روی پله ای نشسته بودم و به دورانی که طی کرده ام می اندیشیدم . هر چقدر این روزهارا زیر و رو می کردم تا شاید دوران طلایی خود را پیدا کنم ، نمیافتم . شانزده بهار آمد و رفت و من در فکر زمستان بودم . در فکر آدم برفی مهربان و برف بازی بودم . ناگهان دست هایم لرزید ، سردی زمستان مرا در آغوش گرفت ، و طاقتم را برید . کم کم ابروهای کمانی و زیبای آدم برفی رو به بالا رفت و چنان در چشمانم خیره شد که گمانم آنجا قلبم از جا در آمد . سرانجام چاره ای جستم و ملکه ی زیبای بهار را به کاخ ذهنم آوردم . یاد آن شکوفه های نو شکفته ی درختان و آواز زیبای کبوتران و پرندگان را در ذهن خود زنده کردم . ناگهان جادوی سحرآمیز امید به سراغم آمد و مرا از این سیاهچال تاریک در آورد و به سوی روشنایی برد . خودبه خود به پایین نگاه کردم و خود را بالای یک بلندی دیدم . فهمیدم همین پله ای به سوی خوشبختی من بود . |