نمی دانم شب را با کدام جنون حوصله بگذرانم
و یا با کدام دلخوشی ، چشمم را به خورشید بدوزم
و تلفیق شب و روز را در کدام غروب ببینم
شاید اصلاً نباید قلم کلمه ی هستی را می نوشت
و آن را به کاغذ سوخته ی روزگار می سپرد
امّا ، این دکورکائنات برای کدام بازیگر بر پا شده است
شاید ؛
ما لوده بازان این نمایش منحوس باشیم
صورتکی را که خودمان هم آن را نمی شناسیم ، می خواهیم به تماشگران القا کنیم
ولی باز به این ابهام دیرینه میرسم ،
که چرا روز را از برای شب و شب را از برای روز سر می کنیم
و این بار هستی را با تمام سنگینی هایش ، با دوش های نحیف به دنبال آینده ی مبهم می کشانیم
امّا ؛
هیچوقت از خود نپرسیدیم که آدم کجاست ؟
و یا حوّا در کدام رویای دروغینی منتظر ماست ؟
انسان چیست ؟
و آن را چگونه تفسیر کردیم
زندگی چیست ؟
و آن را چگونه دیدیم
مرگ چیست ؟
و چرا از آن ترسیدیم
تنها سایه ی خسته ی خود را با فریب به دنبال خود کشاندیم
و هیچوقت به خود نگفتیم که او کیست ، از کجا آمده است و یا اصلاً برای چیست؟
|