نمیدانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

نمیدانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

 

نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...

فقط می خواهم بگویم مرا من نامد .

فقط می خواهم سکوتم را به او تزریق کنم .

نمی خواهم مرا با طناب حادثه به دار آویزد .

نمی خواهم مجسمه ی خودم را بسازم و برای آیندگان بگذارم ، می خواهم آن را برای سایه ام به نمایش بگذارم و بعد از آن ، مجسمه را در وسط سن رو به تماشاگران بی جسمم به آتش بکشم . 

نمی توانم گذشته را در آغوش بگیرم ، چون در عمق آن غرق شده ام .

فقط می توانم تمام هست و نیست روز و دیروز و فردایم را به دود بسپارم و یا چه و چه و چه ...

نمی دانم که مرگم مرا چه خواهد نامید ...

نمی دانم که سایه ام با من و یا بی من ( فرقی نمی کند ) به کدام دیوار برمی خورد و یا در کدامین روز مه گرفته و یا درکدامین شب یلدا با ساعت دوازده تصادف می کند و یا در کدام سطر نقطه ی من جای خود می نشیند .

نمی دانم که طلوع هستیم کی و کجا با غروبی زیبا به خاک می نشیند .

نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...