3 تیر 1387
باد به شدت می وزید
چترها زیر باران شکسته شد
درخت پیر به سودای برگ های افتاده بر زمینش نشست
و سکوت ، دوباره شب شد
شبی که ابرها ، ستاره ها را هم بین خود تقسیم کردند
و ماه تبعید شد
تکّه نوری که خاموش شد
هرچه بود سیاهی بود و بس
ولی نمی دانم چرا این قصّه مانند همه ی قصّه ها دروغ نبود
قهرمان قصّه ها سفید نبود
هیچوقت مهتاب ندرخشید
کلاغ به خونه اش رسید
و گنجشک مرد


