کلبه ی عمو تم - موضوع روز نوشته های محمد فهندژ
8 اردیبهشت 1387

نمیدانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

 

نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

فقط می خواهم بگویم مرا من نامد .

فقط می خواهم سکوتم را به او تزریق کنم .

نمی خواهم مرا با طناب حادثه به دار آویزد .

نمی خواهم مجسمه ی خودم را بسازم و برای آیندگان بگذارم ، می خواهم آن را برای سایه ام به نمایش بگذارم و بعد از آن ، مجسمه را در وسط سن رو به تماشاگران بی جسمم به آتش بکشم . 

نمی توانم گذشته را در آغوش بگیرم ، چون در عمق آن غرق شده ام .

فقط می توانم تمام هست و نیست روز و دیروز و فردایم را به دود بسپارم و یا چه و چه و چه ...

نمی دانم که مرگم مرا چه خواهد نامید ...

نمی دانم که سایه ام با من و یا بی من ( فرقی نمی کند ) به کدام دیوار برمی خورد و یا در کدامین روز مه گرفته و یا درکدامین شب یلدا با ساعت دوازده تصادف می کند و یا در کدام سطر نقطه ی من جای خود می نشیند .

نمی دانم که طلوع هستیم کی و کجا با غروبی زیبا به خاک می نشیند .

نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

 

26 فروردین 1387

سه روز از آن روز می گذشت و هنوز یاد آن از صفحه ی خاطرات تیو محو نشده بود . گوشه ی آکواریوم دلگیر پرسه می زد و دائم بی قرار بود . تمام فکر و ذهنش خانواده اش بود و دلش برای دریا و بازی با دوستانش تنگ شده بود . او حتی خودش را هم یادش رفته بود ؛ تیو ، ماهی زرد کوچولو ی شیطون که هر روز با دوستانش بازی می کرد . ودر نهایت او خنده هایش را هم گم کرد ، دیگر لب های او از راه لبخند نمی رفتند و دائم در بن بست سکوت توأم با غم ماندند .

تیو با خود می گفت بین اون همه ماهی ، فقط و فقط من باید دست اون مرد می افتادم . این فکرها اونو داشت دیوونه می کرد . تیو دیگه غذا نمی خورد و گوشه گیر شده بود .

چند روز گذشت و سرانجام آن مرد تیو را به دریا بازگرداند . اما تیو هیچوقت به زیر آب نرفت و روی آب ماند . تا اینکه امواج تیو را به ساحل رساندند .

 

24 فروردین 1387

آن زمان ها کوچک بودیم و چیزی از آرزو نمی دانستیم . کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم به بهانه ای برای رسیدن به اهدافمان احتیاج داریم . اون روزها بزرگترین آرزویمان داشتن یک ماشین کنترلی یا یک عروسک بود . آنقدر به پدرو مادرمان می گفتیم که حنجره یمان از مرز پاره شدن رد می شد ، اما اقتضای مالی آنها به خرید آن نمی رسید ؛ ولی ما چه از درآمد و بدبختی و نان شب می دانستیم . آنقدر به آنها التماس می کردیم تا سرانجام یک ماشین فکستنی برایمان می خرید یا شاید اصلا آن را هم نمی خرید .

بزرگتر شدیم و تنها آرزویمان از مال دنیا ، داشتن یک دوچرخه بود . با هر بدبختی و گریه و زاری هم که می شد پدرمان را مجبور می کردیم تا آن را برایمان بخرد .

باری بزرگ و بزرگتر شدیم و به این آرزوهایمان رسیدیم . اما اینها فقط و فقط مادیّات و فاقد ارزش معنوی بودند .

مویمان سفید شد و در این برهه از زمان بود که کمی از دنیا فاصله گرفتیم . کمی با خود اندیشیدیم و فهمیدیم که انسانی هم وجود دارد . انسانی به دور از آهن و فولاد و دربه دری برای اسکناس . انسانی از جنس انسان ، انسانی به خود رسیده . زمانی که خود را شناختیم ، حسرت آن روزها را خوردیم . روزهایی که با آرزوهای دنیایی به بطالت می گذشت و ما حتی لحظه ای بخود نگاه نمی کردیم . لحظه ای به خود نمی گفتیم که کجائیم و که هستیم و چه می کنیم . روزها همچون باد خزان می گذشت و راه های دور و دراز دنیایی ما را به سوی خود می کشاند .

تا اینکه خودی غریبه در کوچه ای سراغمان را گرفت ؛ و از آنجا بود که با او آشنا شدیم .     

21 فروردین 1387

چشمانش تازه داشتند به خواب می رفتند که ناگهان به یاد چیزهایی که دیده بود افتاد . دوباره آنها را نگاه کرد و با کمی تامل با خود گفت : چیست که باید هر روز آن را ببینم ؟ گویند زندگی زیباست ، آن را باید بنگریم ، من اما در آن زیبایی نمی بینم . گویند زنده بودن زیباست ، ولی من زندگی را برای زنده بودن دوست ندارم . گویند فردا را ببین ، ولی چیزی در امروز نمی بینم . دیگران را پند می دهند ، ولی من هنوز خود را نشناخته ام . گویند چشمت را ببند ، من اما نمی توانم ...

او چشمانش را نبست ، بلکه خوابش کردند . او فهمید ، ولی نتوانست بفهماند . او مُرد ، ولی کسی در غمش اشک نریخت .  

18 فروردین 1387

پسرک جلوی ویترین عروسک فروشی ایستاده بود و مات و مهبوت به عروسکی خیره شده بود . عروسک های زیادی اونجا بودن ، اما پسرک فقط به یک عروسک نگاه می کرد . دختری زیبا با لباس های ارغوانی و موهای شرابی و چهره ای زیبا تر از هرچهره ای که پسرک می توانست تصور کند . مادر پسرک دائم دست وی را می کشید و فریادهای مامان ، مامان اونو بخر ، به آسمان ها رسید ؛ اما پول مادر به قیمت یک نان هم نمی رسید .

اشک های پسرک صورتش را خیس کرد ، از زمین و آسمان درخواست کرد که اونرو برایش بخرند ، ولی او دست یاری نمی دید ، به جز دست مادرش که او را کشان کشان از جلوی مغازه دور می کرد و به خانه می برد .

تمام فکر و ذهن پسرک عروسک شده بود و عروسک او را از هر چیزی سیر کرده بود .

اون یک عروسک معمولی نبود ، اون برای پسرک یک فرشته ی تمام معنا بود . اون لیلی  بود که مجنون دربه در به دنبال او می گشت . اون برای پسرک ، تمام زندگیش بود .

هزاران روز برای پسرک گذشت تا اون روز تمام شد . روز بعد با التماس و زاری از مادرش اجازه گرفت تا برود و عروسک را نگاه کند .

پشت ویترین ایستاده بود و با او حرف میزد ، اشک می ریخت و ناله می کرد . هر نفر که وارد مغازه میشد نفس های پسرک حبس می شد و دعا دعا می کرد که او را نخرند . اصلا دلش نمی خواست لحظه ای از پیش او برود ، اما باز مجبور بود به خانه برود .

هر روز پسرک به اونجا می رفت و ساعت ها به عروسک نگاه می کرد . پول هایش را کم کم جمع می کرد تا بتواند عروسک را بخرد . هفته ها گذشت و سر انجام پسرک به آرزوی خود رسید . پول هایش را برداشت تا به عروسک فروشی برود ، خدا می داند که او چقدر خوشحال بود . سر انجام به آرزویش رسیده بود و می خواست قبل از اینکه عروسک را بخرد برود و به او مژده خرید او را بدهد .

نه ، چشمان کوچولوی پسرک اشتباه نمی دیدند ، عروسک فروخته شده بود . همزمان با فروخته شدن عروسک ، زندگی پسرک هم به حراج گذاشته شده بود . اشک های پسرک زمین را هم خیس کرد . دیگر نمی خواست فریاد بزند ، چون فهمیده بود ، فریاد های او بی صدا هستند . تنها کاری که می توانست بکند اشک ریختن بود ، اشک ریختن برای عروسکی که قلب او را به سرقت برده بود .          

         
16 فروردین 1387

چند روز است که با خود سر ستیزه دارم . نمی دانم چه گناهی کرده ام که این همه خود را سرزنش می کنم و از خود ، خود دیگر می خواهم . روبرو ی آینه می ایستم و مدت ها به خود نگاه می کنم تا شاید پیچ این جاده را پیدا کنم . در خود چیز غریبی می بینم ، و نمی توانم آن را از خود بدانم .

سر به کوه و بیابان می گذارم و می خواهم کمی فکر خود را آزاد کنم و از این زندان رهایی یابم . اما این غریبه مانند سایه ای مرا دنبال می کند و انگار طلبی از من دارد و برای گرفتن آن مانند بختک به دنبال من راهی شده است . نه می توانم با او حرف بزنم و نه می توانم خود را تسلیم وی کنم .

انگار این حکم من است و تا ابد با من همراه است . و تا قاضی حکم نهایی را صادر نکند با من می ماند و مرا سرزنش می کند .  پس تصمیم خود را گرفتم که بی آنکه به او اهمیت بدهم ، منتظر حکم صادره از قاضی باشم .

چند روز ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال گذشت و هنوز من لبه پرتگاه ایستاده ام و نه را پس و نه راه پیش را می انم .

خسته و مانده به درگاه تبربه دستِ سیاه پوش روی آوردم و خود را به او تسلیم کردم . اما این هم پایان خستگی و منتظری و ماندگی من نبود ، بله مرگ هم از من روی برگرداند .

دیگر نه چاره ای و نه راهی مانده بود . انگار، قاضی حکم خود را صادر کرده بود ، حکم او زجر کشیدن من بود .  

 

11 فروردین 1387

امروز با خودم عهدی بستم . مهم نیست چه عهدی ، مهم این است که سر عهدم بمانم . حالا عهدم هرچی می خواهد باشد . ولی سر عهد موندنم برای من شرطیست که اگه بتونم سر عهدم بمونم ، یعنی توانسته ام خودم را بسازم . جسم قبلی خود را به دور اندازم و دوباره خودم را تسلیم میکل آنژ خودم کنم . حالا دیگر خودم میکل آنژمو ساختم و از این مجسمه ی جدید خود باید روحی جدید بسازم .

امیدوارم شما احتیاجی به ساختن خود نداشته نباشید .

6 فروردین 1387

روی پله ای نشسته بودم و به دورانی که طی کرده ام می اندیشیدم .  هر چقدر این روزهارا زیر و رو می کردم تا شاید دوران طلایی خود را پیدا کنم ، نمیافتم . شانزده بهار آمد و رفت و من در فکر زمستان بودم . در فکر آدم برفی مهربان و برف بازی بودم . ناگهان دست هایم لرزید ، سردی زمستان مرا در آغوش گرفت ، و طاقتم را برید . کم کم ابروهای کمانی و زیبای آدم برفی رو به بالا رفت و چنان در چشمانم خیره شد که گمانم آنجا قلبم از جا در آمد . سرانجام چاره ای جستم و ملکه ی زیبای بهار را به کاخ ذهنم آوردم . یاد آن شکوفه های نو شکفته ی  درختان و آواز زیبای کبوتران و پرندگان را در ذهن خود زنده کردم . ناگهان جادوی سحرآمیز امید به سراغم آمد و مرا از این سیاهچال تاریک در آورد و به سوی روشنایی برد . خودبه خود به پایین نگاه کردم و خود را بالای یک بلندی دیدم . فهمیدم همین پله ای به سوی خوشبختی من بود .   

5 فروردین 1387

روزگاری کودک بودیم و از کوچه پس کوچه های حرف بزرگترها کلمه ی عشق به گوشمون می رسید . کمی پای صحبت می نشستیم تا شاید چیزی دستگیرمان شود ، اما تا چشمان تیز مادرمان مارو می دید ، فورا می فرستادمون پی نخود سیاه و ما را به راه دور و دراز فکر فرو می برد . پیش خود می گفتیم شاید خبریست که اینهمه پنهان کاری و از این حرفا ... . رویمان نمیشد که از بزرگترهایمان سوال کنیم . سرگشته به خود باز می گشتیم تا شاید از فکر و خیالات خودمان چیزی به سرقت ببریم ، اما نه این رشته سر دراز داشت . نمی دانستیم با این فکر و خیال چه کنیم .

بزرگ شدیم ، کم کم خود فهمیدیم و پیش خود نجوا کردیم : این سو به ناکجابادست . چیزی نیست ، بیهوده و فانیست . و در پی عشق بودیم که به غولی به نام ماشین رسیدیم . قلبی نیست پر از عاطفه و مهر ، تکه گوشتیست قرمز که تاب تپیدن دارد ، تاب اسکناس ، محو شهرت ، بنده ی شهوت .

پیر شدیم ، با خود اندیشیدیم که چه شدیم ، که بودیم و که هستیم . از کجا آمده ایم و به کدام جا می رویم . کوله بارمان چیست . فهمیدیم ، اما نه آنچه می خواستیم . بزرگ شدیم ، اما کوچکتر از آنچه بودیم . در دفتر ذهن خود نوشتیم : تنها . بدبخت . مردیم .

اما چه سودی داشت این روز و شب به پایان رساندن . نمیدانم . . . . 

3 فروردین 1387

 نمی دانم چه می نویسم مهم این است که تنها هستم . فکرم مشغول است ، با اینکه تنها هستم ، خسته ام . می خواهم بنویسم تا بدانم ، تا بفهمم ، تا بفهمانم و سر انجام نخواسته و ندوسته و نفهمیده و نفهمانده ، خسته و سرگشته بمیرم .

 

1 فروردین 1387

یاد دارم آن روزها آرزوی نشستن سر سفره ی هفت سین را داشتم . کمک مادرم می کردم تا وسایل سفره را فراهم کند . واقعا یاد باد آن روز ها که تمام آرزویمان روزی خوش پس از دیگری بود . یاد باد آن عیدیهایی که از دست مهربان بزرگترهایمان می گرفتیم . لباس های نو می پوشیدیم و لذت زندگی در سال نو را می بردیم . اما کجاست ؟ کجاست اون شور و حال و عاطفه ؟ کجاست آن دست مهربان ؟و کجاست اون شور برای فراهم کردن یک سفره ی هفت سین با خشت های عاطفه؟

بزرگ شدیم و کودکیمان را از یاد بردیم . در حقیقت به خدمت ماشین در آمدیم . امروز که این متن را می نویسم کمتر از دو ساعت تا سال تحویل ۸۷ باقی مانده است و هیچ بویی از بوی خوش عید نوروز نمی آید . امیدوارم شما این عادات و رسوم را فراموش نکنید .

<< 1 2