کلبه ی عمو تم - فروردین 1387

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
26 فروردین 1387

سه روز از آن روز می گذشت و هنوز یاد آن از صفحه ی خاطرات تیو محو نشده بود . گوشه ی آکواریوم دلگیر پرسه می زد و دائم بی قرار بود . تمام فکر و ذهنش خانواده اش بود و دلش برای دریا و بازی با دوستانش تنگ شده بود . او حتی خودش را هم یادش رفته بود ؛ تیو ، ماهی زرد کوچولو ی شیطون که هر روز با دوستانش بازی می کرد . ودر نهایت او خنده هایش را هم گم کرد ، دیگر لب های او از راه لبخند نمی رفتند و دائم در بن بست سکوت توأم با غم ماندند .

تیو با خود می گفت بین اون همه ماهی ، فقط و فقط من باید دست اون مرد می افتادم . این فکرها اونو داشت دیوونه می کرد . تیو دیگه غذا نمی خورد و گوشه گیر شده بود .

چند روز گذشت و سرانجام آن مرد تیو را به دریا بازگرداند . اما تیو هیچوقت به زیر آب نرفت و روی آب ماند . تا اینکه امواج تیو را به ساحل رساندند .

 

24 فروردین 1387

آن زمان ها کوچک بودیم و چیزی از آرزو نمی دانستیم . کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم به بهانه ای برای رسیدن به اهدافمان احتیاج داریم . اون روزها بزرگترین آرزویمان داشتن یک ماشین کنترلی یا یک عروسک بود . آنقدر به پدرو مادرمان می گفتیم که حنجره یمان از مرز پاره شدن رد می شد ، اما اقتضای مالی آنها به خرید آن نمی رسید ؛ ولی ما چه از درآمد و بدبختی و نان شب می دانستیم . آنقدر به آنها التماس می کردیم تا سرانجام یک ماشین فکستنی برایمان می خرید یا شاید اصلا آن را هم نمی خرید .

بزرگتر شدیم و تنها آرزویمان از مال دنیا ، داشتن یک دوچرخه بود . با هر بدبختی و گریه و زاری هم که می شد پدرمان را مجبور می کردیم تا آن را برایمان بخرد .

باری بزرگ و بزرگتر شدیم و به این آرزوهایمان رسیدیم . اما اینها فقط و فقط مادیّات و فاقد ارزش معنوی بودند .

مویمان سفید شد و در این برهه از زمان بود که کمی از دنیا فاصله گرفتیم . کمی با خود اندیشیدیم و فهمیدیم که انسانی هم وجود دارد . انسانی به دور از آهن و فولاد و دربه دری برای اسکناس . انسانی از جنس انسان ، انسانی به خود رسیده . زمانی که خود را شناختیم ، حسرت آن روزها را خوردیم . روزهایی که با آرزوهای دنیایی به بطالت می گذشت و ما حتی لحظه ای بخود نگاه نمی کردیم . لحظه ای به خود نمی گفتیم که کجائیم و که هستیم و چه می کنیم . روزها همچون باد خزان می گذشت و راه های دور و دراز دنیایی ما را به سوی خود می کشاند .

تا اینکه خودی غریبه در کوچه ای سراغمان را گرفت ؛ و از آنجا بود که با او آشنا شدیم .     

21 فروردین 1387

چشمانش تازه داشتند به خواب می رفتند که ناگهان به یاد چیزهایی که دیده بود افتاد . دوباره آنها را نگاه کرد و با کمی تامل با خود گفت : چیست که باید هر روز آن را ببینم ؟ گویند زندگی زیباست ، آن را باید بنگریم ، من اما در آن زیبایی نمی بینم . گویند زنده بودن زیباست ، ولی من زندگی را برای زنده بودن دوست ندارم . گویند فردا را ببین ، ولی چیزی در امروز نمی بینم . دیگران را پند می دهند ، ولی من هنوز خود را نشناخته ام . گویند چشمت را ببند ، من اما نمی توانم ...

او چشمانش را نبست ، بلکه خوابش کردند . او فهمید ، ولی نتوانست بفهماند . او مُرد ، ولی کسی در غمش اشک نریخت .  

19 فروردین 1387

 

به نظر می رسد قسمت هایی از سریال مرد هزار چهره که در ایام نوروز از شبکه 3 سیما پخش می شد، سانسور شده است . این قسمت ها مربوط به نقش آفرینی محمدرضا حسینیان و رضا رشیدپور، همچنین برخی عبارات خاص در این سریال بود.
به نظر می رسد که بخش هایی از سریال مرد هزارچهره به دلایلی پخش نشده است.

به گزارش «فردا»، برخی شواهد حاکی از حذف قسمت هایی از سریال مرد هزار چهره به کارگردانی مهران مدیری است که در طول ایام عید از شبکه سوم سیما پخش می شد.

بنابراین گزارش، در بخشی از تبلیغ این سریال که پیش از عید پخش می شد؛ رضا رشید پور در دفتر قزاق مندیان (علیرضا خمسه) حاضر می شود و می گوید:«غرض، دست بوسی شماست»، که این بخش در طول سریال پخش نشد.

از سوی دیگر، در تیتراژ انتهایی سریال از محمدرضا حسینیان (یکی دیگر از مجریان مطرح تلویزیون) بعنوان بازیگر که حضوری افتخاری داشته است یاد می شود که نقش آفرینی وی نیز از سیما پخش نشد.

همچنین در قسمت اولی که مسعود شستچی (مهران مدیری) وارد خانه قزاق مندیان می شود از قزاق مندیان با نام قزاق مندیان (فرهنگ) [داخل پرانتز، فرهنگ] یاد کرد که در قسمت های بعدی، صدای بخش «داخل پرانتز، فرهنگ» حذف شد.

این در حالی است که حرکات دهان بازیگران از وجود عبارت «داخل پرانتز فرهنگ» حکایت می کرد.

گفتنی است، سریال مرد هزار چهره با کلامی ظریف و طنز به بازگویی بخشی از مشکلات جاری کشور و جامعه پرداخته بود.
به نقل از : fardanews.com
18 فروردین 1387

پسرک جلوی ویترین عروسک فروشی ایستاده بود و مات و مهبوت به عروسکی خیره شده بود . عروسک های زیادی اونجا بودن ، اما پسرک فقط به یک عروسک نگاه می کرد . دختری زیبا با لباس های ارغوانی و موهای شرابی و چهره ای زیبا تر از هرچهره ای که پسرک می توانست تصور کند . مادر پسرک دائم دست وی را می کشید و فریادهای مامان ، مامان اونو بخر ، به آسمان ها رسید ؛ اما پول مادر به قیمت یک نان هم نمی رسید .

اشک های پسرک صورتش را خیس کرد ، از زمین و آسمان درخواست کرد که اونرو برایش بخرند ، ولی او دست یاری نمی دید ، به جز دست مادرش که او را کشان کشان از جلوی مغازه دور می کرد و به خانه می برد .

تمام فکر و ذهن پسرک عروسک شده بود و عروسک او را از هر چیزی سیر کرده بود .

اون یک عروسک معمولی نبود ، اون برای پسرک یک فرشته ی تمام معنا بود . اون لیلی  بود که مجنون دربه در به دنبال او می گشت . اون برای پسرک ، تمام زندگیش بود .

هزاران روز برای پسرک گذشت تا اون روز تمام شد . روز بعد با التماس و زاری از مادرش اجازه گرفت تا برود و عروسک را نگاه کند .

پشت ویترین ایستاده بود و با او حرف میزد ، اشک می ریخت و ناله می کرد . هر نفر که وارد مغازه میشد نفس های پسرک حبس می شد و دعا دعا می کرد که او را نخرند . اصلا دلش نمی خواست لحظه ای از پیش او برود ، اما باز مجبور بود به خانه برود .

هر روز پسرک به اونجا می رفت و ساعت ها به عروسک نگاه می کرد . پول هایش را کم کم جمع می کرد تا بتواند عروسک را بخرد . هفته ها گذشت و سر انجام پسرک به آرزوی خود رسید . پول هایش را برداشت تا به عروسک فروشی برود ، خدا می داند که او چقدر خوشحال بود . سر انجام به آرزویش رسیده بود و می خواست قبل از اینکه عروسک را بخرد برود و به او مژده خرید او را بدهد .

نه ، چشمان کوچولوی پسرک اشتباه نمی دیدند ، عروسک فروخته شده بود . همزمان با فروخته شدن عروسک ، زندگی پسرک هم به حراج گذاشته شده بود . اشک های پسرک زمین را هم خیس کرد . دیگر نمی خواست فریاد بزند ، چون فهمیده بود ، فریاد های او بی صدا هستند . تنها کاری که می توانست بکند اشک ریختن بود ، اشک ریختن برای عروسکی که قلب او را به سرقت برده بود .          

         
16 فروردین 1387

چند روز است که با خود سر ستیزه دارم . نمی دانم چه گناهی کرده ام که این همه خود را سرزنش می کنم و از خود ، خود دیگر می خواهم . روبرو ی آینه می ایستم و مدت ها به خود نگاه می کنم تا شاید پیچ این جاده را پیدا کنم . در خود چیز غریبی می بینم ، و نمی توانم آن را از خود بدانم .

سر به کوه و بیابان می گذارم و می خواهم کمی فکر خود را آزاد کنم و از این زندان رهایی یابم . اما این غریبه مانند سایه ای مرا دنبال می کند و انگار طلبی از من دارد و برای گرفتن آن مانند بختک به دنبال من راهی شده است . نه می توانم با او حرف بزنم و نه می توانم خود را تسلیم وی کنم .

انگار این حکم من است و تا ابد با من همراه است . و تا قاضی حکم نهایی را صادر نکند با من می ماند و مرا سرزنش می کند .  پس تصمیم خود را گرفتم که بی آنکه به او اهمیت بدهم ، منتظر حکم صادره از قاضی باشم .

چند روز ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال گذشت و هنوز من لبه پرتگاه ایستاده ام و نه را پس و نه راه پیش را می انم .

خسته و مانده به درگاه تبربه دستِ سیاه پوش روی آوردم و خود را به او تسلیم کردم . اما این هم پایان خستگی و منتظری و ماندگی من نبود ، بله مرگ هم از من روی برگرداند .

دیگر نه چاره ای و نه راهی مانده بود . انگار، قاضی حکم خود را صادر کرده بود ، حکم او زجر کشیدن من بود .  

 

15 فروردین 1387

 در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان ؛

 یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است

از اینان چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته است

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما ، هیچ کس را در شب تاریک توفانی نکشته ام

من اما، راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما، نیمه های شب ، ز بامی بر سر بامی نجسته ام

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان،

هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشند فریاد...

من اما، در زنان چیزی نمی یابم؛

 گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش....

من اما، در دل کهسار رویاهای خود؛

جز انعکای سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی،

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند...

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند؛

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان؛

می گذشتم از تراز سرد خاک پست...

جرم اینست!!!

جرم اینست!!!

شاملو

11 فروردین 1387

امروز با خودم عهدی بستم . مهم نیست چه عهدی ، مهم این است که سر عهدم بمانم . حالا عهدم هرچی می خواهد باشد . ولی سر عهد موندنم برای من شرطیست که اگه بتونم سر عهدم بمونم ، یعنی توانسته ام خودم را بسازم . جسم قبلی خود را به دور اندازم و دوباره خودم را تسلیم میکل آنژ خودم کنم . حالا دیگر خودم میکل آنژمو ساختم و از این مجسمه ی جدید خود باید روحی جدید بسازم .

امیدوارم شما احتیاجی به ساختن خود نداشته نباشید .

9 فروردین 1387

Image

«کیف می‌کنم وقتی توی خیابان، بچه‌ای من را می‌بیند و داد می‌زند: هی، جک گنجیشکه!» این را جانی دپ 44 ساله‌‌ای می‌گوید که خودش هم از بین 38 فیلمی که بازی کرده، نقش «جک گنجیشکه» را بیشتر دوست‌دارد.

«جک گنجیشکه» همان دزد دریایی شوخ و بامزه‌ «دزدان دریایی کارائیب» است که بین بزرگ و کوچک، حسابی محبوب شده. به غیر از فیلم‌های سه‌گانه «دزدان دریایی کارائیب»، بعضی از فیلم‌های دیگر جانی دپ هم از تلویزیون پخش شده که احتمالا دیده‌اید: ادوارد دست‌قیچی، چارلی و کارخانه شکلات‌سازی، سر بزنگاه و مرد مرده.
او با وجود محبوبیت و شایستگی‌اش، هنوز موفق به دریافت جایزه اسکار نشده؛ جایزه‌ای که امسال به خاطر بازی در فیلم «سوئینی تاد» نامزد آن شده و بعید نیست صاحب آن هم بشود.
علاقه وافر جانی دپ به فرزندانش، زبانزد است: «از وقتی بچه‌دار شده‌ام، احساس می‌کنم سر و سامان گرفته‌ام، حالا برای خودم جایگاه محکمی دارم، چه در زندگی، چه در کار چه در هر چیزی دیگر.» او در سال 2003 و در مصاحبه‌ای با یک مجله آلمانی، امریکا را به توله‌سگ خنگی تشبیه کرد که «دندان‌های بزرگی دارد و پاچه آدم را می‌گیرد و آدم را زخمی می‌کند.» او بعدها به سی‌ان‌ان گفت «دوست دارم بچه‌هایم به امریکا به چشم یک عروسک شکسته نگاه کنند، مدتی آن را برانداز کنند و رهایش کنند.» شاید به همین دلیل است که او مدت‌هاست از هالیوود دل کنده و با خانواده‌اش در فرانسه زندگی می‌کند. او سادگی و گمنامی زندگی در اروپا را می‌ستاید.

دندان‌های‌ طلای «جک گنجیشکه» واقعا‌طلا‌بود؟
طلا و پلاتین.


  روکش بود یا دندان واقعی؟
نه بابا. روکش بود. البته دو دندان دیگر هم طلا بود که با اصرار تهیه‌کنندگان برداشتیم.
 

چرا؟
می‌گفتند داشتن دندان‌های طلا به این شخصیت آسیب می‌زند. آنها با بافتن ریش هم مخالف بودند. اما من هم با آنها مخالفت کردم.
 

در مقابل تهیه‌کنندگان؟ چطوری؟
خیلی ساده. گفتم «من به نظرتان احترام می‌گذارم. تا حدی هم کوتاه می‌آیم. مثلا دو تا از دندان‌های طلا را بی‌خیال می‌شوم ولی همه آن را، نه. از بافت ریش هم نمی‌گذرم چون فکر می‌کنم به شخصیت داستان آسیب می‌زند.» خیلی صادقانه به تهیه‌کنندگان گفتم «شما مرا استخدام کرده‌اید تا کاری را برایتان انجام بدهم، پس بگذارید آن کار را بی‌عیب و نقص انجام بدهم. به من اعتماد کنید. اما اگر نمی‌توانید، پس بروید سراغ یک هنرپیشه دیگر.»
 

سال‌ها است که در فرانسه زندگی می‌کنی. روابطت با هالیوود تغییری نکرده؟
زیاد، خیلی زیاد. البته به طور مستمر که در فرانسه نبوده‌ام. به هر حال، من که شهروند فرانسوی نیستم. اما در همین مدت چنان از هالیوود دور شده‌ام که دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست. اسم خیلی‌ها را نمی‌دانم، خیلی‌ها را نمی‌شناسم، برایم مهم نیست کی شاهکار کرده، کی‌ گند زده، کی چه‌قدر درآمد داشته، کی ورشکست شده؛ و این خیلی خوب است.
 

قبول داری در میان ستارگان سینما، تو از یک جایگاه منحصر به فرد و دست‌نیافتنی برخورداری؟
با خنده) این‌ها که گفتی، یعنی چی؟ یک جور مریضی خطرناک است؟

  نه دیگر. واقعیت است؛ هم محبوبی، هم مورد احترام. هواداران بی‌شماری در سرتاسر جهان داری و منتقدان هم تو را تحسین می‌کنند و تو را صاحب سبک می‌دانند.
امیدوارم همین‌طور باشد که می‌گویی. به هر حال، ممنونم.
 

Image 

فکر می‌کردی در حرفه‌ات تا این حد پیشرفت کنی؟
می‌توانم بگویم بله، می‌دانستم. مثلا وقتی درگیر بازی در مجموعه تلویزیونی «خیابان جامپ، پلاک 21» بودم، می‌دانستم که این برای من حکم یک جور دوره آموزشی را دارد و بالاخره تمام می‌شود: 5 روز در هفته، 7 تا 9 ماه در سال، 4 سال آزگار باید می‌رفتم جلوی دوربین. با این‌که آموزش خوبی بود ولی به نوعی خط مونتاژ شبیه شده بود؛ خالی از هر خلاقیتی. اصلا راضی‌کننده نبود. من که احساس می‌کردم دارم دوره حبسم را می‌گذرانم.
 

و بعد از همین مجموعه‌ تلویزیونی چندساله بود که خودت را بالا کشیدی؟
بله دیگر. بعد از آن بود که شروع کردم به بازی در فیلم‌های سینمایی. اصلا هم فکر نمی‌کردم که قرار است چه بشود. فقط نقشی را می‌پذیرفتم که از بازی آن لذت می‌بردم. واقعا از بازی در آن فیلم‌ها و شخصیت‌ها راضی‌ام. من شانس آوردم که آنها را به من پیشنهاد دادند. به همه فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام، افتخار می‌کنم. تجربه بی‌نظیری بود. اما این‌که بازی من چه‌طور بود، به من مربوط نمی‌شود. من نمی‌توانم در این باره قضاوت کنم.
 

وقتی فیلم‌هایت را از تلویزیون نشان می‌دهند، چه حسی داری؟
خیلی بد. اصلا نمی‌توانم از تلویزیون فیلم نگاه کنم. اما طی این سال‌هایی که در فرانسه هستم، دو اتفاق عجیب برایم افتاد. یک بار تلویزیون فرانسه فیلم «اد وود» را به زبان فرانسه پخش کرد. با زبان فرانسه، فضای فیلم حسابی سورئال شده بود. این بود که حدود 10 دقیقه آن را دیدم. یک بار هم فیلم «چه چیزی گیلبرت انگوری را می‌خورد؟» را پخش کردند که البته من هرگز این فیلم را ندیده‌ام. آن بار هم فقط عنوان‌بندی ابتدایی و صحنه افتتاحیه فیلم را دیدم که ناگهان نفسم گرفت و حالم بد شد. سریع تلویزیون را خاموش کردم و زدم بیرون.
 

 چرا تا حالا این فیلم را ندیده‌ای؟
البته فقط بحث این فیلم نیست. من بعضی از دیگر فیلم‌هایم را هم اصلا ندیده‌ام. این را هم بگویم که من برای تک‌تک عوامل فیلم‌هایم احترام قایلم. این‌که من فیلم‌هایم را نمی‌توانم ببینم به قدرت و ضعف آنها ارتباطی ندارد. من فکر می‌کنم وقتی بازی در یک فیلم تمام می‌شود، کار من هم با آن فیلم دیگر تمام شده است. پرونده آن فیلم برای من دیگر بسته شده است و من دیگر کاری با آن ندارم. این طوری فقط تجربه شیرین بازی در آن فیلم برایم باقی می‌ماند و هیچ چیزی نمی‌تواند این حس شیرین را از من بگیرد. این فیلم خاص برای من یادآور دوره‌ای است که واقعا نمی‌دانستم در چه جایگاهی قرار دارم، نه از نظر احساسی و نه از نظر روانی.
 

مردم از این فیلم خیلی استقبال کردند. این هم نتوانست تو را به دیدن آن راضی کند؟
خیلی خوشحال شدم که مردم از فیلم خوششان آمد و توانستند با گیلبرت و آرنی همذات‌پنداری کنند. خوشحال شدم که لئو برای بازی در این فیلم نامزد اسکار شد و ناراحت شدم از این‌که دارلن کیتز، که نقش مادرمان را بازی می‌کرد، نامزد دریافت جایزه نشد. باز هم تاکید می‌کنم که از استقبال مردم از این فیلم خوشحال شدم. اما واقعا تمایلی به دیدن این فیلم نداشتم. مثل چند تای دیگر از فیلم‌هایم.
 

بچه‌هایت فیلم‌هایت را دیده‌اند؟
بله، بعضی‌هایش را؛ ‌مثلا «ادوارد دست‌قیچی» را، «بنی و جون» را، «دزدان دریایی» را و چندتای دیگر. چند سال پیش، روزی در رستورانی، خانمی از دخترم پرسید «پدرت چه‌کاره است؟» او کمی مکث کرد و گفت «دزد دریایی».


  وقتی برای افتتاح نمایش عروسک‌های روبوتی دزدان دریایی به «دیزنی لند» رفتی، بچه‌هایت هم همراهت بودند. وقتی یک عروسک روبوتی بزرگ را در نقش پدرشان دیدند، چه کردند؟
هم خودم و هم آنها، همگی حسابی هیجان‌زده شده بودیم. بچه‌ها وقتی عروسک غول‌آسای من را دیدند، داشتند شاخ درمی‌آوردند. خودم هم. وقتی برای اولین بار دزدان دریایی را به من پیشنهاد دادند، هنوز هیچی نداشت: نه فیلم‌نامه‌ای، نه شخصیتی، نه حتی داستانی. آن موقع دخترم نزدیک 3 سال داشت و من تمام آن 3 سال را همپای او کارتون تماشا کرده بودم و امثال این عروسک‌های روبوتی را می‌دیدم که البته تجربه بی‌نظیری بود. طی آن سال‌ها بود که فهمیدم این شخصیت‌های کارتونی و عروسکی برای ایفای نقش از قوانین دست‌وپاگیر ما پیروی نمی‌کنند. حوزه عمل آنها آن‌قدر وسیع بود که می‌توانستند هر کاری بکنند و همین باعث می‌شد که یک مرد 40 ساله با دختر 3 ساله‌اش، بتوانند هم‌زمان آن را تماشا کنند و لذت ببرند.
 

شنیده‌ام که حتی در پشت صحنه دزدان دریایی هم در قالب «جک گنجیشکه» باقی می‌ماندی؟
خب، فکر کن کل روز را در این نقش بوده‌ای؛ طبیعی است که حتی وقتی به خانه می‌روی کمی از آن نقش در وجودت باقی مانده باشد. یک بار وارد خانه ‌شدم و با همان صدای جک گنجیشکه گفتم «آهای بچه‌ها! اوضاع روبه‌راهه؟» دادشان درآمد که: «اذیت نکن، بابا! ما داریم مرد عنکبوتی می‌بینیم.»
 

Image

پس مرد عنکبوتی در خانه شما قهرمان به حساب می‌آید؟
تا دلت بخواهد از این قهرمان‌ها داریم. مخصوصا که پسرم هر بار در نقش یکی از این‌ها فرو می‌رود.
  اگر قطب‌نمای «جک گنجیشکه» را در زندگی واقعی‌ات داشتی، فکر می‌کنی کدام جهت را نشان می‌داد؟
جهت خانه‌مان را؛ همان‌ جایی که خانواده‌ام هستند.
 

جایی گفته بودی که من هزار سال سن دارم. با این حال، طراوت کودکانه‌ای در رفتارت هست که می‌خواهم بدانم از کجا ناشی می‌شود؟
شاید از نادانی، از جهالت. شاید واقعا کودنم. نمی‌دانم. آنچه باعث می‌شود آدم، کودکانه رفتار کند، سروکله‌زدن با بچه‌ها است. تماشای کارهای بچه‌هایم، تماشای بزرگ شدن‌شان، تماشای کنجکاوی‌شان، همه و همه به من کمک کرده کودک باقی بمانم. من دلخوشی‌های ساده‌ای دارم؛ مثلا نقاشی‌های 2 سالگی بچه‌ام را نگه می‌دارم و آن را با نقاشی‌اش در 3 سالگی و بعد در 4سالگی مقایسه می‌کنم. احساس می‌کنم دارم یک پیکاسوی دیگر را بزرگ می‌کنم.

منبع: زندگی مثبت

6 فروردین 1387

روی پله ای نشسته بودم و به دورانی که طی کرده ام می اندیشیدم .  هر چقدر این روزهارا زیر و رو می کردم تا شاید دوران طلایی خود را پیدا کنم ، نمیافتم . شانزده بهار آمد و رفت و من در فکر زمستان بودم . در فکر آدم برفی مهربان و برف بازی بودم . ناگهان دست هایم لرزید ، سردی زمستان مرا در آغوش گرفت ، و طاقتم را برید . کم کم ابروهای کمانی و زیبای آدم برفی رو به بالا رفت و چنان در چشمانم خیره شد که گمانم آنجا قلبم از جا در آمد . سرانجام چاره ای جستم و ملکه ی زیبای بهار را به کاخ ذهنم آوردم . یاد آن شکوفه های نو شکفته ی  درختان و آواز زیبای کبوتران و پرندگان را در ذهن خود زنده کردم . ناگهان جادوی سحرآمیز امید به سراغم آمد و مرا از این سیاهچال تاریک در آورد و به سوی روشنایی برد . خودبه خود به پایین نگاه کردم و خود را بالای یک بلندی دیدم . فهمیدم همین پله ای به سوی خوشبختی من بود .   

6 فروردین 1387

برای دانلود نمایشنامه ی مرگ یزدگرد روی لینک زیر کلیک کید .

http://omideiran.ir/Downloads/Ebooks/Honari/MargeYazdgerd(beizaee)(www.omideiran.net)_(www.irebook.com).zip

Password :   www.irebooks.com-www.ircdvd.com

5 فروردین 1387

روزگاری کودک بودیم و از کوچه پس کوچه های حرف بزرگترها کلمه ی عشق به گوشمون می رسید . کمی پای صحبت می نشستیم تا شاید چیزی دستگیرمان شود ، اما تا چشمان تیز مادرمان مارو می دید ، فورا می فرستادمون پی نخود سیاه و ما را به راه دور و دراز فکر فرو می برد . پیش خود می گفتیم شاید خبریست که اینهمه پنهان کاری و از این حرفا ... . رویمان نمیشد که از بزرگترهایمان سوال کنیم . سرگشته به خود باز می گشتیم تا شاید از فکر و خیالات خودمان چیزی به سرقت ببریم ، اما نه این رشته سر دراز داشت . نمی دانستیم با این فکر و خیال چه کنیم .

بزرگ شدیم ، کم کم خود فهمیدیم و پیش خود نجوا کردیم : این سو به ناکجابادست . چیزی نیست ، بیهوده و فانیست . و در پی عشق بودیم که به غولی به نام ماشین رسیدیم . قلبی نیست پر از عاطفه و مهر ، تکه گوشتیست قرمز که تاب تپیدن دارد ، تاب اسکناس ، محو شهرت ، بنده ی شهوت .

پیر شدیم ، با خود اندیشیدیم که چه شدیم ، که بودیم و که هستیم . از کجا آمده ایم و به کدام جا می رویم . کوله بارمان چیست . فهمیدیم ، اما نه آنچه می خواستیم . بزرگ شدیم ، اما کوچکتر از آنچه بودیم . در دفتر ذهن خود نوشتیم : تنها . بدبخت . مردیم .

اما چه سودی داشت این روز و شب به پایان رساندن . نمیدانم . . . . 

1 2 >>