21 فروردین 1387
چشمانش تازه داشتند به خواب می رفتند که ناگهان به یاد چیزهایی که دیده بود افتاد . دوباره آنها را نگاه کرد و با کمی تامل با خود گفت : چیست که باید هر روز آن را ببینم ؟ گویند زندگی زیباست ، آن را باید بنگریم ، من اما در آن زیبایی نمی بینم . گویند زنده بودن زیباست ، ولی من زندگی را برای زنده بودن دوست ندارم . گویند فردا را ببین ، ولی چیزی در امروز نمی بینم . دیگران را پند می دهند ، ولی من هنوز خود را نشناخته ام . گویند چشمت را ببند ، من اما نمی توانم ...
او چشمانش را نبست ، بلکه خوابش کردند . او فهمید ، ولی نتوانست بفهماند . او مُرد ، ولی کسی در غمش اشک نریخت .


