کلبه ی عمو تم - کلاه

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
18 اردیبهشت 1387

به آسمان نگاه کرد ؛ مانند همیشه مه گرفته بود و خشم آن چشم های او را آزار می داد . به طبیعت سرد اطرافش نگاه می کرد تا شاید پرنده ای برای او آواز بخواند ، امّا پرنده ای در آن آسمان مه گرفته پر نمی زد  . روی نیمکت چوبی کنج پارک دراز کشید و کلاه کهنه و قدیمیش را به روی صورتش انداخت .  اون کلاه نبود ، اون برگی سوخته از تاریخ بود ، اون یادی از فرشته ، نامزد دلباخته ی او بود . امّا همین چهار سال پیش اتفاقی تلخ ، فرشته را از او گرفت .

***

بعد از مرگ مادرش رابطه ی بین او و برادرش مهرداد ، سر ارث مادر ثروتمندش به شدّت خراب شد .

مهرداد از لات و الواتای محلشون بود . به خاطر همین خواهر کوچکترشان از ترس مهرداد با سهمی کم ، پای خود را کنار گذاشت . امّا مهداد نمی خواست حق خود را به دار مهرداد آویزد . به خاطر همین جلوی برادر بزرگترش ایستاد و از راه قانون سهم خود را گرفت و از مهرداد شکایت کرد . مهرداد هم با جرائم زیادی به دست قانون افتاد و به زندان رفت .

مهداد به خاطر شغلش هر چند وقت یکبار به یکی از استان های کشور سفر می کرد .

در غیاب او مهرداد از زندان آزاد شد و به فکر انتقام جوئی از مهداد بود ، امّا اتفاقی بس شگرف افتاد .

مهداد بعد از چند ماه از سفر بازگشت و شاهد چنین حیوان گری برادر خود بود . فرشته باکرگی خود را به وسیله ی مهرداد از دست داده بود و بعد از آن طاقت چنین روزگارسیاه و پست را نداشت و خود کشی کرد .

دیگر در آنجا مهداد نه بهانه ای داشت و نه آبروئی ، سر به آوارگی گذاشت .

***

کلاهش را از صورتش برداشت و باز به آسمان نگاه کرد ؛ ظلمت و سکوت شب آرامشی به او می بخشید ، نه کسی را می دید و نه کسی اورا می دید . شب فرصتی برای فکر به او می داد ، او شب را دوست داشت . نمی دانست به چه کسی فکر کند ، که او به آن فکر می کند . نه کسی به فکر او نبود ، امّا مگر می شود او این اوهام و خیالات و افکار پست را از ذهن خود دور کند . تمام شب را تا سپیده دم بیدار بود . می خواست بداند برای چه چیزی نفس می کشد و یا برای که زنده است . او حتی برای خودش هم نبود و جسم و روح دروغینش را مانند بختک به دنبال روزگار می کشید . دیگر او هیچ انسانی را نمی شناخت ، چون اصلا کسی انسان نبود ، حتی برادرش به او خیانت کرده بود . نمی دانست با کدام دلخوشی باید روز و روزگارش را سپری کند .

آسمان شروع کرد به گریستن . دخترکی گل فروش آمد و پیش او نشست . مهداد با دیدن چهره ی دخترک ، یاد فرشته افتاد . انگار این دو چهره از دو نیمه ی یک سیب بودند . تمام خاطرات و دیده و ندیده فرشته در ذهن مهداد نمایان شد . و همین طور کار وحشیگرانه ی برادرش مهرداد . سرش تیر کشید ، چشمانش سیاهی رفت ، تمام عضلات بدنش درد گرفت ، پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند ، امّا او لبخندی به دخترک زد و خوشحالی در صورتش پیدا بود .

خودش هم نمی دانست برای چه خوشحال شد ، شاید به خاطر این بود که می خواست برود و خود را گم کند ، برود و از دفتر روزگار محو شود ، و خود را به آینده ی نداشته بسپارد . کلاهی را که از همه چیز بیشتر دوستش داشت را به دخترک داد . دخترک با نگاهی معصومانه کلاه را گرفت . اشک های شورانگیز ، چشمان مهداد را تنها نمی گذاشتند و بیشتر از هر چیز دیگری با او ماندند .

از پل بلند کنار رودخانه بالا رفت . نگاهی به زمین و آسمان انداخت ، چون دیگر نه زمینی را می دید و نه از آسمان خبری بود . با تمام خستگی ها و بدبختی های خود خداحافظی کرد . چشمانش را بست و خودش را به آب های پر تلاطم و موج های خشن رودخانه انداخت .