کلبه ی عمو تم - آرزو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
24 فروردین 1387

آن زمان ها کوچک بودیم و چیزی از آرزو نمی دانستیم . کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم به بهانه ای برای رسیدن به اهدافمان احتیاج داریم . اون روزها بزرگترین آرزویمان داشتن یک ماشین کنترلی یا یک عروسک بود . آنقدر به پدرو مادرمان می گفتیم که حنجره یمان از مرز پاره شدن رد می شد ، اما اقتضای مالی آنها به خرید آن نمی رسید ؛ ولی ما چه از درآمد و بدبختی و نان شب می دانستیم . آنقدر به آنها التماس می کردیم تا سرانجام یک ماشین فکستنی برایمان می خرید یا شاید اصلا آن را هم نمی خرید .

بزرگتر شدیم و تنها آرزویمان از مال دنیا ، داشتن یک دوچرخه بود . با هر بدبختی و گریه و زاری هم که می شد پدرمان را مجبور می کردیم تا آن را برایمان بخرد .

باری بزرگ و بزرگتر شدیم و به این آرزوهایمان رسیدیم . اما اینها فقط و فقط مادیّات و فاقد ارزش معنوی بودند .

مویمان سفید شد و در این برهه از زمان بود که کمی از دنیا فاصله گرفتیم . کمی با خود اندیشیدیم و فهمیدیم که انسانی هم وجود دارد . انسانی به دور از آهن و فولاد و دربه دری برای اسکناس . انسانی از جنس انسان ، انسانی به خود رسیده . زمانی که خود را شناختیم ، حسرت آن روزها را خوردیم . روزهایی که با آرزوهای دنیایی به بطالت می گذشت و ما حتی لحظه ای بخود نگاه نمی کردیم . لحظه ای به خود نمی گفتیم که کجائیم و که هستیم و چه می کنیم . روزها همچون باد خزان می گذشت و راه های دور و دراز دنیایی ما را به سوی خود می کشاند .

تا اینکه خودی غریبه در کوچه ای سراغمان را گرفت ؛ و از آنجا بود که با او آشنا شدیم .