پسرک جلوی ویترین عروسک فروشی ایستاده بود و مات و مهبوت به عروسکی خیره شده بود . عروسک های زیادی اونجا بودن ، اما پسرک فقط به یک عروسک نگاه می کرد . دختری زیبا با لباس های ارغوانی و موهای شرابی و چهره ای زیبا تر از هرچهره ای که پسرک می توانست تصور کند . مادر پسرک دائم دست وی را می کشید و فریادهای مامان ، مامان اونو بخر ، به آسمان ها رسید ؛ اما پول مادر به قیمت یک نان هم نمی رسید .
اشک های پسرک صورتش را خیس کرد ، از زمین و آسمان درخواست کرد که اونرو برایش بخرند ، ولی او دست یاری نمی دید ، به جز دست مادرش که او را کشان کشان از جلوی مغازه دور می کرد و به خانه می برد .
تمام فکر و ذهن پسرک عروسک شده بود و عروسک او را از هر چیزی سیر کرده بود .
اون یک عروسک معمولی نبود ، اون برای پسرک یک فرشته ی تمام معنا بود . اون لیلی بود که مجنون دربه در به دنبال او می گشت . اون برای پسرک ، تمام زندگیش بود .
هزاران روز برای پسرک گذشت تا اون روز تمام شد . روز بعد با التماس و زاری از مادرش اجازه گرفت تا برود و عروسک را نگاه کند .
پشت ویترین ایستاده بود و با او حرف میزد ، اشک می ریخت و ناله می کرد . هر نفر که وارد مغازه میشد نفس های پسرک حبس می شد و دعا دعا می کرد که او را نخرند . اصلا دلش نمی خواست لحظه ای از پیش او برود ، اما باز مجبور بود به خانه برود .
هر روز پسرک به اونجا می رفت و ساعت ها به عروسک نگاه می کرد . پول هایش را کم کم جمع می کرد تا بتواند عروسک را بخرد . هفته ها گذشت و سر انجام پسرک به آرزوی خود رسید . پول هایش را برداشت تا به عروسک فروشی برود ، خدا می داند که او چقدر خوشحال بود . سر انجام به آرزویش رسیده بود و می خواست قبل از اینکه عروسک را بخرد برود و به او مژده خرید او را بدهد .
نه ، چشمان کوچولوی پسرک اشتباه نمی دیدند ، عروسک فروخته شده بود . همزمان با فروخته شدن عروسک ، زندگی پسرک هم به حراج گذاشته شده بود . اشک های پسرک زمین را هم خیس کرد . دیگر نمی خواست فریاد بزند ، چون فهمیده بود ، فریاد های او بی صدا هستند . تنها کاری که می توانست بکند اشک ریختن بود ، اشک ریختن برای عروسکی که قلب او را به سرقت برده بود . |