10 خرداد 1387
به نام بی صداترین فریاد
به رنگ خاموشی شمع
به آهنگ سکوت بی فرجام
به تصویر خشک ترین دریاچه ی عشق
با طنابی محکم تر از حکم
فردا را به دار آویختم
با زمزمه ای پرطپش تر از فریاد
با سنگی به رنگ جنون
سکوتم را شکستم
اما چه سود؛
کسی جز دلقک پیر ٬ راز مرا نفهمید ؛
و فهمیدنش را با خنده ای تلخ تر از زهر به کام تماشاگران ریخت .
اشک هایش را با صندلی های خالی تقسیم کرد؛
و در آخر ٬ غریبانه تر از عاطفه ٬ در سکوتی بی همتا ٬ تنش را به خاک تسلیم نمود .


