کلبه ی عمو تم - موضوع ادبیات

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 فروردین 1387

 در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان ؛

 یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است

از اینان چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته است

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما ، هیچ کس را در شب تاریک توفانی نکشته ام

من اما، راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما، نیمه های شب ، ز بامی بر سر بامی نجسته ام

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان،

هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشند فریاد...

من اما، در زنان چیزی نمی یابم؛

 گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش....

من اما، در دل کهسار رویاهای خود؛

جز انعکای سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی،

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند...

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند؛

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان؛

می گذشتم از تراز سرد خاک پست...

جرم اینست!!!

جرم اینست!!!

شاملو

21 اسفند 1386

برای دانلود کتاب توپ مروارید صادق هدایت روی لینک زبر کلیک کنید .

21 اسفند 1386

نمایشنامه ی توپ لاستیکی چوبک را می توانیداز لینک زیر بخوانید .

21 اسفند 1386

برای دانلود نمایشنامه باغ آلبالو روی آیکون زیر کلیک کنید .

20 اسفند 1386

گلایه ...

 

گلایه ای است ولی مختصر به چند نفر

نصیحتی است ولو بی ثمر به چند نفر

 

من از زیارت خورشید امدم آری

که باز هدیه کنم بال و پر به چند نفر

 

چه داستان غریبی است از اهالی باغ

که چوب داده برای تبر به چند نفر؟؟!!

 

بگو چه بر سر گلهای باغ می آمد؟؟

نمی رسید اگر این خبر به چند نفر

 

سیاوشیم که در شعله ها نمی سوزیم

تهمتنیم ولی یک نفر به چند نفر؟؟

 

هزار بیت اگر بر کنی نمی آید

لباس فاخر اهل هنر به چند نفر!!

 

به زور حرف شما نیست می برد تا عرش

خدا که داشته باشد نظر به چند نفر

 

به چترها !!  به سیاهی !!  بخند باران جان !

به این  تفکر عصر هجر!!!  به چند نفر!!!

 

من ایستاده ام اینجا چگونه است خدا

نداده ذره ای اما جگر به چند نفر!!

 

زبان غلاف نمودم و گرنه می دیدید

که آبرو به که ماند ؟؟ که سر به چند نفر؟؟

 

*****

 

هزار سال گذشت و هنوز می گویند:

                                             حسین رفته ولی یک نفر به چند نفر؟؟!!

محمد حسین نعمتی

10 اسفند 1386

                                                         با سلام

امروز مجموعه ی سایه ی روشن . سگ ولگرد و زنده به گور صادق هدایت را برای شما به ارمغان آوردم . برای دانلود هرکدام از داستانها روی آن کلیک راست و گزینه...save traget as را بزنید .

مجموعه «سایه روشن»:

س.گ.ل.ل

زنی که مردش را گم کرد

عروسک پشت پرده

آفرینگان

شبهای ورامین

پدران آدم

مجموعه «سگ ولگرد»:

سگ ولگرد

دن ژوان کرج

بن بست

کاتیا

تخت ابونصر

تجلی

تاریکخانه

میهن پرست

مجموعه «زنده بگور»:

زنده بگور

حاجی مراد

اسیر فرانسوی

داود گوژ پشت

مادلن

آتش پرست

آبجی خانم

مرده خورها

آب زندگی

مجموعه «سه قطره خون»:

سه قطره خون

گرداب

داش آکل

آینه شکسته

طلب آمرزش

لاله

صورتکها

چنگال

مردی که نفسش را کشت

محلل

گجسته دژ

22 بهمن 1386

 

زن درشاهنامه

اولین زن خردمند وسفیردر تاریخ ، زنى است هنرمند و پیام آور که براى اولین بار در تاریخ سفارت، به دیدار مهاجم سرزمین خود «سام نریمان» پدر «زال زر» مى رود چنان با لطف بیان و سخن هاى  دلنشین و دلپذیر موافقت او را در آشتى دادن دو سرزمین به دست مى آورد که از وقوع جنگى بزرگ و خانمان سوز پیشگیرى مى کند و او کسى نیست جز «سیند خت» همسر «مهراب» شاه کابلی، مادر «رودابه» و مادر رستم، یکى از خرد مند ترین چهره هاى شاهنامه. سیندخت در دلیرى، درایت، چاره اندیشى، سخنورى، اندیشه و سیاست چنان مشهور و شایسته ستایش است که لقب «اولین سفیر زن» و «سفیر صلح» در شرق باستان را به خود اختصاص داده است. در داستان زال و رودابه حکیم ابوالقاسم فردوسى مى خوانیم، پس از آنکه زال فرمان شاهى کابلستان را از منوچهر شاه مى گیرد و براى گردش به قلمرو خود مى رود، مهراب فرمانرواى کابل براى اداى احترام و نثار هدیه به دیدار او مى شتابد. زال را دیدار مهراب خوش مى آید و پس از رفتن مهراب او را مى ستاید. یکى از پهلوانان، زال را نوید مى دهد که:

 پس  پرده  ا و یکى د ختر ا ست   که رویش زخورشید نیکوتراست


و آنقدر مى گوید که زال دیوانه مى شود و آرزومند وصل یار نادیده.    
از آن سو مهراب پس از بازگشت به ایوان خود در پاسخ به سؤال همسرش سیندخت که مى پرسد این جوان پیر سر را چگونه دیدى؟ چنان از آراستگى و جوانى و فر،  زال مى گوید که دل دخترش رودابه را که پنهانى به سخنان پدر گوش ایستاده، بیقرار و ناشکیبا مى کند. طورى که در نهان و به یارى کنیزکان مقدمات دیدار با معشوق نادیده را در مشکوى خود فراهم مى کند.      
در این دیدار که درنهایت ادب و خویشتندارى صورت مى گیرد هر دو به پیوندى جاودان پیمان مى کنند.
زال پس از بازگشت، وفاى به عهد مى کند و به پدرش سام نامه مى نویسد، سام به ناچار با خردمندان به مشورت مى نشیند، سپس با پسر همد ست مى شود، اما با این شرط که از منوچهرشاه که در آن زمان، پادشاهى سرزمین پهناور ی را داشت و بسیارى کشورها به او خراج مى دادند، اجازه وصلت بگیرد.
از این سو سیندخت از راز د ختر خبر مى شود. این ماجراى عاشقانه چنان او را گریان مى کند که  زار و پژمرده مى شود، زیرا آگاه است و خوب مى داند که دو خاندان همسنگ و هم وزن هم نیستند و مهم تر اینکه اگر منوچهر شاه بشنود، آنقدر از این عشق ناسنجیده خشمگین خواهد شد که فرمان ویرانى کابل را مى دهد.      
رودابه سیندخت را با این نوید که جهان پهلوان سام نیز با زال درباره این پیوند همد ست شده است، اند کى تسکین مى دهد، ولى غم ناهموارى راه چنان بر سیندخت سنگین است که رنگ رخسار او مهراب را به پرسش وامى دارد. سیندخت زنى است شو
هر دوست، راستگو و پاک اند یش، پس ماجرا به مهراب مى گوید. مهراب آه سرد برمى آورد، زیرا مى داند این ماجرا کینه دیرینه اى را که میان اجداد خاندان او و منوچهر است، زنده مى کند، کینه اى که به جنگ میان نیایش ضحاک و فریدون، نیاى بزرگ منوچهر، برمى گردد، پس تیغ مى کشد تا رودابه را بکشد. در اینجا سیند خت اولین نقش خود را براى جلوگیرى از پیش آمدن واقعه اى تلخ، به خوبى ایفا مى کند. برپاى مى جهد و دو د ست در کمر او حلقه مى کند. سپس مهراب را که از خشم خون به چشم آورده با گفتارى نرم نوید مى دهد که به دلت بیم راه مده. زیرا سام نیز با پسرش زال در این کار همدست است.       
چنین گفت مهراب کاى ماهروى     
سخن هیچ با من به کژى مگوى     
بدوگفت سیندخت کاى سرفراز       
بگفتار کژى مبادم نیاز     
گزند تو پیدا گزند من است
دل دردمند تو بند من است 
چنین است و این بردلم شد درست   
همى بدگمانى مرا از نخست         
سپس از مهراب مى خواهد که پیمان کند و سوگند خورد که به رودابه گزند نرساند و مهراب که اکنون آرام یافته، چنین مى کند. از آن سو، سام خود را به درگاه منوچهرشاه مى رساند تا براى این وصلت از او کسب اجازه کند، اما منوچهر که پیشتر، خبر را از کارآگهان شنیده است، بدون آنکه به سام فرصت سخن گفتن دهد، به او فرمان لشکرکشى و ویرانى کابل را مى دهد. سام نیز به ناچار چنین مى کند.
از یک سو زال چنان آشفته مى شود که بى فوت وقت، رهسپار کاخ منوچهر مى گردد و از یک سو مهراب با شنیدن خبر لشکرکشى سام چنان هراسان و خشمگین، که باز شمشیر مى کشد و به سیند خت مى گوید که اى زن کنون که دخترت برایم ننگ به بار آورده، چاره اى که تو و آن دختر ناپاک تن را بردار کشم، مگر منوچهر از این خشم و کین برآساید. این بار نیز سیند خت ژرف بین است که در این فضاى سراسر اضطراب و آشفتگى، به سرعت به چاره اندیشى مى نشیند و سپس شهباز سخن را اینچنین به پرواز مى آورد:      
- اى شاه خورشید خش، یک سخن از من بشنو و سپس هرچه مى خواهى بکن.
تو را گنج و خواسته بسیار است، اندکى از آن را به من ببخش که روزگار، آبستن حادثه شده است و روشنى روز، شبى تار باشد که این تیرگى را خود بزدایم و روز را چون چشمه اى رخشان و جهان را چون نگینى     بد خشان کنم.  محراب مى گوید: در میان یلان سخن به راز مگو، یا به روشنى سخن بگو یا آماده پوشیدن چادر خون بر تن باش.  سیند خت به آرامى مى گوید: همسر نامدارم! تو را به ریختن خونم نیاز نباشد، چون اراده کرده ام روز دیگر خد مت سام روم و این تیغ کین را که از نیام کشیده شده به جاى خود باز گردانم. فردا آنچه را که شایسته است مى گویم و با خرد و دانش خود، اندیشه و گفتار خام او را خواهم پخت. پس از تو گنج و خواسته، و از من رنج جان! .  مهراب مى پذیرد و به او کلید گنج خانه را مى دهد و مى گوید: این تو و این گنج و گوهر و پرستنده و اسب و کلاه، مگر با درایت تو کابل از این کین کشى امان یابد.      
در پایان باز سیند خت از مهراب پیمان سخت مى گیرد که به جان رودابه گزند نرساند، سپس چست و چابک و چاره جو به آماده سازى گنجى بزرگ مى پردازد: سه صد هزار د ینار، ده اسب گرانمایه با ساز و برگ سیمین، پنجاه پرستنده زرین کمر، شصت پرستنده زیبارو با گردن آویز و جام هاى زرین پر از مشک و کافور و یاقوت و گوهرهاى بسیار، صد ماده اشتر سرخ موى، صد اشتر بارکش. تاج شاهواربایاره و طوق و گوشوار، دوصد تیغ هندى آبدار، تخت زر، چهارپیل هندى و...   
بیاراست تن را به دیباى زر         
به در و به یاقوت پرمایه بر         
یکى ترگ رومى به سر برنهاد      
یکى باره زیراندرش همچو باد      
شتابان و جلوه کنان خود را به درگاه سام مى رساند، بى هیچ آواز و ذکرنامى.   
پرده داران به سام خبر مى دهند که فرستاده اى از کابل آمده. سام بار مى دهد. سیندخت از اسب فرود مى آید و خرامان به درگاه مى رود، زمین ادب مى بوسد و بر پهلوان زمین، آفرین مى کند.  گنج و نثار و پرستنده و اسب و پیل را رده بر مى کشد و یکایک پیشکش مى کند، چنانکه سام خیره مى شود.
پر اند یشه بنشست، بر سان مست   
به کش کرده دست و سرافکنده پست 
که جایى کجا مایه چندین بود        
فرستادن زن چه آیین بود؟ 
سام از یک سو در حیرت است که از کى تا به حال زنى به رسولى و همپرسگى جنگى مى آید و از یکسو در این اندیشه که اگر گنجینه را بپذ یرد، شاه بر او غضب خواهد کرد و اگر نپذ یرد، زال بسیار آزرده خاطر خواهد شد، به طورى که نزد سیمرغ باز خواهد گشت.  پس دستور مى دهد، گنجور زال هدایا را به نام «مه کابلستان» تحویل بگیرد. سیندخت چون چنین دید، دانست که بدى از او دور شده و بخت به کامش است؛ پس به سه پرستنده سمن رخ خود فرمان داد جام به دست گیرند و سر تا پاى سام را گوهرافشان کنند. چون این آیین به پایان رسید، سیند خت د ست به جادوى کلام برد:         
- اى پهلوان! اى که با راى تو پیر جوان مى شود، بزرگان، دانش و خردورزى را از تو آموخته  اند. با مهر تو دست هر بدى بسته مى شود و با گرز تو شاهراه ایزدى باز، اگر گناهى هست، از مهراب است که اکنون از مژه خون مى چکاند نه بى خبران کابل، ما همه زنده به رأى تو و پرستنده خاک پاک توییم.
از آن ترس، کو هوش و زور آفرید 
درخشنده ناهید و هور آفرید         
نیاید چنین کارش از تو پسند        
میان را به خون ریختن برمبند      
تو دانى نه نیکوست خون ریختن    
ابا بى گناهان بر آویختن   
خداوند ما و شما خود یکى است     
به یزدان مان هیچ پیکار نیست      
سام مى گوید، آنچه مى پرسم براستى جواب بده، نسبت تو با مهراب چیست و آن دختر را زال چگونه دیده و نیز بگو د خت مهراب را روى و موى و خوى و فرهنگ و بالا و دیدار چگونه است؟ . سیندخت مى گوید: پهلوان! نخست پیمانى سخت از تو مى خواهم که به جانم گزند نرسد. سام پیمان مى بندد. سیندخت زمین ادب مى بوسد و مقتد ر بر پاى مى ایستد: - اى پهلوان! من زن مهراب روشن روانم و مام رودابه ماهرو. آمدم تا بدانم هواى تو چیست و در کابل د وست و د شمن تو کیست؟ . اگر ما بد گوهر و گناهکاریم و نه در خور پادشاهى، من اینک به پیش تو ایستاده ام. کشتنى را بکش و بستنى را ببند، اما دل بى گناهان کابل را مسوز.       
سخن ها چو بشنید ازو پهلوان       
زنى دید با راى و روشن روا ن    
چنین داد پاسخ که پیمان من         
درستست اگر بگسلد جان من        
تو با کابل و هر چه پیوند توست    
بمانید شادان دل و تندرست
بد ین نیز همداستانم که زال         
زگیتى چو رودابه جوید همال       
اکنون اى بانوى نیک رأى و ژرف بین، هیچ اند یشه و اندوه به دل راه مده که اگر جانم بگسلد، از پیمانم نگسلم. پیش از این زال خود به خدمت منوچهرشاه رفته است، اکنون خود نیزنامه اى ، خد متش خواهم فرستاد و به جد، کار شما را پى خواهم گرفت. اکنون؛         
به کابل بباش و به شادى بمان       
از این پس مترس از بد بد گمان...  
شکفته شد آن روى پژمرده ماه      
به نیک اخترى برگرفتند راه
و بدین ترتیب رسالت بانویى شایسته، سخنور، خرد مند، پاک اند یش، خانواده دوست، آگاه به آداب و رسوم زمان، دلیر و آگاه به امور سیاسى، با پیروزى هر چه تمام تر ختم به خیر و صلح و شادى مى شود و در تاریخ به لقب «اولین سفیر زن» و «بانوى صلح» نایل مى آید.

 

 

21 بهمن 1386

 

مولوی بی قراری و ترانه سرایی ها

• مولانا تا پیش از آشنایی با شمس،هرگز سماع نکرده بود.وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شد .

• در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست، بل نوعی آیین سلوک است . از این رو نماز را سماع اشراق می نامید و آن را معمولاً باسماع عشاق پیوندمی داد .

مولانا از پس دیدار شمس به استحاله شگرف روحی دست یازید و مراحل و منازل سلوک را پران تر از برق و هوا در نوردید واکسیر اعظم عشق در تاروپود او میناگری ها کرد، چندانکه از آن زاهد سجاده نشین و شیخ پرطنطنه، قلندری ترانه گوی و شوریده ای خاکسار ساخت. مولانا در این حیات نو به سه عنصر متقارن وهمزاد در زیبایی شناسی اهتمامی تام ورزید: شعر، موسیقی و رقص.
این سه عنصر، فرزند یک مادر به شمار آیند و مادر آن ها «طبیعت» است. از این رو طبع سلیم آدمی، هماهنگی و توازن را در هر چیزی می پسندد واز آن، خاطر بر می آساید.
مولانا ، هم در موسیقی علمی تبحر داشت و هم در موسیقی عملی. او ضرب اصول و علم الایقاع یا وزن شناسی را نیک می دانست و سازی به نام رباب را به چیرگی و سبک دستی می نواخت و حتی در ساختمان این ساز تغییراتی پدید آورد. و بی گمان ایجاد تغییر در ساختمان هر ساز، متفرع بر مهارت داشتن در آن ساز است. پیوند ناگسستنی او با موسیقی عصبیت و عصبانیت اهل ظاهر را بر می انگیخت و آنان را به ستیز و نقار در می آورد. گاه علیه سماع و رباب حکم می دادند  و گاه فریاد بر می آوردند که مولانا بدعت را سنت ساخته است
 .
لیکن او بدین غوغاها وقعی نمی نهاد و کار خود می کرد.
مهارت موسیقایی او در آینه اشعارش انعکاسی تمام عیار یافته است و به جرأت توان گفت که هیچ شاعری به اندازه او موسیقی را در شعر خود داخل نکرده است. اشعار غنایی مولانا باموسیقی چون شیر و شکر به هم درآمیخته است. عنصر موسیقایی در غزلیات مولانا چنان بارز است که حتی قرائت ساده اشعار او بدون هیچ ساز و آوازی، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شادمانی می آفریند، به شرط آنکه شد و مد و تقطیعات اشعارش خوب رعایت شود. مانند این غزل:
ای هوس های دلم ! بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا
مشکل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو
ای گشاد مشکلم! بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو ، دیگر مگو، دیگر مگو
ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا
در ربودی از زمین یک مشت گل ، یک مشت گل
در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا
تا زنیکی، وز بدی من واقفم، من واقفم
از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا
تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو
غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا
مولانا زبان موسیقی را رساترین زبان دانسته است و پرداختن به تغنی را بر مباحث ملال انگیز کلامی و نظری ارجح شمرده است. معروف است که روزی یاران مولانا پیرامون مطالب کتاب فتوحات مکیه ابن عربی گرم مباحثه بودند که زکی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زکی به از فتوحات مکی است. و به سماع برخاست».
«سماع» مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل به معنی مطلق شنیدن است و اطلاق آن بر نغمه و رقص و سرود و تواجد، اطلاقی مجازی است. مولانا تا پیش از آشنایی با شمس، هرگز سماع نکرده بود. وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شدن. زان پس فضای قونیه و سرزمین آناتولی از موسیقی و سماع مولانا و یارانش عطرآگین شد و مرده دلان از گور کالبدها برخاستند و سنگین دلان مانده در گل ولای مادیت، بال وپر گشودند و به پرواز درآمدند.
در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست، بل نوعی آیین سلوک است. از این رو نماز را سماع اشراق می نامید و آن را معمولاً با سماع عشاق پیوند می داد.
گرچه «چرخیدن» از ارکان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی اجزاء و دقایق حرکات اوو مریدانش در سماع گزارش نشده است وهنوز مأخذی دیده نیامده که این جزئیات را به شرح یا حتی به اجمال بازگفته باشد. شاید اساس قرار گرفتن چرخ در سماع نماد آن بوده که سالک عارف به هر طرف روی می کند وجه الله را می بیند.
مولانا رقص را نیک پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری بس نغز و پرشور سروده است. حال آنکه اهل ظاهر و حتی برخی از مشایخ صوفیه سماع و بالاخص رقص را حرام می دانستند ولی این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند و معمولاً وجد به دنبال سماع در سالک به ظهور می آید.
به نظر مولانا رقص علاوه بر آنکه جسم را چالاک می کند روح را نیز از خفتگی و تیرگی می رهاند و تن را از بار شهوات مزاحم آزاد می کند. چنانکه مولانا در اثر کثرت سماع و مراقبه از لوث شهوات حیوانی پاک آمده بود و به تهذیب و پالایش حقیقی دست یازیده بود.
مولانا در لزوم رقص و سماع گوید:
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیر ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگاه زلف دیدی چون گوی در رسیدی
از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ
طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید
با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ
کور وکران عالم دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح مریم کای کوروکر! به رقص آ
مولانا همچون دیگر صوفیه وحکمای متأله ، عشق را در همه هستی جاری و ساری می بیند و معتقد است که حرکت جمیع ذرات و کائنات، حرکتی حبی و عشق مند است.
بدینسان هستی یکسره در رقص و سماعی شکوهمند آمده است و سماع، رمزی است از اتصال سالک بدین حرکت عظیم.
روح حساس و پرجهش مولانا چنان بود که به محض آنکه صدایی موزون در کوچه، بازار، حمام، صحرا، میدان شهر، آسیا و... می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچکس نمی توانست همپای او به سماع آید. روز ی در بازار قونیه یکی از فروشندگان پوست روباه فریاد می زد: دلکو! دلکو! واز این تکرار گویا ریتمی پدید آمده بود. مولانااز لفظ «دلکو» به یاد «دل» افتاد و هی کنان به چرخ و سماع آمد واین هیأت تا مدرسه اش روان شد وجماعتی دنبال او . روزی هم از کنار دکان صلاح الدین زرکوب می گذشت که صدای پیوسته چکش زرگری را شنید و در دم به رقص آمد و شورها آفرید و صلاح الدین چون شور او رادید همچنان بر زر می کوفت و از اتلاف آن بیمی نداشت. یک بار نیز مولانا را در آسیابی یافتند که برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود و می گفت: حقا که از این سنگ، ندای سبوح قدوس می شنوم .  به هرحال شناخت روح و شخصیت مولانا بدون شناخت گوهر موسیقی وسماع، آن طور که سزاوار است میسر نیست.

موسیقی، انعکاس طنین گردش افلاک است
مولانا مانند حکمای اسلامی در باب موسیقی نظریه فیثاغورث را پذیرفته است. زیرا او عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب وافلاک اخذ شده است. چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود نغمه های افلاک را می شنیده است و سپس اصول موسیقی را براساس آن استخراج کرده است. او نخستین کسی بود که دراین باب سخن گفت وآنگاه بطلمیوس واقلیدس و دیگر حکیمان و فیلسوفان دراین باب سخنانی آوردند.
پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می سرایندش به طنبور و به حلق
موسیقی، تذکار پیمان فطری و ازلی است
مولانا عقیده دارد که تأثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آن روست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند در عالم لطیف الهی سیر می کرده ونغمات آسمانی را می شنیده است . لذا موسیقی زمینی ، تذکار موسیقی آسمانی و خطاب ازلی ولم یزلی است.
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب
ناله سرنا و تهدید دهل
چیزکی ماند بدآن ناقور کل
مؤمنان گویند کآثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده ایم
در بهشت، آن لحن ها بشنوده ایم
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
تأثیر حیات بخش موسیقی
مولانا در تأثیر شگفت انگیز موسیقی، حکایت پیر چنگی را می آورد و در وصف ساز و آواز حیات انگیزش می گوید:
بلبل از آواز او، بی خود شدی
یک طرب ، ز آواز خوبش صدشدی
مجلس و مجمع ، دمش آراستی
وز نوای او، قیامت خاستی
همچو اسرافیل کآوازش به فن
مردگان راجان درآرد در بدن
یا رسایل بود اسرافیل را
کز سماعش پربرستی فیل را
موسیقی، ترجمان عشق
مولانا در باب عشق براین باور است که هیچ زبانی نمی تواند عشق را تعریف کند. اما همو معتقد است که تنها زبانی که می تواند عشق را تعریف کند موسیقی است:
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
تفاوت موسیقی این جهانی با نغمات آن جهانی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر واین بم، آن طرب؟
آب چون آمیخت با بول وکمیز
گشت زآمیزش، مزاجش تلخ وتیز
چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش، آتشی را می کشد
گرنجس شد آب، این طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند
آتش عشق با موسیقی تیزتر شود
آتش عشق از نواها گشت تیز
همچنانکه آتش آن جوز ریز
مولانا در بیان مطلب اخیر، حکایت شخص تشنه ای را می آورد که برسر درخت گردکانی بود.
سماع، غذای عاشقان است
.همان طور که کالبد عنصری بدون غذا نمی تواند به حیات خود ادامه دهد، روح عشاق نیز بدون غذای سماع نمی تواند به حیات طیبه خود ادامه دهد ویکی از رهاوردهای سماع، جمعیت خاطر است. جمعیت خاطر سبب می شود که قوای جسمی و روحی انسان ذخیره شود. چرا که پریشان خاطری وافکار مشوش، همچون رخنه ای است که ذخایر جسمانی و روانی آدمی از آن طریق به هدر می رود.
پس غذای عاشقان آمد سماع
که دراو باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بل که صورت گردد از بانگ وصفیر
سماع، نقصان روانی سالک را برطرف می کند
کوه طور از نور موسی شد به رقص
صوفی کامل شد و رست او ز نقص
سماع، افسردگی روانی را به نشاط وچالاکی مبدل می کند
مولانا سالک را به گیاهان و درختانی تشبیه می کند که درموسم خزان می پژمرند و چون بهار درمی رسد وهوا لطیف و روح نواز می گردد ، از تأثیر بهار درختان، زندگی از سر می گیرند ونشاط رفته را باز می یابند. همین طور سماع همچون موسم بهار است که باطن پژمرده و افسرده سالک دورمانده از سماع را به شور و حرکت می انگیزد و سالک به شکرانه این حیات نو و پیوند لاهوتی به رقص برمی خیزد وبدینسان کمال، حاصل می آید.
در هوای عشق حق، رقصان شوند
همچو قرص بدر، بی نقصان شوند
جسمشان رقصان وجانها خود مپرس
وآنکه گردجان از آنها خود مپرس
چون رهند از دست خود، دستی زنند
چون جهند از نقص خود، رقصی کنند
سماع و رقص خالصانه، آدمی را از بار شهوات مزاحم وانانیت می رهاند
رقص آن جا کن که خود رابشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص وجولان برسرمیدان کنند
رقص، اندر خون خود، مردان کنند
چون رهند از دست خود، دستی زنند
چون جهند از نقص خود، رقصی کنند
حال سماع کنندگان از کسانی که فارغ از سماع هستند پوشیده است، حال آنکه همه پدیده های تکوینی با سماع کنندگان همراهی می کنند
مطربان شان از درون، دف می زنند
بحرها در شورشان، کف می زنند
تو نبینی، لیک بهر گوششان
برگها برشاخهاهم، کف زنان
تو نبینی برگها را کف زدن
گوش دل باید، نه این گوش بدن


اهلیت در سماع
از قدیم صوفیه معتقد بودند، سماع در خور هرشخصی نیست. یعنی هرکس به صرف آنکه دست افشانی کند وپای بکوبد وحالت وجد نشان دهد معلوم نیست که حق سماع را ادا کرده باشد. ازاین رو امام محمدغزالی سماع را به سه قسم تقسیم کرده است. دوقسم آن را که موجب غفلت وپیدایش صفات ناپسند است مردود شمرده وتنها یک قسم را روا می دارد ومی گوید: قسم سوم آنکه در دل وی صفتی محمود باشد که سماع آن را قوت دهد. شمس نیز سماع را برخامان حرام شمرده است . علاءالدوله سمنانی نیز سماع را بر عوام ، حرام و برخواص، جایز شمرده است .
برسماع راست ، هرکس چیر نیست
طعمه هرمرغکی ، انجیر نیست
خاصه مرغی، مرده پوسیده ای
پرخیالی اعمیی، بی دیده ای
آن شراب حق بدآن مطرب برد
وین شراب تن از این مطرب چرد
همه جهان هستی در حال رقص و سماع هستند
حرمت ذات و صفات پاک او
که بود گردون، گریبان چاک او
.

 

 

19 بهمن 1386

 

ژان پل سارتر (۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰)

 

فیلسوف اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد فرانسوی بود.

زندگی نامه

سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندة جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش می‌آورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم می‌کرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجة امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا می‌شود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادة کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ در مدرسهٔ ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت.

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بود. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»

در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.

در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.

سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.

فلسفه سارتر

 

گرچــه ســارتر در حـــوزه‌های گوناگون از نمایشنامه نویسی تا روزنامه نگاری و نقد ادبی فعالیت کرده و گرچه اگزیستانسیالیسم شعبه‌ها و شاخه‌های گوناگونی را شامل می‌شود و کم نبوده‌اند متفکرانی که هرکدام به یکی از این شاخه‌ها گرایش داشته‌اند .

 

آثار

·        تهوع

·        دست‌های آلوده

·        مگس‌ها

·        هستی و نیستی

·        دیوار

·        کلمات

·        کارازکارگذشت

·        شیطان و خدا

·        روسپی بزرگوار

·        راه‌های آزادی

·        سن عقل

·        مرگ در جان

·        مرده‌های بی کفن و دفن

·        چرخدنده

·        بازیگر و قربانی

·        گوشه نشینان آلتونا

·         زنان تروا در دفاع از روشنفکران