چند روز است که با خود سر ستیزه دارم . نمی دانم چه گناهی کرده ام که این همه خود را سرزنش می کنم و از خود ، خود دیگر می خواهم . روبرو ی آینه می ایستم و مدت ها به خود نگاه می کنم تا شاید پیچ این جاده را پیدا کنم . در خود چیز غریبی می بینم ، و نمی توانم آن را از خود بدانم .
سر به کوه و بیابان می گذارم و می خواهم کمی فکر خود را آزاد کنم و از این زندان رهایی یابم . اما این غریبه مانند سایه ای مرا دنبال می کند و انگار طلبی از من دارد و برای گرفتن آن مانند بختک به دنبال من راهی شده است . نه می توانم با او حرف بزنم و نه می توانم خود را تسلیم وی کنم .
انگار این حکم من است و تا ابد با من همراه است . و تا قاضی حکم نهایی را صادر نکند با من می ماند و مرا سرزنش می کند . پس تصمیم خود را گرفتم که بی آنکه به او اهمیت بدهم ، منتظر حکم صادره از قاضی باشم .
چند روز ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال گذشت و هنوز من لبه پرتگاه ایستاده ام و نه را پس و نه راه پیش را می انم .
خسته و مانده به درگاه تبربه دستِ سیاه پوش روی آوردم و خود را به او تسلیم کردم . اما این هم پایان خستگی و منتظری و ماندگی من نبود ، بله مرگ هم از من روی برگرداند .
دیگر نه چاره ای و نه راهی مانده بود . انگار، قاضی حکم خود را صادر کرده بود ، حکم او زجر کشیدن من بود .


