کلبه ی عمو تم - تیر 1387

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
17 تیر 1387

دوباره شدم بی درمان

در بستر بی دکتر

خودیابم از این کوشش

با خنجر تقدیرم

بی تو ای سامانه ی من

به یک جا نفت شوم

که تو در این سرای هستی

نه من و نه آتش ده

که کُشانم ازعشق

به سودای تیز دندان

که تو باشی از عشق

سر کوچه ی همسایه

نه در این غبار نیستی

به سرای پادشه خوبان

که زنم ضربه ای با دست

که تویی تویی نوایم

که سه تار من بشکست

که کجاست تعمیرگاهم

که جیبم از پول خالی

که دهم به صاحب مغازه

چه کنم نباشدم چاره

به جز دوسه تا بوسه و خواهش

به دلم لرزه افتاد

کز کدام راه بگریزم

که به بن بست نریزم

درا درا درا سه نقطه

پس کجاست این عراقی

که دادی سر ز بی داد

از سر بی نوایی

دلم اسیر غم گشت

که سه تارم بشکست

دگر با چه سازم

من و شب بی ستارم

که سه تار من دو روز دیگه

درآید از مغازه

که دوباره بسازم

برای خودم تیشه

که زنم به این ریشه

تا بمیرد گریه

امّا چه کنم تا دو روز دیگه . . .

 

10 تیر 1387

مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...

غزلی سروده نمی شود

لالایی های مادر اثر نمی کند

نویسنده کاغذ هایش را مچاله نمی کند

گنجشک ها به بهانه ی نان به حیاط نمی آیند

آواز خواننده به گوش نمی رسد

کسی زباله را ساعت نه جلوی در نمی گذارد

پرواز هواپیما صدا ندارد

موش ها از گربه ها نمی گریزند

دانش آموزان سوالی نمی پرسند

معلمی پای تخته داد نمی زند

لواشکی بین بچه ها تقسیم نمی شود

اتللو دزدمونا را خفه نمی کند

مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...

دلفین ها روی آب بازی نمی کنند

کودک از بالای سرسره به پایین نمی آید

رستم سهراب را نمی کشد

ک قهرمان کافکا نمی شود

آشیل هکتور را روی زمین نمی کشاند

موسی به نیل نمی رود

بت ها شکسته نمی شوند

عیسی سخن نمی گوید

فرعون کمان به آسمان نمی کشد

یازده سپتامبر فاجعه ای رخ نمی دهد

روح هملت سخن نمی گوید

کسی پشت در اطاق عمل دعا نمی کند

سیبی از درخت روی زمین نمی افتد

قابیل هابیل را نمی کشد

شکسپیر عاشق نمی شود

مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...

آدم بده آخر فیلم دستگیر نمی شود

ناوارو معمّا را حل نمی کند

شاه سیاه هیچوقت مات نمی شود

هیچکس از ویرژینیا ولف نمی ترسد

رد پایی روی برف نمی ماند

مادر بزرگ قصه ای نمی گوید

و صدای ماشین در گوش کودکان لانه کرده است

زوزه ی گرگ همواره به گوش می رسد

چاپلین لای چرخ دنده ها له می شود

و همه ی این ها صداهایی است

که کسی آن را نمی شنود

مادر یزرگ قصه ای نمی گوید ...

3 تیر 1387

باد به شدت می وزید

چترها زیر باران شکسته شد

درخت پیر به سودای برگ های افتاده بر زمینش نشست

و سکوت ، دوباره شب شد

شبی که ابرها ، ستاره ها را هم بین خود تقسیم کردند

و ماه تبعید شد

تکّه نوری که خاموش شد

هرچه بود سیاهی بود و بس

ولی نمی دانم چرا این قصّه مانند همه ی قصّه ها دروغ نبود

قهرمان قصّه ها سفید نبود

هیچوقت مهتاب ندرخشید

کلاغ به خونه اش رسید

و گنجشک مرد