اما من این کار را نکردم. اعتماد به نفس داشتم‌. وقتی می‌گویم شترمرغهای بی‌عقل‌، واقعا بی‌عقل هستند‌، هر چیزی را می‌خوردند ساعت، طلا‌ و فلز و هر چیز براق را. اما من رفتم و راحت بازی کردم ‌،به آنها علف می‌دادم‌، زندگی می‌کردم. 200 - 300 تا شترمرغ بودند.حسابشان از دستم در رفته است. ‌

کار برایتان سخت نبود؟

اگر سختی نباشد به دست آوردن این جایزه که مزه ندارد. من دوست دارم که کار سخت باشد که بتوانم آن‌را در بیاورم. من همیشه در هر فیلمی‌ هر کاری را که می‌گفتند سخت است، می‌گفتم سخت نیست. چه تو این فیلم و چه فیلم‌های دیگر مثل باران، تولد یک پروانه. وقتی مردم باور کنند که نقش درآمده است، سرجای درستش بازی کرده‌ام. دوست دارم نقشم سخت باشد‌، خشن باشد کار داشته باشد. خشن سفید باشد نه خشن سیاه‌. هرچی بیشتر مردم باور کنند‌، نقش را بهتر درآورده ام. آنجا می‌گفتند شما بهتان می‌آید که نقش یک پزشک را بازی کنید نه یک کارگر. آن نقش بنای بداخلا‌ق در فیلم <باران> روی من مانده و بعضی‌ها به من می‌گویند <ترک بداخلا‌ق>‌.

چه کار می‌کردید که نقش برای خودتان بشود؟

من با این سن و سال کلی کار تئاتر کردم، از استادهای مختلف درس گرفتم. همین جوری وقتی از جلوی آینه رد می‌شوم بازی می‌کنم یک میمیک درمی‌آورم. همین طوری که جلوی شما نشسته‌ام دارم بازی می‌کنم. شما هم دارید بازی می‌کنید، زندگی می‌کنید و بازی می‌کنید. با کارتان بازی می‌کنید. هنرمند باید مثل یک دختر خود را برای خواستگارآراسته کند. تمرین دیالوگ و حرکت می‌کنم. ‌

یعنی در تمام مدت فیلمبرداری شما در آن نقش می‌روید؟

بله بازیگر باید این طور باشد.

چه طوری اینها را از هم تفکیک می‌کنید، رضا ناجی و آن شخصیت را؟

همه‌اش مشخص است، من از وقتی که برنامه فردا را در صحنه فیلمبرداری می‌نویسند که مثلا‌ این سکانس است مرتب با خودم کلنجار می‌روم و تمرین می‌کنم که آن شخصیت چه‌طور است تا فردا سر صحنه خوب بازی کنم.

تو این فیلم صورتتان تغییر کرده بود؟

بله برای من 125 تا دماغ درست کرده بودند که از 115 تای آن استفاده شد. یک فلز را در دهان من گذاشته بودند که بعد از فیلمبرداری رفتیم دندانپزشک درآورد. آقای ملکان به بهترین وجه گریم کرده بود و نتیجه‌اش را هم دیدید. پرسنل واقعا همکاری کردند. من از همین جا از همه عوامل فیلم تشکر می‌کنم و دستشان را می‌بوسم. به هم کمک کردند تا یک فیلم آبرومند درست کنند. ‌

الا‌ن فکر می‌کنید که به همه چیز رسیدید؟

نه من هنوز خودم را نقطه صفر می‌دانم. کار هنر این طوری است، هر روز یک نفر می‌آید رو دست آن دیگری می‌زند‌. اما تو این کار بهتر از دیگران بودم داوران جشنواره این را دانستند. تو نقش فرو رفته بودم. ‌اما خواست خدا بود. خدا هر چی بخواهد همان می‌شود. از اول که سر این کار رفتم همین را می‌گفتم من راضی ام به رضای خدا. همیشه همین را می‌گویم. ‌

در برلین مردم از کدام صحنه‌ها خوششان می‌آمد و به شما می‌گفتند؟

همه صحنه‌ها را پلا‌ن به پلا‌ن می‌آمدند و می‌گفتند خوب نقش را ایفا کردی. می‌گفتند ما هم گریه کردیم و هم خندیدیم. مردم برلین مهمان نواز بودند.


مثل این که این دفعه حال و هوای سیاسی در جشنواره برلین نبود؟


نه ما اصلا‌ سیاسی صحبت نکردیم. من که آدم سیاست نیستم. ‌


واقعا انتظار داشتید که این اتفاق بیفتد؟

من عاشق مجیدی هستم. روان‌شناس است. از حدود 3 هزار نفر تست می‌گیرد، خیلی چیز می‌داند. من وقتی ایران بودم یک نمایش آواز گنجشک‌ها را با مردم ایران دیدم. همه می‌گفتند صد در صد شما برنده هستید. اینجا این اتفاق نیفتاد. آنجا در یکی از بزرگترین فستیوال‌های دنیا برنده شد. دست خداست. خدا هرچی بخواهد همان می‌شود.

دلتان می‌خواست این اتفاق اینجا هم بیفتد؟

اگر می‌دادند، خوب بود‌، اما خدا نخواست. من از کسی توقع ندارم. از خدا توقع دارم. کارم را درست انجام می‌دهم بعد هر چی بشود درست است. هرچی خدا بخواهد همان می‌شود. من در جشنواره بیست و دوم برای فیلم <او> دیپلم افتخار جایزه ویژه گرفتم.

برای آن فیلم هم خیلی زحمت کشیدید.

در آن فیلم شرایط خیلی سخت بود. دو بار من انسداد روده گرفتم و جراحی کردم. شکمم را پاره کردند. در سرمای زیر 20 درجه تو برف بودیم‌، به سختی راه می‌رفتیم‌، حتی صدابردار که جوان بود از من پیرمرد جا می‌ماند‌. البته وسایلش سنگین بود‌. اما خوب به من دیپلم افتخار دادند‌. من 5 تا جایزه برای آن فیلم گرفتم. ‌

در <او> هم مثل آواز گنجشک‌ها بودید‌. شخصیت این فیلم هم محوری بود، یک‌جوری انگار کرامت این کریم‌ها از خودتان و درونتان بیرون می‌آید. ‌

نه بازی‌ها فرق می‌کرد‌. بازی‌ها که شبیه هم نیستند. ‌

نه بازی‌ها را نمی‌گوییم‌، روحیه آدم‌ها را می‌گوییم ‌

شاید خلق و خو شبیه باشد.

Image

شاید چون این نقش‌ها به روحیه خودتان نزدیک است‌، خوب در می‌آیند یا کارگردان هم نقش دارد‌. مثلا‌ در این فیلم چه طور بود؟ ‌

روح فیلم کارگردان است‌. روح فیلم مجیدی است. من بازیگر هر چی نوشته است انجام می‌دهم. کارگردان اوست و من به عنوان بازیگر باید نقش را به نحو احسن انجام دهم. بعضی‌ها همه چیز را از قبل می‌دانند. مثلا‌ می‌گویند از راه که آمدی این جور نگاه کن، آنجا پرنده است به آن هم نگاه کن‌، جهت حرکتت هم این طوری باشد. مال مجیدی این طوری بود. اما بعضی‌ها هستند مرتب می‌گویند اینکار را بکن تا ببینم در می‌آید یا نه. به مجیدی اعتماد دارم.

به کدام کارگردان‌های دیگراعتماد دارید؟

ایرج کریمی‌. او هم خیلی با سواد است. ‌

شما خیلی وقت است بازی می‌کنید از سال 41 ؟

من الا‌ن حدود 45- 46 سال است برای گرفتن جایزه خرس نقره‌ای بازی می‌کنم. اما هرکی در شهرستان بازی کند به او می‌گویند نابازیگر. من یک عمر است بازیگرم اما بهم می‌گویند نابازیگر. ‌

کدام نقش‌هایتان را بیشتر دوست دارید؟

شما بچه دارید ؟

بله‌، دو تا ‌

کدام فرزندتان را بیشتر دوست دارید؟ نقش هم مثل فرزند است. به خدا نقش کوتاه، نقش بلند هیچ کدام فرق ندارد. وقتی هنرمند از خودش یک چیزی را خلق می‌کند مثل بچه‌های خودش است. همه‌شان را یک اندازه دوست دارد. ‌

چه نقشی را دوست دارید بازی کنید؟

کارهای تاریخی و هنری را. دوست دارم تو این باقیمانده عمرم 2 33 کار تاریخی - هنری نقش‌های خوب بازی کنم.

مثل کی؟

آنتونی کوئین نقش عمرمختار را بازی کرده‌، در محمدرسول‌الله بازی کرده است. پرویز پورحسینی نقش حضرت ذکریا را بازی کرده است. ‌

نه‌، خودتان دوست دارید چه نقش‌های تاریخی را بازی کنید؟

دوست دارم نقش مولا‌نای شاعررا بازی کنم‌. من شعر را خیلی دوست دارم‌، شعرا را خیلی دوست دارم‌. دوست دارم فردوسی و سعدی و حافظ را بازی کنم‌. شهریار را که بازی کردم. توی یک کلیپ تو تبریز من و نوه‌ام نقش شهریار را بازی کردیم. من به شعرا خیلی علا‌قه‌مندم. عاشق کارهای هنری مذهبی و تاریخی هستم. ‌

از وقتی وارد سینمای حرفه‌ای‌تر شده‌اید، زندگی‌تان خیلی فرق کرده است؟ مردم تبریز شما را می‌شناسند؟

بله می‌شناسند همه خوب و مهربان رفتار می‌کنند. اما فرقی نکرده است، من حقوق‌بگیر نیروی هوایی هستم. کارمند بودم و با درجه سرهنگی بازنشسته شدم. ‌

چه شغلی داشتید؟

مکانیک ماشین. من از بچگی دو تا آرزو داشتم‌، می‌خواستم مکانیک شوم و بازیگر.

به هردویش هم رسیدید، حالا‌ چرا نمی‌آیید تهران؟

نمی‌آیم. زندگی‌ام آنجا است. هر وقت کسی با من کار داشت می‌آیم انجام می‌دهم بر‌می‌گردم. زندگی‌ام این اجازه را نمی‌دهد. اما با سینمای ایران در ارتباطم. با روزنامه‌ها، فیلم ایرانی خیلی می‌بینم و تمرین می‌کنم.

اصلا‌ تهران را دوست دارید؟

دوست دارم اما اینجا چه‌قدر ترافیک است. از نازی‌آباد تا اینجا چه‌قدر ترافیک بود. من از ملا‌صدرا تا اینجا (گاندی) دویدم خوردم زمین. من پیرمرد، مثل فیلم.

حالا‌ این خرس را کجا نگه می‌دارید؟ ‌

من دست همه را می‌بوسم من این جایزه را برای مردم ایران آوردم هر کی بهتر نگه دارد می‌دهم او نگه دارد. ‌

شما در برلین کت و شلوار قشنگی هم پوشیده بودید.

اینجا هم خیلی به آن اشاره شد. من از طرف ایران رفته بودم باید آبرومند می‌رفتم. باید لباس خوب می‌پوشیدم. سر و وضع خوب و مرتبی داشتم‌. من نماینده ایران بودم‌.

10 اسفند 1386

اگر قرار است بخندیم

به من هم بخند!

 

سه سال پیش، لابه لای کارهای متنوعی که تحت عنوان مجموعه موسیقی زیرزمینی دست به دست می گشت، قطعه  بگو بگو با یک بار شنیدن، تفاوتش را با سایر قطعه ها نشان می داد. بعدتر در فیلم مستندی که درباره همین نوع موسیقی ساخته شد، جوانی با چهره خراسانی درباره خودش و حال و هوای کارهایش حرف زد. تقریبا از اوایل زمستان امسال، کم کم با رشدی تصاعدی  روی هارد یا mp3 پلیرهای خیلی ها قطعه هایی را می شد شنید که ملغمه ای از آواز و موسیقی سنتی و ریتم ها و سبک های راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خالتور و... بود و در عین حال هیچ کدام از آن ها نبود. در جشنواره فیلم فجر، آن هایی که فیلم تهران انار ندارد را دیدند، برایشان ترانه جبر جغرافیایی و خواننده اش که در تیتراژ پایان فیلم آمده بود،  آشنا بود. کمی قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابدینی به هلند، برای شرکت در جشنواره هنری هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سی و یک سالگی نامجو مانده بود که در خانه یکی از رفقایش سراغش رفتیم. محسن نامجو که خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، کارهایی که نشنیده بودیم را برایمان گذاشت و در حالی که نگران سرد شدن چایی مان بود، درباره موسیقی و کارهایش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، کار موسیقی را از دوازده سالگی با آواز و سولفژ و نت خوانی شروع کرده، استاد ردیفش فریدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول می شود و یک سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسیقی می رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصی انتخاب کرده و هارمونی، فرم و آنالیز و کنترپوان را پیش استادانی چون خسرو مولا نا، آذین موحد و علیرضا مشایخی یاد می گیرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف می دهد.

آقای نامجو چرا از دانشگاه انصراف دادید؟
وقتی رفتم دانشگاه، می خواستم تغییراتی توی موسیقی ایرانی انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازی یا حتی به گروه نوازی اعتقاد نداشتند. حتی یک گروه هم توی دانشکده تشکیل نمی شد یا اجازه اش را به دانشجوها نمی دادند. معتقد بودند که دانشجو باید تلمذ کند و رابطه دانشجو و استاد، مرید و مرادی باشد. به خصوص داریوش طلایی و مجید کیانی روی این نظر تاکید داشتند. آن ها می گفتند موسیقی ایرانی، بداهه نوازی خلاقه برای خود ردیف است. می گفتند دونوازی است. گروه اصلا وجود نداشت و طبیعی بود این با سلیقه من جور درنمی آمد.


بعدش رفتید سربازی؟
نه، یک مدتی دستیار استاد محمدرضا درویشی بودم. توی یکی دو تا فیلم، مثل تخته سیاه سمیرا مخملباف، نوازندگی کردم و یک تکه هایی خواندم. تازه وارد دنیای حرفه ای شده بودم. سال 79 بود که رفتم سربازی. آن جا دوره استراحت ذهنی من بود و با موسیقی راک و بلوز  آشنا شدم.


رفقای سربازی؟ قبلا هم باهاشان آشنا بودید؟
نه، توی خدمت آشنا شدیم، یعنی همشهری هام بودند. بعد از خدمت که برگشتم، با هم بودیم. یک گروه راک تشکیل دادیم به اسم گروه ماد . کنسرت دادیم و کلا وارد تجربه کاری شدیم.


یعنی این اتفاق توی دانشگاه نیفتاد و توی سربازی افتاد؟
دقیقا. دانشجوهای موسیقی خیلی پرت اند و خیلی در این مورد بی سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز می زند ولی تابه حال یک قطعه از اریک کلاپتون نشنیده.


جنس تجربه های گروهتان چه جوری بود؟
یکی از تجربه هایی که با دوستم عبدی بهروان فر - که گیتاریست ترنج و چند قطعه دیگر است - داشتیم، این بود که من سه تارم را پیک آپ به اش وصل کردم و زدم. ساعت ها با عبدی ساز می زدیم؛ او گیتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت می دیدیم که او دارد با گیتار، سبک خراسانی می زند و من با سه تار بلوز می زنم. این جابه جایی عملا اتفاق افتاد.کم کم به این نتیجه رسیدیم که گام موسیقی خراسانی، قوچانی یا قشقایی یا ترکمنی با گام بلوز عین هم هستند. کافی است از دو، رِ، می، فا، رِ را حذف کنی تا بشود بلوز. این مقوله ای بود که به ذهن هر کسی می توانست برسد. این همه دارند سه تار می زنند ولی کسی این را نفهمیده بود.


تلفیقی بودن کارها صرفا به خاطر این تجربه بود؟
من فکر می کنم تلفیق، اپیدمی زمانه ما شده. یعنی هر موزیسینی برای این که بتواند به روز باشد باید تلفیق انجام بدهد. ولی در تلفیق نباید فقط ابزار یا سازها تلفیق بشوند، می شود با یک سه تار تک هم به این نتیجه رسید.


تجربه ای که ما توی بحث تلفیق موسیقی آن طرفی با کلام این طرفی داشتیم، تجربه گروه اوهام است. کار شما چه فرق هایی با کار آن گروه دارد؟
ببینید، من برای اوهام احترام قائلم که توانست این تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نکته این جاست که خواننده های این گروه یا گروه های مشابه، تسلط کافی به موسیقی ایرانی ندارند. آن ها خیلی جلوتر از زمان خودشان بودند و ایده های خوبی داشتند. ولی آواز ایرانی را بلد نبودند و نتوانستند کار را کامل انجام بدهند. من مدیون دانستن آواز ایرانی هستم.


اصلا تلفیق، اسم مناسبی است برای کاری که می کنی؟ چون مثلا گروه آکسیوم آو چویس را هم می شود گفت کار تلفیقی می کنند.
یک جور ایرانیزه کردن کار است. ربع پرده ها را که اضافه کنی، کار ایرانی می شود.


یعنی کارهایت ایرانی هستند؟
می خواهم ایرانی فرض بشوند. یک بار اتفاقی با مدیر برنامه هایم، آقای فراستی را سوار کردیم. من جلو بودم و ایشان من را نمی دید. ایشان یک مثالی زد از یک سی دی که تازه گل کرده و گفت این سی دی را که شنیدم، به بهمن قبادی گفتم این جوان، موسیقی خراسانی را آورده، راک را هم آورده، ولی وقتی می شنوم به ایرانی بودنم افتخار می کنم؛ چرا که موسیقی ایرانی توی پرچم او هست ولی راک زیر آن قرار گرفته؛ کاری که تو برعکس اش را انجام می دهی.

محسن نامجو امسال به عنوان یکی از نمایندگان ایران به هلند رفت و در جشنواره هنری هات اسپات ساز زد و خواند


همین. سؤالی که برای آدم پیش می آید، این است که کارهای شما از جنس موسیقی سنتی است؟ ادامه موسیقی سنتی است؟ یا این که از دل موسیقی سنتی ما یکی دارد با موسیقی آن طرف دیالوگ برقرار می کند؟
فکر می کنم سومی باشد. من خودم دوست دارم این طوری باشد.من اگر موسیقی سنتی و راک را برایم بگذارند، قطعا موسیقی سنتی را انتخاب می کنم. کاری به وطن پرستی و این حرف ها ندارم. به طور کلی سلیقه من- با این که مارک نافلر را با تمام یاخته هایم حس می کنم و درگیرم می کند- کماکان موسیقی ای است که می تواند مو به تنم سیخ کند؛ یعنی بیداد شجریان است. نمی توانم این واقعیت را کتمان کنم که به موسیقی ایرانی خیلی وابسته ام ولی این شیطنت را نمی توانم ازش دست بردارم؛ یعنی هرطور که بتوانم با این موسیقی، شوخی و شیطنت می کنم. نمی توانم موسیقی ایرانی را دربست قبول کنم. موسیقی ایرانی یک دریاست که ته اش پر از مروارید است. ولی موزیسین های ما یا تنبل اند یا غواصان خوبی نیستند!

برخورد شما با شعر فارسی هم متفاوت است. در زمینه شعر چقدر کار کرده اید؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زبانی یا شعر تبیینی که رضا براهنی بنیانگذارش بود. تحقیق کردم دیدم که توی دهه 40 قبلا با اسم شعر دیگر یا شعر حجم، این تجربیات انجام شده که در دهه هفتاد با براهنی گل کرد. با چندتایی از بچه های دهه هفتادی هم رفیق بودم و بقیه را هم دورادور می شناختم. آن موقع متوجه شدم که موسیقی ایرانی اساسا ارتباطش با شعر فارسی چطور است.


به چه نتیجه هایی رسیدید؟
استفاده معمول، یک طرفه است. انگار در آواز سنتی ها قرار است معنی شعر نقل شود. مثلا شجریان از حیث معنایی چیزی به مفهوم غزل حافظ اضافه نمی کند، صرفا تدوین می کند و ارائه می دهد. در اصل کسی که از آواز شجریان لذت می برد، دارد از غزل حافظ و معنی اش لذت می برد.

روی برخورد موسیقی سنتی ما با شعر نو هم حتما کار کرده اید؟
آن روزها با محمدرضا درویشی مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ایشان صادقانه اعتراف کرد که تجربه اش روی شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. یا هوشنگ کامکار هم معتقد است که تجربه اش روی شعر سهراب سپهری در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار کند.

فکر می کنید چرا تجربه های موفقی نبودند؟
ببینید، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بین موسیقی و شعر ایرانی؛ یکی ارتباط معنایی یا مضمونی است و یکی ارتباط فرمال. به لحاظ معنایی، بین شعر نو و موسیقی سنتی نمی تواند ارتباطی شکل بگیرد. چون معنی ای که در شعر نو، بعد از شعر نیما وجود دارد، به زندگی انسان معاصر مربوط است و گوشه کرشمه و شور نمی تواند بیانش کند. یا مفاهیمی مثل آزادی و برابری که شاملو توی شعرش آورده را نمی شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس باید بیاییم به ارتباط ساختاری و فرمال فکر کنیم و بین هر سه نوع شعر کلاسیک، نو و زبان شناختی با موسیقی ایرانی، ارتباط فرمال برقرار کنیم. همین دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روی چه شعرهایی کار کردید؟
یکی روی شعر ناصر خسرو بود. ریتم هایی که توی سبک خراسانی داریم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدی، خیلی انتزاعی تر و گنگ تر و عجیب تر است نسبت به ریتم های بعدی. روی شعر نو هم همین طور. آمدیم روی شعر سهراب سپهری که اصلا فکر نمی کردیم بشود رویش آهنگ گذاشت، یک ریتم قشقایی گذاشتیم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به این نتیجه رسیدیم که این رابطه ساختاری و فارغ از معنی را با هر شعر نوی جدید و زبان شناختی هم می شود برقرار کرد. دیگر انبوهی از قطعه ها ساخته شد که اسمش را گذاشتیم قطعه های ریتمیک یا آوایی.

بعضی می گویند کاری که شما دارید با شعر کلاسیک می کنید، یک جور هجو این شعرهاست.
یکی، دو توضیح متفاوت می شود به این قضیه داد: یکی این که در بعضی کارها مثلا کار دل می رود ، به این خاطر این طور خوانده می شود که کلام فارسی دارد روی گام بلوز خوانده می شود. روی این حساب هم خواننده سعی می کند که توی آن وجوه آوایی که دارد از حنجره اش خارج می شود، نزدیک شود به برخوردی که گام بلوز با کلام انگلیسی می کند. قصد هیچ توهینی به مضمون حافظ نیست. بحث دیگر هم این است که اتفاقا این برخورد فرمی ، تأثیرپذیری زیادی می آورد و روکردن شعر حافظ به شکل های دیگر است.

توی قطعه تلخی نکند شیرین ذقنم ، واقعا این اتفاق افتاده است؟
شکلوفسکی که یک نظریه پرداز فرمالیست است می گوید: با داشتن تجربه های ما توی فرمالیسم، یک شاعر، چند صد سال پیش در ایران توانسته کلام را به رقص دربیاورد و رستاخیزی در شعر به وجود آورده. وقتی مولوی می گوید: ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هی هی و من هوهو و یا می گوید: چون دل جانا بنشین بنشین، چون جان بی جا بنشین بنشین / عمری گشتی همچون کشتی، اندر دریا بنشین بنشین ، هیچ شاعری تا این حد نتوانسته ریتم را وارد کلام کند. ولی وقتی کسی مثل شهرام ناظری، سراغ مولوی می رود با یک آواز کشدار، ریتم را از شعر می گیرد و همه اش استفاده آوازی می کند. اما تعبیری که من از زبان خیلی از آدم های معمولی شنیدم، این است که مولوی را نباید خواند، باید عربده زد. من خیلی غزل تلخی نکند را دوست داشتم و تا کار گروه دی پارتد که یک گروه راک دهه هفتادی است را شنیدم، دیدم دقیقا با این شعر همخوان است. آن چیزی که آن ها دارند با گیتار فاز می خوانند، عینا می خورد به بحر عروضی ای که مولوی دارد.کلا این کار به نظر من، جانبداری است از شعر کلاسیک، نه توهین یا برخورد یا چیزی دیگر. تقابلی هم اگر باشد با برخوردهای معمولی است که با این اشعار شده، نه خود آن اشعار. این اشعار در خیلی از جهات از این برخوردها امروزی تر و مدرن ترند.

ولی نمی شود منکر طنز توی کارهای شما شد. این طنز ریشه اش کجاست؟
یکی این که دلیل موسیقایی دارد و من نمی توانم انکارش کنم و یکی اش هم واکنش خود آدم است نسبت به وضعیت بیرون. کلا طنز یکی از شاخصه های زمانه ماست. ما خیلی وجوه خنده دار و طنزآمیز می بینیم توی زندگی مان. ممکن است یکی، دو ساعت توی خیابان قدم بزنی و کنار یک ماکسیما یک درشکه ببینی. این وجه تناقض، توی هیچ کشور دیگری نیست. مراد فرهادپور توی مقدمه کتاب بکت ، یک جایی می گوید: خیلی وقت ها واژه هایی که فرهنگستان ادب فارسی می سازد از واژه هایی که توی برنامه های طنز برای مسخره کردن این واژه سازی ساخته می شود، طنزآمیزترند. من این موسیقی را یک جور واکنش و حتی ادای دین می دانم به این وضعیت.

دلیل موسیقایی اش چیست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسیقایی این کارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاویل و تفسیری که من ازش یاد گرفته ام، این است که یک برخورد طنزآمیز و یک خنده رندانه است به دنیا. شما وقتی زندگی خیلی از این نوازنده های بلوز را نگاه می کنی، می بینی همیشه سازش و زندگی اش و کافه و کنار خیابان بودن و روی کارتن خوابیدنش با هم یکی بوده اند. این موسیقی انگار مال دل آن قضیه است، نه یک فضای بزرگ و یک سالن اپرا و یک محیط فرهنگی شیک.

خب، سؤال این جاست که اصلا موسیقی بلوز چه ربطی به فرهنگ ما دارد؟
ببینید، گفتم برایتان به لحاظ فرمی با کمی جابه جایی، بلوز شبیه موسیقی ما می شود. یک نکته دیگر هم این است که موسیقی شهری ما با موسیقی شهری آن ها خیلی فرق دارد ولی موسیقی دهات آن ها که همان بلوز باشد، شبیه موسیقی دهات ماست.

سبک زندگی خواننده های محلی ما هم مثل خواننده