26 فروردین 1387
سه روز از آن روز می گذشت و هنوز یاد آن از صفحه ی خاطرات تیو محو نشده بود . گوشه ی آکواریوم دلگیر پرسه می زد و دائم بی قرار بود . تمام فکر و ذهنش خانواده اش بود و دلش برای دریا و بازی با دوستانش تنگ شده بود . او حتی خودش را هم یادش رفته بود ؛ تیو ، ماهی زرد کوچولو ی شیطون که هر روز با دوستانش بازی می کرد . ودر نهایت او خنده هایش را هم گم کرد ، دیگر لب های او از راه لبخند نمی رفتند و دائم در بن بست سکوت توأم با غم ماندند .
تیو با خود می گفت بین اون همه ماهی ، فقط و فقط من باید دست اون مرد می افتادم . این فکرها اونو داشت دیوونه می کرد . تیو دیگه غذا نمی خورد و گوشه گیر شده بود .
چند روز گذشت و سرانجام آن مرد تیو را به دریا بازگرداند . اما تیو هیچوقت به زیر آب نرفت و روی آب ماند . تا اینکه امواج تیو را به ساحل رساندند .


