دنیای وارونه

باد به شدت می وزید

چترها زیر باران شکسته شد

درخت پیر به سودای برگ های افتاده بر زمینش نشست

و سکوت ، دوباره شب شد

شبی که ابرها ، ستاره ها را هم بین خود تقسیم کردند

و ماه تبعید شد

تکّه نوری که خاموش شد

هرچه بود سیاهی بود و بس

ولی نمی دانم چرا این قصّه مانند همه ی قصّه ها دروغ نبود

قهرمان قصّه ها سفید نبود

هیچوقت مهتاب ندرخشید

کلاغ به خونه اش رسید

و گنجشک مرد