نمی دانم چه می نویسم مهم این است که تنها هستم . فکرم مشغول است ، با اینکه تنها هستم ، خسته ام . می خواهم بنویسم تا بدانم ، تا بفهمم ، تا بفهمانم و سر انجام نخواسته و ندوسته و نفهمیده و نفهمانده ، خسته و سرگشته بمیرم .
![]() |
![]() |
![]() |
نمی دانم چه می نویسم مهم این است که تنها هستم . فکرم مشغول است ، با اینکه تنها هستم ، خسته ام . می خواهم بنویسم تا بدانم ، تا بفهمم ، تا بفهمانم و سر انجام نخواسته و ندوسته و نفهمیده و نفهمانده ، خسته و سرگشته بمیرم .
یاد دارم آن روزها آرزوی نشستن سر سفره ی هفت سین را داشتم . کمک مادرم می کردم تا وسایل سفره را فراهم کند . واقعا یاد باد آن روز ها که تمام آرزویمان روزی خوش پس از دیگری بود . یاد باد آن عیدیهایی که از دست مهربان بزرگترهایمان می گرفتیم . لباس های نو می پوشیدیم و لذت زندگی در سال نو را می بردیم . اما کجاست ؟ کجاست اون شور و حال و عاطفه ؟ کجاست آن دست مهربان ؟و کجاست اون شور برای فراهم کردن یک سفره ی هفت سین با خشت های عاطفه؟
بزرگ شدیم و کودکیمان را از یاد بردیم . در حقیقت به خدمت ماشین در آمدیم . امروز که این متن را می نویسم کمتر از دو ساعت تا سال تحویل ۸۷ باقی مانده است و هیچ بویی از بوی خوش عید نوروز نمی آید . امیدوارم شما این عادات و رسوم را فراموش نکنید .