روزگاری کودک بودیم و از کوچه پس کوچه های حرف بزرگترها کلمه ی عشق به گوشمون می رسید . کمی پای صحبت می نشستیم تا شاید چیزی دستگیرمان شود ، اما تا چشمان تیز مادرمان مارو می دید ، فورا می فرستادمون پی نخود سیاه و ما را به راه دور و دراز فکر فرو می برد . پیش خود می گفتیم شاید خبریست که اینهمه پنهان کاری و از این حرفا ... . رویمان نمیشد که از بزرگترهایمان سوال کنیم . سرگشته به خود باز می گشتیم تا شاید از فکر و خیالات خودمان چیزی به سرقت ببریم ، اما نه این رشته سر دراز داشت . نمی دانستیم با این فکر و خیال چه کنیم .
بزرگ شدیم ، کم کم خود فهمیدیم و پیش خود نجوا کردیم : این سو به ناکجابادست . چیزی نیست ، بیهوده و فانیست . و در پی عشق بودیم که به غولی به نام ماشین رسیدیم . قلبی نیست پر از عاطفه و مهر ، تکه گوشتیست قرمز که تاب تپیدن دارد ، تاب اسکناس ، محو شهرت ، بنده ی شهوت .
پیر شدیم ، با خود اندیشیدیم که چه شدیم ، که بودیم و که هستیم . از کجا آمده ایم و به کدام جا می رویم . کوله بارمان چیست . فهمیدیم ، اما نه آنچه می خواستیم . بزرگ شدیم ، اما کوچکتر از آنچه بودیم . در دفتر ذهن خود نوشتیم : تنها . بدبخت . مردیم .
اما چه سودی داشت این روز و شب به پایان رساندن . نمیدانم . . . . |