کلبه ی عمو تم - موضوع موسیقی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
24 اسفند 1386

کارگردان: امیرنادری
ترانه: فرهاد شیبانی
موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده
آواز: فریدون فروغی
سال: 1352
سازمان سینمایی پیام
سیاه سفید


در تنگنایی با این همه دژخیم و تباهی

هیچ امیدی به رستگاری نیست

تنگنا لحظه های تباه شدن یک زندگیست که درآن حضور خشن یک انتقام به سخت ترین شکل ممکن به نمایش درمی آید. ثانیه های پراضطرابی ست که در یک صبح غبار آلود سرنوشت شومی را برای یک انسان رقم می زند. انسانی گرفتار در دستهای بلند حادثه که در اثر یک اتفاق مرد یگری را به قتل می رساند و از آن پس گم کرده راهی می شود درکوچه های شوم یک فاجعه و در این عبور از میان طبقات و لایه های تو در توی مردم شهر با جامعه ای فاقد ساختار فرهنگی و ایدئولوژی رو به رو می‏شود. جامعه‏ای که درآن متهم قربانی هر دو محکومند. چرا که در این جامعه مردانی از جنس علی خوش دست کمی بهتر یا کمی بدتر زندگی می کنند که برای بقاء خود به صورتهای گوناگون خلاف و پستی متوسل می شوند تا شاید نان خویش را ازسفره‏ی دیگری بربایند و زنان در داستان تنگنا قشری به انحطاط کشیده شده‏اند که جز سرزنش و بی حرمتی چیزی عایدشان نمی‏شود. در بهترین صورت یا باید مادر علی باشند با چنین فرزندی یا خواهر علی که او نیز آینده ای جز اشرف و پروانه نخواهد داشت. چراکه عشق هادر گورستانهای اتومبیل به هرزگی کشیده می شوند و رویای شیرین دختری (خواهر علی) در سالهای نه چندان دور در گرامافونی به حراج گذاشته می‏شوند و برادر علی نماینده‏ی تمام نوجوانانی است که در آینده قرینه‏ای از علی و حسن خواهند شد. در نهایت همه چیز به تاریکی و بن بست می رسد و این قشر را سرانجامی به جز سقوط وسقوط نیست.

 

و اینک تنگنا:

دوربین چون چشمان عقابی خواب آلود بر فراز شهر می چرخد. بعد از نشان دادن کوهستانی پنهان در مهی غلیظ به فضای شهر وارد می شود که در آرامش کامل و رخوت و سستی‏ی خواب شب گذشته غوطه‏ور است. اما قرارگرفتن چراغ چشمک زن درکادر دوربین و روشن وخاموش شدن مدام آن خبر از آغاز یک روز پر آشوب می‏دهد. فضای تیره وغبار آلود یک سحر گاه پائیزی و هشدار چراغ چشمک زن شاید پیش زمینه ای است برای آغاز فاجعه ای در دل آرام شهری که بر آرامش آن هیچ اعتمادی نیست چرا که در دل آن کسانی بیدارند یا اصلاً شب را نخوابیده اند. دوربین بعد از گذشتن از چند میدان وخیابان تصویر یک باشگاه بیلیارد را در کادر جای

می‏دهد. روی پنجره زوم می کند و بعد وارد سالن می شود. عده ای دور یک میز بیلیارد جمع شده اند چراغی روشن است، چهره ها درهم و خسته، فضایی دود گرفته، سقفی کوتاه که بر خفقان و سنگینی فضای سالن می‏افزاید، دیالوگ هایی که بین آنها رد و بدل می شود. سرانجام خوشی را نشان نمی دهد. علی اگر شار دوازده را بزند «بارت» و بازی را برده است. علی ضربه‏ای می زند شار به چهار باند میز می خورد و به طور اتفاقی به سمت لوز می‏رود و در آن می افتد. علی باز هم با خوش شانسی بازی را می برد. یکی از بازنده ها به بهانه‏ی طلبی سوخته جا می زند. و در یک لحظه همه چیز به هم می‏ریزد، درگیری آغاز می شود و زد و خورد به کوچه کشیده می‏شود. هر کس دیگری را می‏زند. هیچکس آشنا نیست. همه چون گرگانی وحشی به جان هم افتاده اند.حسن با چاقو به سمت علی حمله می کند اما باز هم با خوش شانسی چاقوی حسن به دست علی می افتد، و در یک آن چاقو در شکم حسن آرام می گیرد و شومی یک حادثه اینگونه سرنوشت علی را در بر می گیرد و تنگنا آغاز می شود.

لحظه ها با شتاب می گذرند همه جا صدای پای آنها به گوش می رسد. هر لحظه بیم آن می رود که آخرین کوچه بن بست شود وعلی گرفتار در دام دژخیمان. تنها جای باقی مانده خانه‏ی اشرف است که علی در حق او نامردی را تمام کرده اما اشرف بازهم حتی به قیمت خودفروشی حاضراست به او کمک کند. این واماندگی و بیچارگی فرایند یک هویت به یغما رفته است که اشرف و پروانه نماینده و شاید قربانیان آن هستند. پروانه هم دست کمی از اشرف ندارد و آینده‏ای بهتر از اشرف نمی‏تواند داشته باشد. اما از دست اشرف هم کاری بر نمی‏آید و سرانجام بعد از تعقیب گریزهای فراوان علی خوشدست در یک سکانس وحشتناک گرفتار انتقامی فجیع می‏شود.

«سکانس پایانی تنگنا خشن ترین وکوبنده ترین سکانس تاریخ سینمای ایران است.»

آنان که او را محکوم کرده اند خود برای اجرای حکم آمده اند. هیچ بخششی در کار نیست. در دادگاه آنها محکوم حکمی به جز مرگ ندارد. در یک درگیری که بیشتر به یک شکنجه ی غیر انسانی شبیه است، علی خوش دست  چون گوشتی قربانی در دستهای اکبر و مصطفی سلاخی می شود و سرانجام به صورت یک ناله‏ی خراشیده‏ی ناهنجار تمام روح انسان را می آزرد. حالا او یک موجود بی‏اراده و نیمه‏جان است که روی آسفالت خیابان در حال جان کندن است. دهان علی چنان از درد باز است که گویی می‏خواهد دوربین و این کابوس شوم را یکجا ببلعد او چون گرگی سلاخی شده آخرین لحظه های زندگی‏اش را سپری می کند. شخصیت اگزیستانسیالیسم علی خوشدست که در فیلم نمود کامل پیدا می کند بیانگر این موضوع مهم است که زنده یا مرده بودن او هیچ تفاوتی ندارد و اصولا کم نیستند افرادی از این جنس با این خصوصیات که تمام هستی آنها در یک صبح تا شام آغاز و پایان می یابد و این سطر که می‏خواند

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست

صدای عُق زدن علی به روی شهر در حالی که تصویری زیبا از شهر با چراغ های بسیار نمایان است، شنیده می شود. علی خوش دست بر روی شهری عق می زند که در آن متولد شد در بن بست هایش به تنگنا رسید و در کشتارگاهش سگ کش شد.

تنگنا و موج نو در سینمای ایران

موج اصلی با کیمیایی و قیصرش در سال 1348 آغار شد. اما همه ی دلایل معطوف شدن توجه فیلمسازان متفاوت این قشر را نمی توان در موفقیت قیصر خلاصه کرد. جهت گیری، نگرش سیاسی و اجتماعی روشنفکران این دوره بسیار تعیین کننده بود. چه آنها که با تفکر و پس از بررسی و تحلیل شرایط تاریخی دوره به این دریافت رسیده بودند، وچه کسانی که به شکل غریزی و احساسی تحت تاثیر مرادهای فکری خود بودند. هر دو به یک نتیجه مشترک رسیدند.سیر قهقرایی جامعه سپس از "انقلاب سفید" خیلی زود آثارش را ظاهر کرد. نزول کشاورزی، مهاجرت روستاییان به شهرها، بازشدن دروازها  به سوی جنبه های مبتذل فرهنگ بیگانه و رشد واسطه گری؛ براساس این تحلیل،شرایط اقتصادی، اکثریت جامعه را تبدیل به دلال وحاشیه نشین غیر مولد کرده بود. هجوم جنبه های مبتذل فرهنگ بیگانه و تعارض ناهمگونی آن با فرهنگ و باورهای سنتی نیز جامعه را دچار تشتت فرهنگی کرده بود. به این ترتیب آدم‏هایی از سنخ علی خوشدست نمونه ای از اکثریت آن جامعه‏ای متشتت و متزلزل و پا در هوای بی هویت بودند و این دسته از فیلمسازان با پرداختن به آنان، کل جامعه رادرنظر داشتند. تنگنا بازتاب تحلیل غالب و مورد پذیزش دوران خودش است. تا پیش از سال 1349 به طور عمده از آواز و ترانه به روی چهره ی آدمها استفاده  می‏شد و شخصیتهای فیلم بودند که با دلیل و بی دلیل به روی فیلم می خواندند. آهنگها اغلب شاد بود و آوازهای غمگین در واقع قرار بود گوینده‏ی حالت و احساس خواننده‏اش باشد یا کار پیش بردن بخشی از داستان فیلم را بر عهده بگیرد. بدعت‏گذار استفاده از صدایی مردانه و خشن به عنوان آواز بر متن فیلمهای تلخ و سیاه باز هم مسعود کیمیایی بود. در رضا موتوری (1349) به مقتضای فضای فیلم وحس و حال شخصیت تیره روز اصلی فیلم، کیمیایی فرهاد را به عنوان خواننده‏ی آواز برای متن فیلم برگزید. فریدون فروغی با صدایی از نوع صدای فرهاد که البته جنس هردو صدا باهم تفاوت داشت در کنار فرهاد پذیرفته شده ترین خواننده ی آن روزگار در این رده بود. امیر نادری در تنگنا به نوع دیگر موسیقی و آواز غمگین فیلمش را با موسیقی ظاهراً شاد و شنگول مرسوم در تقابل قرار می دهد. نخستین باری که صدای خواننده شنیده می‏شود. علی در تاکسی است وروزهای خوش گذشته را به یاد می آورد.آهنگ آرام وغم آلود متن فیلم بر روی تصویر، رقص شاد دختر(خدیجه) و دست زدن اعضای خانواده در تضادی آشکار قرار می گیرد.»

همانطور که اشاره شد این سبک نو یعنی خواندن خواننده بر روی متن فیلم با رضا موتوری مسعود کیمیایی آغاز شد و باید گفت در تنگنا به عنوان یک عنصر ترکیبی با فضای فیلم در جهت تعمیم بخشیدن تلخی و سیاهی زندگی شخصیت رو به ویران علی خوش دست به اثبات رسید. انتخاب خواننده‏ای مانند فریدون فروغی با خصوصیات خاص و منحصر به فرد صدایش برای تنگنا در راستای این دیدگاه بوجود آمد. که نشان دادن تلخی و سیاهی این طبقه از جامعه، می‏تواند اعتراضی باشد بر آسایش و رفاه طبقه‏ی فئودالِ پیرامون حکومت و فریدون فروغی با پیشینه‏ای از آهنگ‏ها و شخصیت اعتراضی بهترین گزینه برای این اعتراض بود.

فریدون فروغی چه از نظر شخصیتی، و چه از نظر ایدئولوژی در زمره‏ی اشخاصی با مختصات خاص قرار می گیرد. او با دریافت عمیق از رنج و بدبختی افراد سطح پایین جامعه و با آگاهی از فضای اختناق آور مبارزه و اعتراض، از حنجره‏اش پایگاهی ساخت برای فریاد دردها و مصیبتهای علی خوشدست ها و پروانه ها در بن بست های تاریک زور وستم. صدای فریدون فروغی روی فیلم تاثیر غریبی دارد. متن تلخ ترانه و بغض غمبار فریدون که در اجرا کاملا قابل لمس است با آن فضای غم گرفته وسراسر بدبختی مرد زخمی تنگنا همه وهمه در هم می آمیزد و یک حس تلخ همراه با هشدار را بر بیننده القا می کند. در کل ترانه با استفاده از استعاره ها وکلمات سمبلیک که با چیره دستی کنار هم ردیف شده اند نمایانگر جامعه ای کابوس زده است که برای آفراد آن جامعه همه چیز در توده ای از جنایت و پستی پنهان است(گورستان اتومبیل ها). اعتقادات ایدئولوژیک و ارزش‏هایی مانند شرافت و عاطفه و فداکاری هیچ جایی ندارد.نوعی نهیلیسم که تلخی وپستی بخشی از انسانها را به حق وبی هیچ تملقی به تصویر می کشد.جامعه ای فردگرا که هرکس در هزار توی دردها خود سر در گریبان است وآسمان ابریش هیچوقت خورشید آرامش را نخواهد دید.

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
بارون از ابرا سبکتر می زنه
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچکس دلمو نمی بره

این فرد گرایی در عبور علی از لایه ی مختلف جامعه و برخورد با آنها خود رانشان می دهد و همین فرد گرایی که در صورتها مختلف سر خوردگی جامعه را منجر می‏شود. جامعه ای که در آن هیچ نشانه ای از وحدت نیست. آرمانها و اهداف فراتر از فرد و دغدغه های فردی نیستند. افراد در این نوع زیستن دچار خویشتن پرستی (اگوئیسم) می‏شوند که به مرور در رسوب زمان به دست فراموشی سپرده می شود یا مانند علی خوشدست یا حسن در اثر یک حادثه در خون خویش دست و پا می‏زند. این در خود فرورفتگی ودر بند خویش بودن افراد یک جامعه آنها را از اصل هدف زیستن دور می‏کند. و دیگر آنان را با آرمان و مکتب و اعتقاد کاری نیست. این وضعیت فردی در چند سطر از ترانه به اوضاع سیاسی حاکم بر جامعه تعمیم داده می‏شود که البته قرارگرفتن استعاره هایی مانند گرگ بیابون، گله‏ی بره‏هامون و ماهی از پاشوره بیرون افتاده، به انتقادی تند از وضعیت سیاسی جامعه می‏پردازد. فرم اجرای این چند سطر چنان قوی و همراه با فریادی از عمق جان خواننده است که سرخی شعله های اعتراض را به خوبی می توان در حجم وسیع صدای فریدون فروغی حس کرد. شاید اغراق نباشد که بگوییم تنگنا را هیچ خواننده ای به استواری و یبایی فریدون نمی‏توانست اجرا کند.

آری تنگنا با صدای فریدون فروغی اعتراضی دیگریست به ماهی هایی که از پاشوره بیرون افتاده اند و چنگال اهریمنی‏ِ گرگانی بی‏رحم، هستی شان را تهدید می‏کند.

شومی حادثه آنجاست که دریاهم دیگر حریم امنی برای زیستن ماهی ها نیست.

10 اسفند 1386

اگر قرار است بخندیم

به من هم بخند!

 

سه سال پیش، لابه لای کارهای متنوعی که تحت عنوان مجموعه موسیقی زیرزمینی دست به دست می گشت، قطعه  بگو بگو با یک بار شنیدن، تفاوتش را با سایر قطعه ها نشان می داد. بعدتر در فیلم مستندی که درباره همین نوع موسیقی ساخته شد، جوانی با چهره خراسانی درباره خودش و حال و هوای کارهایش حرف زد. تقریبا از اوایل زمستان امسال، کم کم با رشدی تصاعدی  روی هارد یا mp3 پلیرهای خیلی ها قطعه هایی را می شد شنید که ملغمه ای از آواز و موسیقی سنتی و ریتم ها و سبک های راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خالتور و... بود و در عین حال هیچ کدام از آن ها نبود. در جشنواره فیلم فجر، آن هایی که فیلم تهران انار ندارد را دیدند، برایشان ترانه جبر جغرافیایی و خواننده اش که در تیتراژ پایان فیلم آمده بود،  آشنا بود. کمی قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابدینی به هلند، برای شرکت در جشنواره هنری هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سی و یک سالگی نامجو مانده بود که در خانه یکی از رفقایش سراغش رفتیم. محسن نامجو که خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، کارهایی که نشنیده بودیم را برایمان گذاشت و در حالی که نگران سرد شدن چایی مان بود، درباره موسیقی و کارهایش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، کار موسیقی را از دوازده سالگی با آواز و سولفژ و نت خوانی شروع کرده، استاد ردیفش فریدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول می شود و یک سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسیقی می رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصی انتخاب کرده و هارمونی، فرم و آنالیز و کنترپوان را پیش استادانی چون خسرو مولا نا، آذین موحد و علیرضا مشایخی یاد می گیرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف می دهد.

آقای نامجو چرا از دانشگاه انصراف دادید؟
وقتی رفتم دانشگاه، می خواستم تغییراتی توی موسیقی ایرانی انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازی یا حتی به گروه نوازی اعتقاد نداشتند. حتی یک گروه هم توی دانشکده تشکیل نمی شد یا اجازه اش را به دانشجوها نمی دادند. معتقد بودند که دانشجو باید تلمذ کند و رابطه دانشجو و استاد، مرید و مرادی باشد. به خصوص داریوش طلایی و مجید کیانی روی این نظر تاکید داشتند. آن ها می گفتند موسیقی ایرانی، بداهه نوازی خلاقه برای خود ردیف است. می گفتند دونوازی است. گروه اصلا وجود نداشت و طبیعی بود این با سلیقه من جور درنمی آمد.


بعدش رفتید سربازی؟
نه، یک مدتی دستیار استاد محمدرضا درویشی بودم. توی یکی دو تا فیلم، مثل تخته سیاه سمیرا مخملباف، نوازندگی کردم و یک تکه هایی خواندم. تازه وارد دنیای حرفه ای شده بودم. سال 79 بود که رفتم سربازی. آن جا دوره استراحت ذهنی من بود و با موسیقی راک و بلوز  آشنا شدم.


رفقای سربازی؟ قبلا هم باهاشان آشنا بودید؟
نه، توی خدمت آشنا شدیم، یعنی همشهری هام بودند. بعد از خدمت که برگشتم، با هم بودیم. یک گروه راک تشکیل دادیم به اسم گروه ماد . کنسرت دادیم و کلا وارد تجربه کاری شدیم.


یعنی این اتفاق توی دانشگاه نیفتاد و توی سربازی افتاد؟
دقیقا. دانشجوهای موسیقی خیلی پرت اند و خیلی در این مورد بی سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز می زند ولی تابه حال یک قطعه از اریک کلاپتون نشنیده.


جنس تجربه های گروهتان چه جوری بود؟
یکی از تجربه هایی که با دوستم عبدی بهروان فر - که گیتاریست ترنج و چند قطعه دیگر است - داشتیم، این بود که من سه تارم را پیک آپ به اش وصل کردم و زدم. ساعت ها با عبدی ساز می زدیم؛ او گیتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت می دیدیم که او دارد با گیتار، سبک خراسانی می زند و من با سه تار بلوز می زنم. این جابه جایی عملا اتفاق افتاد.کم کم به این نتیجه رسیدیم که گام موسیقی خراسانی، قوچانی یا قشقایی یا ترکمنی با گام بلوز عین هم هستند. کافی است از دو، رِ، می، فا، رِ را حذف کنی تا بشود بلوز. این مقوله ای بود که به ذهن هر کسی می توانست برسد. این همه دارند سه تار می زنند ولی کسی این را نفهمیده بود.


تلفیقی بودن کارها صرفا به خاطر این تجربه بود؟
من فکر می کنم تلفیق، اپیدمی زمانه ما شده. یعنی هر موزیسینی برای این که بتواند به روز باشد باید تلفیق انجام بدهد. ولی در تلفیق نباید فقط ابزار یا سازها تلفیق بشوند، می شود با یک سه تار تک هم به این نتیجه رسید.


تجربه ای که ما توی بحث تلفیق موسیقی آن طرفی با کلام این طرفی داشتیم، تجربه گروه اوهام است. کار شما چه فرق هایی با کار آن گروه دارد؟
ببینید، من برای اوهام احترام قائلم که توانست این تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نکته این جاست که خواننده های این گروه یا گروه های مشابه، تسلط کافی به موسیقی ایرانی ندارند. آن ها خیلی جلوتر از زمان خودشان بودند و ایده های خوبی داشتند. ولی آواز ایرانی را بلد نبودند و نتوانستند کار را کامل انجام بدهند. من مدیون دانستن آواز ایرانی هستم.


اصلا تلفیق، اسم مناسبی است برای کاری که می کنی؟ چون مثلا گروه آکسیوم آو چویس را هم می شود گفت کار تلفیقی می کنند.
یک جور ایرانیزه کردن کار است. ربع پرده ها را که اضافه کنی، کار ایرانی می شود.


یعنی کارهایت ایرانی هستند؟
می خواهم ایرانی فرض بشوند. یک بار اتفاقی با مدیر برنامه هایم، آقای فراستی را سوار کردیم. من جلو بودم و ایشان من را نمی دید. ایشان یک مثالی زد از یک سی دی که تازه گل کرده و گفت این سی دی را که شنیدم، به بهمن قبادی گفتم این جوان، موسیقی خراسانی را آورده، راک را هم آورده، ولی وقتی می شنوم به ایرانی بودنم افتخار می کنم؛ چرا که موسیقی ایرانی توی پرچم او هست ولی راک زیر آن قرار گرفته؛ کاری که تو برعکس اش را انجام می دهی.

محسن نامجو امسال به عنوان یکی از نمایندگان ایران به هلند رفت و در جشنواره هنری هات اسپات ساز زد و خواند


همین. سؤالی که برای آدم پیش می آید، این است که کارهای شما از جنس موسیقی سنتی است؟ ادامه موسیقی سنتی است؟ یا این که از دل موسیقی سنتی ما یکی دارد با موسیقی آن طرف دیالوگ برقرار می کند؟
فکر می کنم سومی باشد. من خودم دوست دارم این طوری باشد.من اگر موسیقی سنتی و راک را برایم بگذارند، قطعا موسیقی سنتی را انتخاب می کنم. کاری به وطن پرستی و این حرف ها ندارم. به طور کلی سلیقه من- با این که مارک نافلر را با تمام یاخته هایم حس می کنم و درگیرم می کند- کماکان موسیقی ای است که می تواند مو به تنم سیخ کند؛ یعنی بیداد شجریان است. نمی توانم این واقعیت را کتمان کنم که به موسیقی ایرانی خیلی وابسته ام ولی این شیطنت را نمی توانم ازش دست بردارم؛ یعنی هرطور که بتوانم با این موسیقی، شوخی و شیطنت می کنم. نمی توانم موسیقی ایرانی را دربست قبول کنم. موسیقی ایرانی یک دریاست که ته اش پر از مروارید است. ولی موزیسین های ما یا تنبل اند یا غواصان خوبی نیستند!

برخورد شما با شعر فارسی هم متفاوت است. در زمینه شعر چقدر کار کرده اید؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زبانی یا شعر تبیینی که رضا براهنی بنیانگذارش بود. تحقیق کردم دیدم که توی دهه 40 قبلا با اسم شعر دیگر یا شعر حجم، این تجربیات انجام شده که در دهه هفتاد با براهنی گل کرد. با چندتایی از بچه های دهه هفتادی هم رفیق بودم و بقیه را هم دورادور می شناختم. آن موقع متوجه شدم که موسیقی ایرانی اساسا ارتباطش با شعر فارسی چطور است.


به چه نتیجه هایی رسیدید؟
استفاده معمول، یک طرفه است. انگار در آواز سنتی ها قرار است معنی شعر نقل شود. مثلا شجریان از حیث معنایی چیزی به مفهوم غزل حافظ اضافه نمی کند، صرفا تدوین می کند و ارائه می دهد. در اصل کسی که از آواز شجریان لذت می برد، دارد از غزل حافظ و معنی اش لذت می برد.

روی برخورد موسیقی سنتی ما با شعر نو هم حتما کار کرده اید؟
آن روزها با محمدرضا درویشی مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ایشان صادقانه اعتراف کرد که تجربه اش روی شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. یا هوشنگ کامکار هم معتقد است که تجربه اش روی شعر سهراب سپهری در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار کند.

فکر می کنید چرا تجربه های موفقی نبودند؟
ببینید، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بین موسیقی و شعر ایرانی؛ یکی ارتباط معنایی یا مضمونی است و یکی ارتباط فرمال. به لحاظ معنایی، بین شعر نو و موسیقی سنتی نمی تواند ارتباطی شکل بگیرد. چون معنی ای که در شعر نو، بعد از شعر نیما وجود دارد، به زندگی انسان معاصر مربوط است و گوشه کرشمه و شور نمی تواند بیانش کند. یا مفاهیمی مثل آزادی و برابری که شاملو توی شعرش آورده را نمی شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس باید بیاییم به ارتباط ساختاری و فرمال فکر کنیم و بین هر سه نوع شعر کلاسیک، نو و زبان شناختی با موسیقی ایرانی، ارتباط فرمال برقرار کنیم. همین دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روی چه شعرهایی کار کردید؟
یکی روی شعر ناصر خسرو بود. ریتم هایی که توی سبک خراسانی داریم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدی، خیلی انتزاعی تر و گنگ تر و عجیب تر است نسبت به ریتم های بعدی. روی شعر نو هم همین طور. آمدیم روی شعر سهراب سپهری که اصلا فکر نمی کردیم بشود رویش آهنگ گذاشت، یک ریتم قشقایی گذاشتیم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به این نتیجه رسیدیم که این رابطه ساختاری و فارغ از معنی را با هر شعر نوی جدید و زبان شناختی هم می شود برقرار کرد. دیگر انبوهی از قطعه ها ساخته شد که اسمش را گذاشتیم قطعه های ریتمیک یا آوایی.

بعضی می گویند کاری که شما دارید با شعر کلاسیک می کنید، یک جور هجو این شعرهاست.
یکی، دو توضیح متفاوت می شود به این قضیه داد: یکی این که در بعضی کارها مثلا کار دل می رود ، به این خاطر این طور خوانده می شود که کلام فارسی دارد روی گام بلوز خوانده می شود. روی این حساب هم خواننده سعی می کند که توی آن وجوه آوایی که دارد از حنجره اش خارج می شود، نزدیک شود به برخوردی که گام بلوز با کلام انگلیسی می کند. قصد هیچ توهینی به مضمون حافظ نیست. بحث دیگر هم این است که اتفاقا این برخورد فرمی ، تأثیرپذیری زیادی می آورد و روکردن شعر حافظ به شکل های دیگر است.

توی قطعه تلخی نکند شیرین ذقنم ، واقعا این اتفاق افتاده است؟
شکلوفسکی که یک نظریه پرداز فرمالیست است می گوید: با داشتن تجربه های ما توی فرمالیسم، یک شاعر، چند صد سال پیش در ایران توانسته کلام را به رقص دربیاورد و رستاخیزی در شعر به وجود آورده. وقتی مولوی می گوید: ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هی هی و من هوهو و یا می گوید: چون دل جانا بنشین بنشین، چون جان بی جا بنشین بنشین / عمری گشتی همچون کشتی، اندر دریا بنشین بنشین ، هیچ شاعری تا این حد نتوانسته ریتم را وارد کلام کند. ولی وقتی کسی مثل شهرام ناظری، سراغ مولوی می رود با یک آواز کشدار، ریتم را از شعر می گیرد و همه اش استفاده آوازی می کند. اما تعبیری که من از زبان خیلی از آدم های معمولی شنیدم، این است که مولوی را نباید خواند، باید عربده زد. من خیلی غزل تلخی نکند را دوست داشتم و تا کار گروه دی پارتد که یک گروه راک دهه هفتادی است را شنیدم، دیدم دقیقا با این شعر همخوان است. آن چیزی که آن ها دارند با گیتار فاز می خوانند، عینا می خورد به بحر عروضی ای که مولوی دارد.کلا این کار به نظر من، جانبداری است از شعر کلاسیک، نه توهین یا برخورد یا چیزی دیگر. تقابلی هم اگر باشد با برخوردهای معمولی است که با این اشعار شده، نه خود آن اشعار. این اشعار در خیلی از جهات از این برخوردها امروزی تر و مدرن ترند.

ولی نمی شود منکر طنز توی کارهای شما شد. این طنز ریشه اش کجاست؟
یکی این که دلیل موسیقایی دارد و من نمی توانم انکارش کنم و یکی اش هم واکنش خود آدم است نسبت به وضعیت بیرون. کلا طنز یکی از شاخصه های زمانه ماست. ما خیلی وجوه خنده دار و طنزآمیز می بینیم توی زندگی مان. ممکن است یکی، دو ساعت توی خیابان قدم بزنی و کنار یک ماکسیما یک درشکه ببینی. این وجه تناقض، توی هیچ کشور دیگری نیست. مراد فرهادپور توی مقدمه کتاب بکت ، یک جایی می گوید: خیلی وقت ها واژه هایی که فرهنگستان ادب فارسی می سازد از واژه هایی که توی برنامه های طنز برای مسخره کردن این واژه سازی ساخته می شود، طنزآمیزترند. من این موسیقی را یک جور واکنش و حتی ادای دین می دانم به این وضعیت.

دلیل موسیقایی اش چیست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسیقایی این کارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاویل و تفسیری که من ازش یاد گرفته ام، این است که یک برخورد طنزآمیز و یک خنده رندانه است به دنیا. شما وقتی زندگی خیلی از این نوازنده های بلوز را نگاه می کنی، می بینی همیشه سازش و زندگی اش و کافه و کنار خیابان بودن و روی کارتن خوابیدنش با هم یکی بوده اند. این موسیقی انگار مال دل آن قضیه است، نه یک فضای بزرگ و یک سالن اپرا و یک محیط فرهنگی شیک.

خب، سؤال این جاست که اصلا موسیقی بلوز چه ربطی به فرهنگ ما دارد؟
ببینید، گفتم برایتان به لحاظ فرمی با کمی جابه جایی، بلوز شبیه موسیقی ما می شود. یک نکته دیگر هم این است که موسیقی شهری ما با موسیقی شهری آن ها خیلی فرق دارد ولی موسیقی دهات آن ها که همان بلوز باشد، شبیه موسیقی دهات ماست.

سبک زندگی خواننده های محلی ما هم مثل خواننده های بلوز است؟
اگر بخواهیم قیاس کنیم، درست مثل قیاس استاد شجریان است با علی غلامرضایی آلماجوقی که توی روستای آلماجوق قوچان زندگی می کند. اصلا یک زمین کشاورزی هم از خودش ندارد. یک کارگر است و دارد روی زمین کار می کند. دست هایش کاملا پینه بسته است و آدم احساس می کند با آن دست ها حتی یک کار معمولی هم نمی تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولی وقتی این آدم می نشیند دو تار می زند، می بینی که حسین علیزاده هم به گردش نمی رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاک های انگور و بیل زدنش روی زمین، همه و همه جزو زندگی اش هستند. حالا مقایسه کنید با کنسرتی که فلان استاد موسیقی توی تالار وحدت با یک بلیت گران، با تماشاچی های شیک و کلا یک سیستم فرهنگی خیلی رسمی که انگار با زندگی واقعی خیلی فاصله دارد، برگزار می کند. یک جور ویترین است انگار. این نوازنده های دهاتی با آن نوازنده بلوز خیلی نزدیک ترند.

خود شما چی؟
طنز جزو روحیات من هست ولی زندگی خود آدم در خیلی از لحظات دست خودش نیست که انتخاب کند، مثلا آن جور زندگی کنی یا این جور. خیلی وقت ها هم ممکن است من توی موقعیتی قرار بگیرم که مثل آن آدم های شیک، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان کنسرت را ببینم. ممکن است در ذهنم مدل محلی را بیشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگی امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومی هم ندارد آدمی که دارد توی یک کلانشهر زندگی می کند، سعی کند توی زندگی اش هم حتما مثل آن آلماجوقی که مثال زدم باشد. ولی آدم توی موسیقی و کار عملی می تواند سلیقه اش را اعمال کند.

یک نکته دیگر درباره این طنز؛ یک جاهایی مثلا توی تحریر کم می آوری و یا با صدایت بازی می کنی. این چی؟ این مسخره کردن نیست؟
ما اصلا خواننده سنتی نداریم که دو اکتاو تحریر بزند. بعضی از تحریرهای من از دو اکتاو هم بالا می زند و سه اکتاو می شود. ولی به جای این که بخواهم خودی نشان بدهم و منم زدن هنری باشد، همان تحریر، آخرش به یک شکلی طنز می شود. یعنی خواننده، آخر تحریر را ول می کند، می رود یک جای دیگر. به مخاطب می گوید اگر قرار است ما بخندیم، به خود من هم بخند. خود کاری هم که من دارم می کنم، چندان جدی نیست. یعنی خود من هم مثل همه آن چیزهایی که دارم توی کار مسخره می کنم، مسخره  ام. این جور نگاه را خیلی می پسندم که تحریر به جای این که تبدیل شود به یک ملودی خیلی شیک هنری، یک جور راه نشان دادن همین طنز باشد. بگذار مخاطب بگوید کم آورد، خراب کرد، چه اشکالی دارد؟

شما آشنایی مداوم و نزدیک هم با نوازنده های محلی داشته اید؟
توی سربازی یک فرصت چند ماهه پیش آمد که من و یکی از دوست هایم هر هفته جمعه ها می رفتیم قوچان، منزل حاج قربان سلیمانی. توی همان سفرها سر راه رفتیم منزل آلماجوقی. خب، جلوی حاج قربان آدم هیچ وقت جرات نمی کند دست به ساز بزند. صرفا بسته به این که آن پیرمرد حال داشت یا نداشت، می زد و می خواند. آن ها رسمشان این است که برای مهمانی که از در خانه شان وارد می شود، مثل این که چای می برند، تار هم می زنند و طبعا ایشان هم لطف کرد و توی آن جلسات که می رفتم، ساز می زد و من خیلی از مقام های خراسانی را این طوری حفظ کردم.

استقبال هلندی ها از کارتان چطور بود؟
عجیب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ایرانی و هلندی بودند که برخوردها مشترک بود. خوبی کار این بود که توانستیم شعرها را ترجمه کنیم. بعضی وقت ها که ترجمه انگلیسی را می خواندم، دست می زدند، استقبال می کردند. جالب بود.

با شعر حال می کردند یا با آواز؟
به این دوست هلندی ما که آن جا برنامه را تنظیم می کرد، گفته بودند ما نمی فهمیم این چی می گوید، ولی احساس می کنیم که با شعر فارسی شیطنت کرده. جالب بود که گرفته بودند این موضوع را. تصمیم دارم یک سری کار با مضمون انگلیسی بکنم.

یعنی چطوری؟
یعنی آواز ایرانی باشد و کلام انگلیسی. خلاف تجربه اوهام؛ ملودی ایرانی، کلام غربی. شعرها هم عجیب تر انتخاب شده اند، شعرهای شاعرانی مثل ادگار آلن پو و تی. اس.الیوت که می خواهم روی آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.

نوازنده خراسانی وقتی می رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلی است. لباس محسن نامجو وقتی می رود آن طرف، چه شکلی است؟
اتفاقا یک ایده داشتم که شلوار جین را با لباس خراسانی تلفیق بکنم. ولی خب، این کار را نکردم. فکر می کنم باید یک چیزی توی این مایه ها باشد.

توی قطعه ها اجرای دراماتیک زیاد دیده می شود. انگار خواننده دارد با صدایش بازیگری می کند. مثلا توی قطعه حضرت علی(ع)، انگار شعر مولوی دارد نقالی می شود یا توی قطعه ای کاش ، کاملا اجرا داریم.
کلا شاید آن دو ترمی که تئاتر خواندم، توی شکل و ارائه کارها تأثیر گذاشته. توی قطعه ای کاش ، خواننده فقط خوانندگی نمی کند و انگار دارد دیالوگ تئاتری می گوید و این دیگر از مقوله ارائه نت و آواز نیست.

در قطعه، واوا لیلی هم ناله و سر و صدا و حتی افکت زیاد هست.
این سر و صداها با شنیدن این ملودی افغانی توی ذهن من بود؛ سر و صدایی که ناخودآگاه، تصویر یک جور تیرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهایی که دادم، درست مثل جلوه های ویژه ای بود که توی فیلم ها می بینم. آن ناله ها هم برای خود من یک جور تقلید ناله های زن افغانی بود که یک عزیزی را از دست داده. از طرفی ناله عاشقانه هم هست، چون واوا لیلی دارد اسم یک معشوق را صدا می زند.

عکس پوستر فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

در فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین ، نقش پستچی را داشتید؟ چطوری شد که توی این فیلم بازی کردید؟
توی رودربایستی قرار گرفتم. به خاطر این که از یک سال قبل که سامان سالور داشت فیلم نامه را می نوشت، هی می گفت من این را دارم برای تو می نویسم. من هم نتوانستم بگویم نه.

خوب بازی کردید؟
حقیقت، من فرق بازی خوب و بد را همان موقع هم نمی فهمیدم. الان هم نمی فهمم. آن جایی که کات می دادند و سامان می آمد من را می بوسید، فکر می کردم حتما خوب بازی کرده ام.

کلا پیگیر فیلم و سینما هستید؟
توی دبیرستان، سینما به اندازه موسیقی برایم مهم بود. مجله فیلم می خواندم، پیگیر بودم، فیلم می دیدم، ولی الان در حد یک علاقه مندی است که دوست دارم مرتب فیلم ببینم.
آقای نامجو! مخاطب چقدر برایت مهم است؟ فقط به یک قشر خاص فکر می کنی؟
من بازتاب ها را که دیدم، فکر می کنم به چیزی که می خواستم رسیده ام. دوست داشتم قشر روشنفکری که موسیقی ایرانی را گوش نمی دادند، این نوع موسیقی را گوش بدهند. یعنی دوست داشته باشند و با موسیقی ایرانی آشتی کنند که دقیقا به همان قشر برخوردم. طرف می گفت تا حالا شجریان گوش نداده ولی با این کارها سه تار دشتی را گوش کرده.

شهرت چی؟ برایتان مهم است؟
کلا برایم خیلی ایده آل است که قطعات، هر چه بیشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خیلی از جوان ها که بنیامین و آرش گوش می دهند، دل می رود را هم گوش بدهند. چند وقت پیش، یک فیلم بود توی موبایل دایی ام از یک مهمانی که جبر جغرافیایی را گذاشته بودند و باهاش می‌رقصیدند، خیلی خوشحال‌کننده بود. 

پس پاپ شدن را دوست دارید؟
موسیقی ای که من تولید می کنم واقعا پاپ به حساب نمی آید، مال قشر خاص است. ولی کلا موسیقی پاپ را دوست دارم؛ موسیقی ای که باعث ایجاد شور و شعف و پارتی می شود را می پسندم. نگاه من از دوره سربازی به بعد، تغییر پیدا کرد نسبت به موسیقی پاپ.

به خاطر آشنایی با موسیقی غربی؟
نه، فقط این نبود. یک دوره ای یک سری کتاب خواندم توی این مقوله از میخائیل باختین و والتر بنیامین. اسم کتاب باختین، سودای مکالمه، خنده و آزادی بود که در آن خیلی به مقوله سیرک و کارناوال توجه کرده بود، بررسی تئوریک کرده بود و این باعث شد که این مقوله برای من جذاب بشود. به این نتیجه رسیدم که ما اگر موسیقی پاپ نداشتیم و وارداتی بوده، به این خاطر است که اسطوره پاپ نداشتیم. یونانی های باستان دیونیوسوس را داشته اند که خدای شادی جمعی است. ما این را نداریم. سوگواری جمعی داریم، ولی برای شادی جمعی چیزی نداریم. یا این که داشته ایم و بعد قطع شده. موسیقی پاپی که ما داریم، صرفا یک تقلید فرمی و موسیقایی است و فرهنگ پاپ، پشتش نیست؛ یعنی عصار می خواند، اعتمادی می خواند و همه می نشینند، گوش می دهند و نگاه می کنند، انگار شجریان دارد می خواند. در صورتی که باید در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطی شوند و حتی یک فضای مشترک به وجود آید و باهاش هم صدا شوند. ایده آل من، این است.

فکر نمی کنید این پاپ شدن یا شهرت، باعث بشود که طبق سلیقة عمومی کار کنید و آن حالت تجربه های شخصی از کارهایتان گرفته شود؟
چیزی که از معروف شدن برایم مهم تر است، ثبات اقتصادی است. ولی نمی خواهم بلایی که سر علیرضا افتخاری آمد، سر من هم بیاید؛ آدمی که آواز ایرانی را خیلی خوب می خواند و یکی از امیدهای آواز ایرانی بود، اما چند تا کار ریتمیک و نیمه پاپ خواند و هی تماشاچی بیشتر لذت برد و هی فروش بالا رفت و باعث شد که اصلا سبک و سیاق این آدم تغییر کند. همیشه دوست دارم آن اورجینال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واکنشی که می خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.

کارها چطوری پخش شد؟
این چیزی است که من هم نمی دانم. یعنی تا عید 85 آمار داشتم که سی دی کارها به کی ها داده شده. کارها توی استودیو بود ولی پخش نشده بود. ولی مشخص است که یک کانال نبوده و هر کس از طریقی، کارها به  دستش رسیده. همین قدر می دانم که قضیه مربوط به امسال است.

یعنی تا حالا بابت این کارها هیچ چیز دست شما را نگرفته؟
نه.

شما کلا چند تا آلبوم ضبط شده دارید؟
پنج تا که کارهای دوتا از آلبوم ها پخش شده.

توی این مدت پیش آمده جایی بروید که کسی کارهای شما را گوش بدهد؟
یک بار توی ماشین، یک نفر داشت ترنج را گوش می داد. به اش گفتم چی داری گوش می دهی؟ یک جوری برخورد کرد که انگار من مزاحم موسیقی گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطی فضایش بشوم. آخر کار می خواستم پیاده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفی  کنم. می خواستم بگویم مواظب باش پخش نشود. بعد،  کارت شناسایی ام را نشان دادم تا باور کرد و با هم روبوسی کردیم. پارسال هم توی یک مهمانی، یکی از دوستان دانشکده ازدواج کرده بود، من را به خانمش معرفی کرد و گفت: این دوست ما سه تار می زند. خانمش گفت: آها، راستی گفتی سه تار، یک کاری شنیده ام با سه تار که خیلی کار عجیب غریبی است. دوستم گفت: خب، آن به جای خود، ولی این دوست ما هم خوب سه تار می زند. همین طور بحث ادامه داشت تا این که دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چیه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، یخ کنی، همین است دیگر!


خود قطعه ترنج چه جوری شکل گرفت؟ اصلا این ترکیب شعرخواجو با حافظ چطور پیش آمد؟
خیلی عجله ای بود، یعنی صبحی که می خواست کار ضبط شود، شعر نداشتم. می  دانستم چه جور فرمی می خواهم. نگاه کردم توی کتاب خواجو، دو سه بیت از شعر ترنج، خیلی بار ادبی و سطح بالایی داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخوانی استفاده کنم.

چقدر طول کشید آلبوم ترنج مجوز بگیرد؟
دو سال.

قطعه بخت سرکش ، توی کدام آلبوم است؟
توی هیچ آلبومی نیست. یک قطعه شخصی بود که برای دل خودم ضبط اش کردم. برای هیچ تهیه کننده ای ساخته نشده. کاملا یک وقت آزاد داشتیم توی استودیو. سازش را، همه اش را خودم زدم. یک مقدار کمی گیتار دارد و بیشترش هم خطوط آوازی است. زمانش هم برمی گردد به سال 83، برای یک شخص حقیقی بود و دلی. شاید به همین خاطر هم خیلی مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلی اش هم چشمی و صد نم است.


توی کل قطعه ها کدام را خودتان انتخاب می کنید؟
طبق تجربه ای که داشتم، همه بیشتر ترنج را پسندیدند ولی خود من قطعه  ای کاش را می پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمی و صد نم.


چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصی و خصوصی ای است که از کار دارم؛ آن لحظه ای که کار ساخته شده،  اصطلاحا اسمش را می گذاریم لحظات متراکم. یعنی یک جور لحظه موکد است. آدم نسبت به اش یک خاطره خاص دارد.


انتخابت توی موسیقی ایرانی چیست؟
الان که هیچ کدام حقیقتش. ولی تو سال های نوجوانی، شجریان که هیچی، استاد است، اما غیر از آن آهنگسازی های علیزاده را خیلی دوست داشتم. مشکاتیان را توی بیست سالگی اش می پرستیدم. البته زمانی که او بیست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولی منظورم کارهای آن دوره اش است؛ کاستی مثل چاووش که در حد شاهکار است واقعا. ولی همه آن آدم ها از نظر ذهنی پسرفت کردند. یا مثلا علیزاده کجا در حد نینوا دیگر کار ساخت؟ اما، الان بیشتر موسیقی های مورد علاقه ام، موسیقی های خارجی است؛  مارک نافلر، جیم موریسن، باب دیلن که مثل شجریان استاد است که اصلا حرفی رویش نیست و یک سری از همین کارهای تلفیقی.


کلا خورة موسیقی هستی؟
این طوری که مدام گوش بدهم نه. شاید راجع به فیلم این حرص بیشتر باشد تا موسیقی. حقیقت، علتی که زیاد موسیقی گوش نمی دهم، رعایت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زیاد هدفون نمی گذارم، چون عمر گوش را کم می کند.


توی جوان ها چی؟
گروه هیچ کس را، جدیدا چند تا از کارهاشان را شنیده ام. رپ ایرانی تولید می کنند. البته، فقط کلامشان ایرانی است. بد نیستند، اما هیچ کدام ایده آل نیستند. حقیقت، توی ایران ما هیچ چیز قابل عرضه ای نداریم.


چند تا کار از شماست که کاملا یک کار سنتی صرف به حساب می آید. آدم احساس می کند دوباره برگشته ای به همان حال و هوای معمول موسیقی سنتی.
حقیقتش این است که بعضی ملودی ها سال ها با آدم می ماند، دوستشان داری و می خواهی یک زمانی اجرایش کنی. این کارها هم جزو آن دسته اند.

یک نمای دیگر از فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین


فکر می کنی محسن نامجو تا چند سال دیگر چطور بخواند؟
حقیقت، نمی دانم. چون خیلی از همین علاقه های شخصی من، همین ملودی های قدیمی است که از بچگی شنیده ام و خیلی ازش لذت برده  ام. مثلا یکی دو تا ملودی پاپ هست که توی یک مقطعی با روح من بازی کرده و همیشه آرزوی خواندنش را داشتم. یکی دو سال دیگر اگر فرصتی بشود آن ها را هم ضبط می کنم. ولی این یک مسیر خاص نیست. دوست دارم تجربه کنم. کلا بعضی وقت ها فکر می کنم به شکل رندانه ای کلیدی پیدا کرده ام و هر وقت بخواهم می توانم بردارم و در صندوق را باز کنم. از طرفی سعی می کنم کم فروشی نکنم، یعنی واقعا جوری باشد که قطعه هم قابل توضیح و ارائه باشد و تکراری نباشد. انگیزه دیگر، مضمون است. وقتی یک شعر جدید به ذهن من برسد، تحت تأثیر شعر، ملودی می سازم. یک راه جدید برای ملودی ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفی است. مثل قطعه مرغ شیدا که اصلش مال دیوید بووی بود و بعد نیروانا آن را خوانده یا قطعه لیلای کلاپتون را بیایم فواصل گامی اش را،  ربع پرده ها را تغییر بدهم و ایرانیزه اش کنم.


کنسرت چی؟ برنامه ای برای کنسرت ندارید؟
چرا، قرار است تهیه کننده، یک سالن رسمی با مجوز بگیرند. با چند تا نوازنده هم یک صحبت هایی کرده ام. نوازنده های گیتار بیس و درام که از بهترین ها هستند و خوشبختانه همه  شان موافقت کرده اند.


لیسانس تان آخرش چی شد؟
اگر پیگیر کارهای آموزشی می شدم، درست می شد. اما تکلیفم را خیلی وقت پیش با این قضیه روشن کرده ام و هیچ علاقه ای ندارم که توی دانشکدة هنرهای زیبا درس بخوانم. ترجیح می دهم فضاهای جدید را تجربه کنم؛ مثلا بروم توی آکادمی جاز چیز یاد بگیرم یا حتی مطالعات تئوریک موسیقی مثل جامعه شناسی موسیقی یا زیبایی شناسی موسیقی داشته باشم. دغدغه کارهای تحقیقاتی هم دارم که تا آدم نرود توی محیط آکادمیک نمی شود.

3 اسفند 1386

وای به این قوم ظالمین که سنگی برای او نگذاشتند ...

شکستن قبر یک مرده کاری نداره، این افراد اگر قادرند بیان یاد و خاطره فروغی رو از قلب مردم پاک کنند.

میخوانه اگر ساقی صاحب نظری داشت - میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت...

بازگشت
را چگونه باید نوشت
که سکوتی سنگین عاقبت اورادرهم شکست
فریدون فروغی ،چهارمین وآخرین فرزند خانواده ی فروغی در تاریخ 9/11/1329 درتهران متولد شد.
اودرزمینه ی موسیقی هنرمند کاملی ست .زیرا علاوه بر خوانندگی ،در نواختن گیتار،پیانو وارگ مهارت خاصی داشته است وبه کار آهنگسازی وترانه نیز می پرداخته است.
اوتنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهای (پروانه،عفت وفروغ ) داشت که هم اکنون در قید حیات می باشند.
فتح الله فروغی ، کارمنداداره ی دخانیات بود،که در تنهایی خود به سرودن شعرونواختن تارمی پرداخت واز مالکان بزرگ روستای نراق ـ مابین قم وکاشان ـ به شمار می آمد.
فریدون فروغی ،در سال 1335 ودر شش سالگی ،تحصیل را آغازکردوعاقبت درسال 1347 مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت وپس از آن دیگرتحصیل رارهاکرد.
فریدون فروغی ،موسیقی را بدون داشتن استاد ویا معلم فرا می گیردوباتوجه به کارهای راک ومخصوصا (ری چارلز) به تمرین ویادگیری می پردازد.
درسن 16 سالگی ،باهمراه ساختن گروهی نوازنده باخودموسیقی را به صورت جدی شروع می کند ودر مکان های مختلف به اجرای ترانه ها وآهنگ های روز فرنگی وبه خصوص موسیقی (بلوزغربی) می پردازدوتاسن 18 سالگی کارخودرا به همین صورت ادامه می دهد
در همین ایام عشق ودلدادگی اورا گرفتار می کند،اما در ناباوری کامل ،پس ازمدتی متوجه غیبت عشق خود می شودوقلب گرفتار او در تب وتاب عشق می سوزد وفریدون جوان ،مدتی دست از موسیقی می کشد.
پس ازمدت کوتاهی کناره گیری ،درسال 1348 صاحب کاباره ی کازبا،ازفریدون وهمراهانش دعوت به شروع فعالیت در شیراز وکاباره ی خودمی کندوفریدون نیزبه خارتسکین قلب مجروح خوداین دعوت را می پذیردوبه شیراز می روندورونق کاردرشیراز باعث ماندگاری گروه درآنجا می شود.
درسال 1350،خسروهریتاش ،کارگردان فیلم (آدمک) درتلاش برای پیدا کردن خواننده ای تازه نفس بود که فریدون فروغی توسط دوستی مشترک به او معرفی می گردد و بایک بار زمزمه ی ترانه خسروهریتاش متوجه می شود که شخصی را که به دنبالش بوده ، یافته است وترانه ی آدمک وپروانه ی من توسط فروغی اجرا می شود و چندی بعد این ترانه در صفحات 45دور ،درصفحه فروشی های معروفی چون (آل کوردوبس ، پاپ ،دیسکو،بتهوون وپارس )عرضه می گردد،این دوترانه گل می کندوبرسرزبان ها می افتد.
بعدازگذشت مدتی (فرشیدرمزی) کارگردان برنامه ی شوی تلویزیونی (شش وهشت) بافریدون فروغی قرارداد می بنددوفروغی درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خوانی ،آثارری چارلز را کنارگذاشته وکارش را درتهران شروع می کندواین همکاری باعث تولد آثاری چون زندون دل وغم تنهایی می گردد که ترانه ی زندون دل فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می کند.
درهمین سال توسط یکی ازدوستانش باگلی فتوره چی آشنامی شودواین آشنایی منجربه ازدواج آن دو می گردد.
درسال 1352 فروغی ترانه ی تنگنا را برای فیلم (امیرنادری) اجرامی کندودرهمین سال به اجرای ترانه هایی چون نیاز (ترانه یی ازشهیارقنبری) وهوای تازه دربرنامه ی رنگارنگ می پردازد.
درسال 1353 فروغی به علت عدم تفاهم روحی وفکری از همسرش جدامی شود.
ودرهمین سال اوکه رفته رفته ،هنرمندقابلی گشته بود اقدام به جمع آوری آثارخود می نماید واولین آلبوم خودرا با نام نیاز به بازارعرضه می کند.
دومین آلبومش رابانام (یاران) درسال 1354 به بازار عرضه می کندودرهمین سال به علت اجرای ترانه ی (سال قحطی )از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال ممنوع الصدا می شود .
درسال 1356 ،پس ازاعلام فضای بازسیاسی توسط رژیم، فروغی بعدازدوسال ممنوعیت کاری ،سومین آلبوم خودرابانام (سال قحطی) به بازارعرضه می کند
دربهمن ماه همین سال پدرش دراثربیماری ذات الریه ازدنیا می رود وفروغی راسوگوار می نماید.
درسال 1357 ، باوخیم شدن اوضاع سیاسی ایران ،فروغی اعتراض خودرا به اوضاع کشورباانتشارآلبوم (بت شکن)اعلام می داردودرهمین سال ترانه ای به نام روسپی راجرا می کند که هرگز مجوزپخش نمی گیرد
درسال 1358 ،بعدازانقلاب ،فروغی درایران می ماند وکنسرت اجرا می کند که ترانه های این کنسرت را درآلبوم (فریدون فروغی درآغازی نو) جای می دهد و ازدلایل خواندن این آلبوم به این نام ترانه های ریتمیکی مانند حقه وشیاد می باشد.
بعدازانتشاراین کاست ،درسال 1359 فروغی ترانه ی باردبستانی را برای فیلم (ازفریادتاترور)به کارگردانی منصورتهرانی اجرامی کندوبعدازآن ترانه ی کوچه ی شهردلم.
درسال 1360 چندترانه ی خودرا همراه باچندترانه از کوروش یغمایی درآلبوم سل جای می دهدودرمابین سال های 60و61 آهنگ چهارقسمتی (چرانه؟) رامی سازد واجرا می کند.
اما رفته رفته مهرسکوت برلبان اوسنگینی می کند،پس ازآن تنها خاموشی وتنهایی ست که می ماند،ایجادممنوعیت کاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره ی فروغی نمی گذارد. دراین سال ها تنها یاراوخلوت وگوشه نشینی ست وعلی رغم فشارهایی که این سکوت طولانی براوتحمیل می کند ،هرگز تن به ترک وطن نمی دهد.
فروغی بااین شرایط عذاب آوربه زندگی ادامه می دهدودراسفندسال1372 باخانم سوسن معادلیان آشنامی شودودرخرداد 1373 باهم ازدواج می کنند.ازدواج با سوسن معادلیان موجبات تحولی مثبت را دراو فراهم می آوردواودوباره فعالیت خودراازسرمی گیرد،شعرمی گوید،آهنگ می سازدوشروع به تدریس گیتار،ارگ وپیانومی کند.
دراسفندماه سال 1377 موفق به برگزاری کنسرتی درتالار حافظیه ی کیش می شود،پس از 4روزبرگزاری کنسرت در کیش ،به تهران می آیدوعلی رغم درخواست شهرستان های دیگر برای برگزاری کنسرت ،بااین کارموافقت نمی شودوفروغی درتابستان 78وپائیز79 دوباره به کیش بازمی گرددوبه اجرای برنامه درهتل آنای کیش می پردازد
درسال 79 برای تیتراژپایانی فیلم (دختری به نام تندر) قطعاتی از شاعران معاصررا می خواند وامیدوار می شودکه بتواندمجوز کارهایش رابگیرد
ودرانتظاراکران فیلم می ماند.
پس از اینکه از گرفتن مجوز نامید می شود .گوشه نشینی را برمی گزیند ودرروزجمعه سیزدهم مهرسال 1380 خودراازچنگ این دنیای بی عشق می رهاندوبه گفته ی شهیارقنبری:فریدون فروغی را فراموشی وخاموشی کشت.
اینک ما می نویسم ازاو،آثارش رادربازارموسیقی می یابیم وحتی فیلم مستندی اززندگی اووگوشه ای ازکنسرتهایش ،کتاب او،ولی حالا چرا؟
نوشداروپس از مرگ سهراب،حالا که اورفته ،ویژه نامه ای برای او،وهمه چیزازاو حالا که دیگراونیست!
اورفت وبه گمانم قسمتی از موسیقی راباخودبرد،اورفت که شایددردنیای دیگر دغدغه ی خواندن ونخواندن ،گفتن ونگفتن رانداشته باشد
وحالا ما می دانیم که خیلی دیرترازآنچه که باید،به اورسیدیم واورادرمیان دنیای از تیرگی ها به دست فراموشی سپردیم.
دیگر ازافسوس برای رفته ها وگذشته ها برای ما سودی نخواهد داشت.
ازچاله های پوک افسوس
چاره ای
به جزگذشتن
ای عزیزی که گوشه ای از وسعت اوراخواندی تنها کاری که از من وتو برای او بر می آید چیزی نیست جزفاتحه ای برای آرامش روح او در دنیای دیگر
یادش گرامی
وروحش شاد باد

2 اسفند 1386

 

 

فرهاد تا وقتی زنده بود ، صدایش نبود و وقتی مرد صدایش حیاتی دوباره پیدا کرد . رادیو و تلویزیون شب و روز آهنگ هایش را پخش کردند و اعتراض های پوران گلفام ، همسر او را نادیده گرفتند . دیگر فرهادی وجود نداشت تا به کمک همسرش بیاید . فرهاد وقتی مرد درآوازهایش زنده شد و حسرت اجرای زنده و بدون دغدغه را با خود به آن دنیا برد ؛ حسرت نشستن پشت پیانو و رها کردن صدایی که سالها حبس شده بود . حسرت انتشار آلبومی که با خیال راحت در استودیو ضبط کرده باشد و با مجوز منتشر کند . غصه ی این را بخورد که مجوزی به او ندادند ، به ناشری دیگر دادند که بدون اجازه در آلبومی به نام وحدت آهنگ هایش را وارد بازار کند .

همه ی اینها گذشت . گذشت آن روزهایی که فرهاد در دفتر خاطراتش می نوشت و هر واقعه ای را ثبت می کرد . از ساخت آهنگی گرفته تا غذا دادن به مرغ و خروس ها و ترک کردن سیگار . از رنجی که می کشید و تنهایی خویش . از اینکه هم بود و هم نبود . هم دوستش داشتند و هم کسی به او فکر نمی کرد .

فرهاد از فراموش شدن نمی ترسید ، چرا که فراموش نمی شد ، ساز می زد و آهنگ می ساخت . ترانه های قدیمی را زمزمه می کرد و روی شعرهای جدید متمرکز می شد . از شکسپیر گرفته تا شاملو با صدای بم و زنگ دارش آنها را می خواند و ضبط می کرد . به امید روزی که منتشر شوند و حالا وقتی منتشر می شوند که دیر شده است ؛ نه برای ما ، برای او که به مخاطبانش شور می داد اما خود در زندگی شوری نداشت ، جز اینکه اوقات را با پوران گلفام سپری می کرد و گاهی به فرانسه می رفت .

تنها یک زن داشت و نه هیچ فرزندی . آپارتمانی کوچک که پنجره هایش دوجداره بودند ، چرا که فرهاد نمی خواست هیچ صدایی مزاحمش شود ، چرا که نمی خواست صدایش بیرون رود وقتی از صورتک ها می گفت : می بینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می پرسم از خودم / این غریبه کیه از من چی می خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم ...

یا از روزهایی که سخت بود : شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی ، وقت خوبی که می شد ، غزلی تازه بگی ...

فرهاد بیشتر وقت ها در تهران بود . حتی زمان جنگ و بمباران ، باغبانی می کرد . برای کلاغ ها روی پشت بام ظرف آب می گذاشت . برای پرنده ها دانه می پاشید و به امورات خانه می رسید و شاید غصه ی روزهای رفته را می خورد ، غصه ی جوانیش را که در سکوت سپری شد و شاید دورانی که در بلک کتز آواز می خواند ، در کنار شهبال و شهرام شب پره ، هامو ، شماعی زاده و منوچهر اسلامی در کلاب کوچینی . آنها بیشتر آهنگ های معروف خارجی را اجرا می کردند ؛ آهنگ هایی که در سال گذشته در مجموعه ی « 59 » شنیدیم و از مسلط بودن فرهاد در اجرای قطعات حیرت کردیم . بعد هم که فرهاد از گروه جدا شد و ترانه ی « مرد تنها » را با شعر شهیار قنبری و موسیقی اسفندیار منفردزاده برای فیلم  رضا موتوری خواند و از همانجا بود که تبدیل به ستاره ای در عالم موسیقی پاپ شد . « جمعه » ، « هفته ی خاکستری » و « آینه ها » متعلق به سالهای 50 و 51 است و « شبانه ی 1و 2 » ، « خسته » ، « سقف » ، « گنجشکک اشی مشی » و « آوار» آهنگ های آخر فرهاد ، قبل از اینکه ممنوع الصدا شود .

یک روز بعد از انقلاب یعنی 23 بهمن 57 صدای فرهاد با ترانه ی « وحدت » از تلویزیون ملی پخش شد و به جز دفعات بسیار معدود دیگر هیچ کس صدای او را تا قبل از مرگش از این رسانه نشنید ، مگر با همین ترانه .

حالا 5 سال از مرگ فرهاد مهراد می گذرد . او را در گورستان « تیه » در فرانسه دفن کردند . بعد مجموعه آثارش منتشر شد و لابلای آنها کارهایی بودند که برای نخستین بار وارد بازار می شدند . منعی برای صدای فرهاد وجود نداشت . نه در فروشگاه های موسیقی که پوسترش را به شیشه زدند ، نه رادیو و تلویزیون . همسر فرهاد و وکیلش یحیی شریعت ، چند ماه پیش از راه اندازی خانه ی فرهاد خبر دادند و گفتند مسا بقه ی موسیقی فرهاد را برگزار خواهند کرد : (( این خانه مکانی خواهد شد برای احقاق حقوق از دسته رفته ی مؤلفان اثر در بخش موسیقی ، تا بتوانند از راه قانونی و با مشاوره ای که به آنها داده خواهد شد ، حقوق ضایع شده ی خود را به دست آورند .)) قرار بود در این خانه کارهای بزرگی صورت بگیرد . اهدافی که به تحقق رسیدنشان سخت به نظر می رسید و باورش برای خبرنگارانی که به خانه ی فرهاد آمده بودند تا خبر وقوع این اتفاق یعنی تشکیل خانه ی فرهاد را ثبت کنند ، دشوار بود . این خانه هنوز تشکیل نشده است . ستونی ندارد تا دیوارهایش ساخته شوند و مکان امن و قابل اطمینانی برای اهالی موسیقی باشد . برگزاری مسابقه ی فرهاد و چگونگی آن که دیگر جای خود دارد .

پوران گلفام دست تنهاست ؛ اگر نبود ، همه ی این کارها و برنامه ها عملی می شد . او حتی نمی تواند حق از دست رفته ی فرهاد را بگیر . اعتراض او به صدا و سیما برای پخش آثار فرهاد بدون اجازه از وارث او هنوز به جایی نرسیده است . حالا می توانیم روبروی رسانه ی ملی بنشینیم یا پیچ رادیو را باز کنیم تا صدای فرهاد جاری شود : « تو فکر یک سقفم ، یه سقف بی روزن / سقفی برای ما ، برای تو با من / سقفی که تنپوش هراس ما باشه ، تو سردی شبها ، لباس ما باشه ... »